Friday, August 26, 2005
گنجی به عنوان نماد رهبری جنبش دموكراتیك مردم ایران
دكتر حسين باقرزاده
خبر خوب این بود: گنجیاعتصاب غذای خود را شكسته است. برای بستگان و دوستان و همه فعالان سیاسی و حقوق بشری كه برای حدود دو ماه نگران حال گنجی بودند این خبر بسیار تسكین دهنده بود. گنجی نه فقط به عنوان یك نویسنده و روزنامهنگار شجاع مورد احترام و تحسین اكثریت قریب به اتفاق نیروهای سیاسی دموكرات بود و بلكه به عنوان یك زندانی سیاسی كه از حقوق معمول زندانیان نیز محروم شده بود مورد حمایت وسیعی قرار گرفت. او همچنین با نشر آثار جدیدی كه از زندان بیرون فرستاد بخش وسیعی از اصلاحطلبان و نیروهای هوادار آنان را با مفاهیم دموكراسی آشنا كرد و ناسازگاری ساختاری جمهوری اسلامی با دموكراسی و حقوق بشر و اصلاحناپذیری آن را شرح داد. سرانجام، همو در اوج سلطه بلامنازع ولی فقیه و ناامیدی برخاسته از شكست كامل جنبش اصلاحطلبی كه در انتخابات اخیر تجلی یافت، با طرح شعار شجاعانه «خامنهای باید برود» از بستر سلول خود به نیروهای پراكنده این جنبش رهنمود جدیدی داد.دو ماه مقاومت و مبارزه تا سر حد مرگ گنجی، همراه با شجاعت سیاسی كه از خود نشان داد، او را به سطح یك قهرمان ملی بالا برده است. او نه فقط حمایت وسیع همه نیروهای سیاسی اپوزیسیون را به خود جلب كرد كه در سطح جهانی نیز از حمایتی بینظیر برخوردار شد. علاوه بر سازمانهای حقوق بشری بینالمللی كه به دفاع از گنجی برخاستند، برای اولین بار یك زندانی سیاسی ایران مورد توجه بالاترین نهادهای سیاسی جهان و از جمله كاخ سفید و سازمان ملل قرار گرفت. اكنون گنجی در حد یك ساخاروف ایران شناخته شده است و پس از شیرین عبادی دومین ایرانی است كه در محافل سیاسی و حقوق بشری جهانی مطرح میشود. اگر در سطح جهانی شیرین عبادی به عنوان نماد فعالیتهای حقوق بشری ایرانیان شناخته شده، گنجی نیز اكنون به عنوان نماد مبارزات سیاسی دموكراتیك ایران مطرح شده است.در سطح ملی نیز هیچ فعال سیاسی در دوران جمهوری اسلامی تا این حد از حمایت وسیع گروههای مختلف مردم به شمول اپوزیسیون جمهوری اسلامی برخوردار نبوده است. گنجی نه فقط یك نویسنده و روزنامهنگار شجاع است كه یك روشنفكر نیز هست. تحول او از یك اسلامگرای هوادار خمینی به یك منتقد اصولی نظام جمهوری اسلامی و هواداری قاطعانه از استقرار یك نظام عرفی (سكولار) در ایران گویای خصیصه روشنفكری او است. علاوه بر این، او یك مبارز سیاسی نیز هست و از مبارزه تا سر حد مرگ در راه تحقق آرمانهای خود ابایی ندارد. این تركیب شجاعت در نوشته و بیان، آزادگی در اندیشه، و صداقت و از خودگذشتگی در راه هدف است كه از او انسانی بینظیر ساخته و بلكه او را به حد یك قهرمان ارتقا داده است. خصوصیت دیگر گنجی توانایی او در ایجاد ارتباط با مخاطبان خود در جامعه سیاسی ایران است. او از معدود روشنفكرانی است كه با زبان توده سیاسی سخن میگوید. خاستگاه مذهبی، انقلابی (اسلامی) و اصلاحطلبانه او به او اجازه میدهد كه ارتباط خود را با قشرهای وسیعی از مردم كه در آن لایهها قرار گرفتهاند حفظ كند و با آنان سخن بگوید. از این رو، سخنان او فقط در دایره محدود نخبگان سیاسی یآ نیروهای لاییك خریدار ندارد. او هم با حجاریان جدل میكند و نظریه مشروطه اسلامی او را به نقد میكشد و هم با سروش و آیتالله منتظری به گفتگو مینشیند و آنان را به محاجه میكشاند. نوشتارهای پربار نظری و سیاسی او كه از زندان بیرون داده است (همچون نوشتارهای ژورنالیستی او كه پیشتر منتشر شده) از پر خوانندهترین متون سیاسی دوران پس از انقلاب بشمار میرود. گنجی یك ارتباط گیر (كومونیكاتور) بزرگ نیز هست.مجموعه این خصوصیات از گنجی یك رهبر سیاسی بالقوه ساخته است. در بین نیروهای اپوزیسیون افراد معدودی بودهاند كه گهگاه توانستهاند حمایت یا احترام بخش وسیعی از مردم را به خود جلب كنند. ولی هیچكدام نتوانستهاند پاسخی در خور به این انتظار بدهند و یا قابلیتی در رهبری از خود ارائه كنند. گنجی در این میان استثنا است. او هم قدرت قلمی و نظری دارد، هم نوآور است، هم شجاع است و فداكار، و هم وقتشناس و سیاستمدار. ماراتون مرگ او و طرح شعار «خامنهای باید برود» از سوی او درست در هنگامی مطرح شد كه شكست جنبش اصلاحطلبی و یكپارچه شدن حكومت تحت سلطه خامنهای میرفت تا خاكستر مرگ بر فضای سیاسی ایران بپاشاند. این حركت و شعار زمانی مطرح میشود كه خاتمی از صحنه سیاسی محو شده است، نظریههای سعید حجاریان بر باد رفته است و حزب مشاركت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به «گروهك» تبدیل شدهاند. اكنون، اما، همه نگاهها به سوی گنجی متوجه شده است.این «رهبر سیاسی» بالقوه البته هنوز در بستر بیماری است و دوران نقاهت اعتصاب غذای خود را میگذراند. مهمتر این كه او اسیر است و اسیر كسانی كه با شناخت تواناییهای بالفعل و بالقوه او انگیزه كافی برای از بین بردن او در دست دارند. آنان میدانند كه او نه فقط صریحا خواسته است كه «خامنهای باید برود» و بلكه برای رسیدن به این خواسته و استقرار یك نظام دموكراتیك در ایران مقاومت منفی و نافرمانی مدنی را توصیه كرده است. او نلسون ماندلای ایران است كه از درون دیوارههای ضخیم زندان زوال نظام آپارتاید و ضد انسانی جمهوری اسلامی را میطلبد و به كمتر از آن تن نمیدهد. با این تفاوت كه او بر عكس ماندلا خشونت را كاملا نفی كرده است و به جای آن حاضر است در درجه اول از جان خود برای پیشبرد هدف مایه بگذارد.رزیم آفریقای جنوبی نیز انگیزههای كافی برای كشتن ماندلا داشت، ولی حتی علارغم حمایت ماندلا از مبارزه مسلحانه علیه رژیم آپارتاید، به چنین عملی دست نزد. این كار فقط یك دلیل داشت: رژیم ارزیابی میكرد كه كشتن ماندلا هزینه زیادی برای آن به دنبال خواهد آورد. رژیم از درجه محبوبیت ماندلا در بین سیاهان كشور آگاه بود و میدانست اگر گزندی به او برسد با چنان شورشی روبرو خواهد شد كه شاید قابل كنترل نباشد. سرانجام نیز به دلیل همین محبوبیت ماندلا بود كه رژیم در لحظه سقوط با او وارد گفتگو شد و توانست با حد اقل هزینه برای خود و كشور قدرت را به اكثریت سیاه پوست منتقل كند. محبوبیت وسیع ماندلا در بین مردم و پذیرش او از طرف اكثریت سیاهپوستان به عنوان رهبر سیاسی خود، حیات او را در طول ٢٧ سال زندان تضمین كرده بود.اكنون نیز اگر راهی برای حفظ حیات اكبر گنجی در زندان (و یا در خارج زندان پس از خلاصی او) وجود داشته باشد این راه از طریق حمایت وسیع مردمی از او میگذرد. رژیم جمهوری اسلامی باید درك كند (همان طور كه در برخی از بیانیههای حمایت از گنجی آمده است) كه هرگونه گزندی به گنجی عواقب وخیمی از نظر سیاسی و اجتماعی به دنبال خواهد داشت. این اخطار البته وقتی معنا خواهد داشت كه گنجی از حمایتی در سطح وسیع برخوردار باشد و این حمایت علنا و صریحا بیان گردد. بیانیهها، اعلامیهها، نامهها و اشعاری كه در دو ماه گذشته در حمایت از گنجی نوشته یا صادر شد بیشتر از دید انسانی بود و الزاما معنای سیاسی پیدا نمیكند. اكنون اگر این حمایتها رنگ سیاسی به خود بگیرد میتوان انتظار داشت كه گنجی زنده به عنوان یك عامل وصلكننده همه نیروهای سیاسی دموكرات فعال شود. جنبش دموكراتیك مردم ایران به سختی به یك عنصر شجاع و دموكرات در درون كشور به عنوان نماد رهبری نیاز دارد، و این نماد اكنون ظاهرا در وجود اكبر گنجی متبلور شده است
Posted by
Farzin Asefi
at
7:54 PM
0
comments
نام ایران بایستی تغییر کند
Posted by
Farzin Asefi
at
7:46 PM
0
comments
Friday, August 19, 2005
درباره هوشنگ ابتهاج ه .ا. سایه

SAYE

آينه در آينه
مرداد ۱۳۸۴
درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبانزدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا «حافظ زمانه» ناميده اند به قدرى در ميان لايه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه كاهش نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
اين البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خويشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زيستن.
شعر ابتهاج آينه اى را مى ماندكه شايد تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش ديد.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسيار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پيچيدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى ديگر براى بيان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش يك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصوير وتصاوير ذهن خلاق و بسيط اوست. به يك معنا امير هوشنگ ابتهاج يا همان ه-. ا.سايه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان يك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با اين وصف ابتهاج شعر را از زواياى متعدد مى بيند و از هر زاويه هم با آن يك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هايى كه به حافظه تاريخى مردم گره خورده اند مثل «تو اى پرى كجايى» و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پيرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاويه كه درنور قرار مى گيرد به يك رنگ در مى آيد و اين همان ويژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از اين منظر شايدعنايت ابتهاج به غزل و قصيده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در ميان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش «حافظ به سعى سايه» ديد. كه در آن نگاه پژوهنده يك شاعر مسلط و بسيط بر غزل و قصيده وكلام را مى بينيم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقيق و مطنطن و قياس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف ميان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پيش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درايتى تمام ناشدنى و زوال ناپذير حافظ پژوهان عرضه كند. از اين نظر «حافظ به سعى سايه» نقطه پايانى براى بسيارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرنها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است وآنقدر اين كلمه جامد نزد شاعران، شخصيتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ايرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دميده اند و از اين منظر شايد ابتهاج با اشعار نئوكلاسيك سياسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پيش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بيست و يكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دليل ارج نهادن او به روح ايرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند يا لااقل شعرى از او شنيده اند و شعرى از او خوانده اند.
ممكن است گفته شود كه دليل نفوذ اشعار ابتهاج در ميان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسيقى به اشعار اوست. اين جمله غلطى نيست و ادعاى بى راهى نمى نمايد. اما بايد اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسيقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسيقيدانهاى ايرانى بويژه موسيقيدانان سرشناسى چون محمدرضا شجريان و لطفى و... جهت واقعى را نمايانده. و اين كار او نه از طريق زد و بند و نصيحت ونقد و غيره كه تنها از طريق همان شعر صورت پذيرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش يكى از مهمترين گروه هاى موسيقى در آستانه انقلاب مردمى ايران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، عليزاده، مشكاتيان، شجريان و... ماندگارترين تصنيف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همايون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دليل اصلى استفاده موسيقيدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده اين اشعار به موسيقى دانان مى داند. و ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ريتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل اين بزرگمرد ادبيات معاصر ما، بيش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در ميان باشد، صحبت از موسيقى و بحث درباره آن است كه سايه چه موسيقى كلاسيك غربى و چه موسيقى كلاسيك ايرانى را به غايت عميق و درست مى شناسد.
دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند
ابتهاج شعر گفتن را خيلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبيرستان تحصيل مى كرد اولين مجموعه شعرش را منتشر كرد. سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر «كاروان» است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزلسراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد.
سايه در سايه بهره گيرى بجا و بهنجار از ناب ترين و زلالترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه «نخستين نغمه ها» را كه شامل اشعارى به شيوه كهن است، منتشركرد. «سراب» نخستين مجموعه دوست به اسلوب جديد، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بيان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبيعى. مجموعه «سياه مشق» با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گيرد. دراين مجموعه، سايه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانايى خويش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترين غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سايه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگير، پاسخگوى اين انديشه تازه اوست كه دراين رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پديد مى آورد.سايه را مى توان از تواناترين شاعران وبهترين غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه «چندبرگ از يلدا» در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است.
گذشته از اينها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترين شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از انديشه به «هدف» غافل نمى ماند و درعين حال «جوهر شعرى» را با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
ديگر اين پنجره بگشاى كه من
ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه
متولد ۱۳۰۶ رشت- پايان تحصيلات متوسطه در زادگاه- چاپ اولين مجموعه اشعار با نام «نخستين نغمه ها» در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسيك بود- انتشار مجموعه «سراب» نخستين تجربه در زمينه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه- انتشار اولين مجموعه از سياه مشق دربرگيرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹- انتشار مجموعه «شبگير» ۱۳۳۲ نشر توس و زوار- انتشار مجموعه «زمين» ۱۳۳۴ انتشارات نيل- «چند برگ از يلدا» مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴- «يادگار خون سرو» ۱۳۶۰- انتشار مجموعه «سياه مشق» ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزليات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبيتى و قطعه- سرپرست واحد موسيقى راديو حدفاصل ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶- مدير برنامه هاى جاودان موسيقى راديو: گل هاى تازه و گلچين هفته- پايه گذار گروه موسيقى چاووشمتشكل از بهترين موسيقيدانان مركز حفظ و اشاعه، محمدرضا لطفى، شجريان و... كه سروده هاى انقلابى اش درآستانه انقلاب، بر حافظه همگان نقش بسته است.
- سرودن ترانه هاى جاويدانى همچون «تو اى پرى كجايى» با صداى قوامى و ديگران- انتشار مجموعه «آينه در آينه» گزيده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفيعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نيز گذشته است.- تصحيح ديوان حافظ با نام «حافظ به سعى سايه» كه از معتبرترين تصحيحات ديوان خواجه است.منبع:ايران – 27 مرداد
Posted by
Farzin Asefi
at
10:13 PM
0
comments
ادامه روابط نامشروع شركت سينتف نروژ با تهران
داوید لیسنه مدیرعامل شرکت نروژی سینتف با شروع تحقیقات پلیس جرائم اقتصادی نروژ از این شرکت مجبور به کناره گیری موقت شد
داوید لیسنه (David Lysne) مدیرعامل شرکت نروژی سینتف Sintef امروز مجبور به کناره گیری موقت شد. دلیل این کناره گیری شروع تحقیقاتی است که پلیس جرائم اقتصادی نروژ از این شرکت به عمل خواهد آورد.
خلاصه ماجرا: فروردین 82 سینتف پترولیوم قراردادی را با شرکت هینسون انجینیرینگ (Hinson Engineering) به امضا رسانده که بر اساس این قرارداد هینسون متقبل شده برای بدست آوردن قراردادهای نفتی با شرکت ملی نفت ایران NIOC سینتف را یاری رساند. معمولا در اینگونه قراردادها تقلب، فساد و رشوه خواری را "یاری رساندن" مینامند.
آغاز این تحقیقات زمانی شروع شد که سندیکای کارگری/کارمندی صنایع نفت نروژی (Nopef) در یک تحقیقات داخلی به این نتیجه رسید که شرکت سینتف مبلغ 750.000 کرون نروژی را بعنوان (پیش پرداخت!!) به شرکت هینسون Hinson پرداخت کرده تا در بدست آوردن قرارداد با شرکت پژوهشگاه صنعت نفت (RIPI) سینتف را یاری رساند. این قرارداد بعدا لقو شده است. پژوهشگاه صنعت نفت RIPI بخش تحقیقات شرکت نفت ایران است.
باید منتظر ماند تا نتیجه تحقیقات پلیس جرائم اقتصادی نروژ به اتمام برسد تا مشخص شود چه کسی در شرکت ملی نفت ایران این رشوه را دریافت کرده و اینکه آیا مبالغ دیگری هم در کار بوده یا نه.
طرفین ایرانی قرداد مشکوک شرکت نروژی سینتف Sintef برای مخفی نگهداشتن هویت خود با نام مستعار خود را معرفی کردند!
در راس شبکه مخفی ایرانی رئیس پژوهشگاه صنعت نفت ( بخش تحقیقات شرکت نفت ایران) علی وکیلی باجناق بیژن زنگنه وزیروقت نفت ایران و محمدعلی عمادی یکی از رؤسای شرکت ملی نفت ایران که همچنین عضو هیئت ر ئیسه پژوهشگاه صنعت نفت نیز بود قرارداشتند
Ole-Morten Fadnes
Økokrim har bestemt seg for å starte etterforskning av Sintef Petroleumsforskning for mulig korrupsjon, i forbindelse med et engasjement i Iran.
Administrerende direktør David Lysne har innrømmet at de aldri spurte hvem som sto bak skatteparadisselskapet Hinson Engineering Ltd.
Sintef Petroleumsforskning sendte rundt 750.000 kroner til Jomfruøyene. Pengene var betaling for hjelp med å sikre seg en storkontrakt i Iran.
Nå er selskapet under etterforskning av Økokrim, fordi det kan dreie seg om korrupsjon.
- Kan stå overfor korrupsjon"Etter en samlet vurdering finner ØKOKRIM at det er rimelig grunn til å iverksette etterforskning, jf. strpl. § 224. I vurderingen er det sett hen til arten av de straffbare handlinger man her kan stå overfor (korrupsjon). Det er dessuten lagt vekt på at saken har vært viet omfattende oppmerksomhet og at det foreligger en betydelig offentlig interesse i at forholdet undersøkes av politiet.", heter det i en melding fra Økokrim-sjef Einar Høgetveit.
Selskapet Hinson Engineering Ltd. ble betalt for å sørge for at SINTEF fikk en avtale med RIPI, en teknologiavdeling i det statlige iranske oljeselskapet NIOC.
Avtalen skulle omhandle utvikling av sju oljefelter på grensen til Irak.
Anmeldt av NopefI tillegg til avtalen med Hinson Engineering Ltd. ble det også inngått en avtale med selskapet Behineh Part Pouya.
24. juni i år ble det norske forskningsselskapet anmeldt for korrupsjon av advokat Kjell Brygfjeld i advokatselskapet Projure i Stavanger, som hadde jobbet med saken i flere måneder på oppdrag fra Norsk Olje- og Petrokjemisk Fagforbund (Nopef).
Nopef grep tak i saken etter at sjefsforsker Erik Lindeberg som utgjorde mindretallet i styret i Sintef Petroleumsforskning ønsket at de tvilsomme kontraktene med Hinson Engineering og BP Pouya skulle politietterforskes.
- Ikke bagatellmessigNopef-leder Leif Sande mener dagens utvikling viser at det var riktig av organisasjonen å ta opp saken med Økokrim.
- Jeg har registrert at Sintef prøver å bagatellisere saken. Vi synes ikke dette er så bagatellmessig som de skal ha det til, sier Sande til dn.no.
Sintef holder pressekonferanseSintef ønsker foreløpig ikke å kommentere Økokrims etterforskning, men holder en pressekonferanse i administrasjonsbygget i Trondheim klokken 14.
Tilstede fra Sintef vil der være Gunnar Sand, direktør for samfunnskontakt.
Sintef-saken
21. mars 2002 inngikk Sintef Petroleumsforskning en avtale med Hinson Engineering. Hinson skulle hjelpe Sintef med å få på plass en avtale med Ripi, teknologiavdelingen til det statlige iranske oljeselskapet NIOC.
Sintef Petroleumsforskning betalte rundt 750.000 kroner til Hinson Engineering før avtalen ble kansellert høsten 2003, som følge av intern granskning.
Konklusjonen i den interne granskningsrapporten var at korrupsjon ikke var bevist, men at det heller ikke kunne utelukkes. Fagorganisasjonen Nopef har politianmeldt Sintef med mistanke om korrupsjon. ( Kilde: Dagens Næringsliv)
Relaterte saker
Sintef anmeldt for korrupsjon
Sintef-sjef trekker seg
- SINTEF må offentliggjøre Iran-rapport
Sintefs synder
SINTEF - STIFTELSEN FOR INDUSTRIELL OG TEKNISK FORSKNING
Nøkkeltall fra regnskap
Bestill nyhetsvarsling
Posted by
Farzin Asefi
at
9:26 AM
0
comments
Tuesday, August 09, 2005
Monday, August 08, 2005
Tuesday, August 02, 2005
نامه به گنجی ، و همسر و فرزندانش
بهاره منشی رودسری
دوشنبه ١٠ مرداد ١٣٨٤این نامه را برای آقای گنجی مینویسم برای حمایت از عزم راسخشون و برای تمام روزهایی که درد کشیدهاند این نامه را برای همسر مهربان و با شهامتشون مینویسم برای قطره قطره اشکهایی که ریختهاند و برای فرزندانشون برای همه شبهایی که از نگرانی به خواب نرفتهاند... برای گنجی روز شماری میکردم ساعاتی پیش ٥٢ روز شد ٥٢ روز سخت و طاقت فرسا و حالا ساعت شماری برای فرود عزیزم که در آستانه ٥٣ ساعات اعتصاب خشک خود است از بچگی همه زندگیام با شمارش شروع شده درست ١٤ روز بايد بشمارم تا بابام رو ببينم هنوز يادم مياد که دفعه آخر ١٤ روز بيشتر طول کشيد شد٣ ماه یا ٤ ماه(از اون روزها زیاد چیزی به خاطر ندارم) چرا که طفلی خردسال بودم و بعد ديگه ١٤ روزی در کار نبود و بعد هر ٣٠ روز میگذشت و من میتونستم برم خاوران و به يک مشت خاک سلام کنم خاکی که برام عزيز بود و حالا روزها و ساعتها رو میشمارم تا شايد آدمهايی که برای همون دلايلی که بابا زندان بوده دارن جونشون رو ميدن بتونن صداشون رو به جايی برسونن..... من دختر یکی از هزارها شهید فاجعه ملی سال ٦٧ هستم درست در همین روز ٩ مرداد ١٣٦٥ زندگیه من عوض شد بعد از این روز دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود روز دستگیری پدر و مادرم به اتفاق من و برادر ٣ ماههام فکر کنم ٤ یا ٥ ماه ما همه در زندان بودهایم بعد هم یک سالی بی مادر نزد مادر بزرگ بودهابم نمیدانم چرا نوشتن این نامه با این روز مصادف شده است ولی شاید این هم نشانی از وابستگی من با این روزها دارد ...مادرم و برای همه همسرانی که پا به پای شوهرانشان برای آزادی مبارزه کردهاند را تحسین میکنم خانم شفیعی برای شما مخصوصاً ، که با همه بد رفتاریها و خطرات هنوزمحکم و استوار ایستادهایدمن هم دقیقه به دقیقه با شما بودهام فرزند ١٦ سالهتان را درک میکنم و چشمان نگران فرزند ٢١ سالتان را به وضوح میبینم چرا که من هم همه را تجربه کردهام مامان درست همين شجاعت رو داشت هر ملاقاتی که با بابا داشت اون رو پيرتر و پيرتر میکرد ولی هرگز اشکاش رو نديدم و میدانم که برای آنها پاسخی جز آغوش گرم ندارید سوالهای پی در پی برادرم را به خاطر دارم که برای مرگ پدر خود دلیلی میخواست و برای حرفهای کودکانهاش جایی رو میخواست بیشتر از خاکحتی به سنگی با نوشتهای بر آن قانع بود سکوت مادرم را در برابر همه اینها به خاطر دارم و میدانم که همه سوالها و نگرانیهای شما چقدر سخت هستند من هم برای همه آنها به دنبال جواب هستم چرا که اینها تنها حقوق طبیعیه هر انسانیست به امید آنکه من را با خود همراه و هم دل بدانید این نامه را به عنوان حمایت و تحسین از شما و تمام مبارزان آزادی از من بپذیرید با ارزوی صبر و سربلندی برای شما
Posted by
Farzin Asefi
at
8:54 PM
0
comments
تحصن برای نجات جان گنجی
در کشورهای مختلف جهان در مقابل دفتر سازمان ملل متحد برگزار میشود
● در پاسخ به دعوت همسر اکبر گنجی، همزمان با تحصن ایشان در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران، ما نيز در مقابل دفتر این سازمان در شهر سانفرانسیسکو گردهم میآییم و همراه با خانواده گنجی در ایران و یاران او در سراسر جهان، خواستار آزادی بدون قید و شرط و فوری اکبر گنجی و ديگر زندانيان سياسی میباشیم. با حضور هر چند کوتاه مدت خود در این جمع برای جلوگیری از وقوع فاجعه مرگ گنجی تلاش کنید.● گردهمايی ديگری نيز در حمايت از اكبر گنجی در واشنگتن برگزار میشود ● تظاهرات ايستاده در مقابل دفتر سازمان ملل متحد- وين● ايرانيان شهر استکهلم در جلوی دفتر سازمان ملل گرد میآيند
هرگز از مرگ نهراسيده ام
Posted by
Farzin Asefi
at
8:43 PM
0
comments
هشدار می دهیم
Posted by
Farzin Asefi
at
8:30 PM
0
comments
Thursday, July 28, 2005
خامنهای باید برود
نامهی اكبر گنجی به دكتر عبدالکریم سروش :
به نام خدا
Posted by
Farzin Asefi
at
5:33 PM
0
comments
Friday, July 22, 2005
در غروب بامداد
نعمت آزرم
ديروز بود
همين ديروز
سی سال پيش و پيشترک
جا غرق *
تخت بزرگ چوبی ِ مفروش
بر روی رودخانه و يک سينی کباب و دو ليوان
و سايهبان
هزار رشتهی افشان بيد
از قوس شاخسار
رها
تا به روی آب
و بامداد بود که میگفت از شکستن خورشيد و باز دميدن
با آن صدای خستهی بارانی
و تارهای صوتی پر ابر و آفتاب
*
از آن زمان و سالهای از آن پيش تا کنون
در باغها و آينههای هزار جلوهی شعرش شکفتهايم
ما در هوای تازهی او چند فصل و نسل
باليدهايم و در چمن باز سرو نازهای شعر بلندش چميدهايم
وز او حديث عشق و حرمت انسان شنفتهايم
*
شعرش
افشانهی برادهی الماس بود بافته بر پرنيان
آميزهی نوازش و رخشندگی
نرم و درشت و
رنگ به رنگ
ارغوان
دادی بلند بر سر ِ بيداد
خورشيد عشق از دل هر واژهاش دمان
*
جان و جهان و زندگیاش وقف شعر بود
در کار شعر
زنبور بیمثال عسل بود و بیبديل عسل میساخت
با منطق غريزی زنبورهای هوشمند عسل
آگاه بود شيرهی گلها و عطر گلها را
بايد مکيد تا که عسلهای ناب فراهم شود
چندان تفاوتی به نظر گاه او نداشت که اين گلها
روی کدام باغچه روييدهاند
زيرا که اصل کار همان ذات کار بود:
بیعطر و شيرهی گل شاداب
کندوی کارگاه عسل نابکار بود!
*
باری زبان سهل ِ ممتنعی داشت
فريبنده بود زبانش
از آن ِ خويش سکّه و ضرابخانه داشت
در عين بیگناهی خود عشوهی زبان فريبايش
بسيارها قريحهی شاعر شونده را ،
بیهيچ قصد و نيّت بد قتل عام کرد
او بیگناه بود :
راه يگانه راهنوردی يگانه داشت!
- در طرز خود يگانه و در شکل عرضه داشت شعرش يگانهتر -
خود آن زبان ويژه در افکند و
بُرد به اوج و
تمام کرد!
*
و بامداد شاعر ناميرا
مثل زبان شعرهای شگفت آورش
ذات شگفت سهل ِ ممتنعی داشت
- آميزهی زلالی و پيچيدگی -
او با زبان ويژهی خود هر چه خواست گفت
و هر چه خواست کرد
و بيشتر از آنچه که شد در خيال نيز نمیگنجيد
بسيار حافظانه زمان میسپرد
در مرزهای دفتر و ديوان
با احتياط قدم میزد
در زيستمان چند گونه به سر میبُرد
در شعر گرچه پای بر افلاک مینهاد ،
- تا سايهی گمان کرکس هول از فراز خانهی او بگذرد ، -
در کاخ ايمنی – هم اگر چند نا به جای – نمايان میشد
مردی که هيچ خدا را به شعر نماز نمیبُرد ،
بر دست بوسه میزد و با قامت خدنگ ، کمان میشد !
و در پناه پوشش معنای چند گانهی گفتار خويش به هر روی ايمنی میيافت
وز تنگنای منع سخن میگذشت به تدبير و باز به هر تقدير ،
الماس خوش تراش سخن را ظريف بر زمينهی زربفت پرنيان میبافت
*
و بامداد شاعر بیچون و چند
همزاد نامناسب گستاخی داشت
هم نام و هم شناسه و هم زی
چندان که باز شناسی نمیشدند از هم
همزاد نامناسب هم نامش
با نام او نه خوب و نه سنجيده حرفها میزد
و کارها میکرد
چندان که دوستدار شعرهای بلندش را
از شرم روی چهره عرق مینشست
در عرصهای که هيچ بجز عابر پياده نمیبود
سودای پيشتازی و آورد و آزمون سواران داشت
با سکّههای آبروی شعر بامداد
ولخرجی و قمار فراوان داشت
*
و بامداد
شاعر يکتای روزگار
زهمزاد نابکار
به فرجام کار
رهايی يافت
در آستانه
درين سوی در
او را فرو نهاد و گذر کرد سر بلند
باشعرها نبشته به پيشانی ِ زمان
وارسته از تحمل همزاد ناگزير
سر خوش گشوده بال در آفاق بی کران و زمان
جاودان
*
همواره بامداد از افق شعر پارسی ست درخشان
همواره بامداد مژدهی خورشيد است
با صبح
با هوای تازه
برآيان
همواره بامداد روشن و پاک است و دلپذير
و شعر بامداد سرودی ست بی زمان
در ذهن و در زبان
در نبض جان عاشق آيندگان
همواره میتپد
اين بامداد شاعر
تا بامداد باز پسين جهان
پاريس : آذرماه ٨٠ - ١٣٧٩ *
Posted by
Farzin Asefi
at
11:23 PM
0
comments
فردا سالمرگ احمد شاملو
کلمه بی تو يتيم شد
مسعود بهنود m.behnoud@roozonline.com
۳۰ تیر ۱۳۸۴
خلاصه:
همين روزها بود. وقتی که شهر بامدادش را از دست داد. آن کيست که در امامزاده طاهر خفته است. فردا میرويد، از تهران میرويد و از شهرهايتان آمده به تهران داغ میرويد.
-->
سی و چهار سالی می گذرد، يک عمرست. برای فروغ سوگواره ای نوشته بودم. خواندی و بر صفحه اثری نهادی و رضايتت را چنين گفتی: يکی هم برای من بنويس. يا نه. گفتی برای من هم بنويس. نمی شد به تو گفت خدا نکند. در دلم گفتم. گفتی معلومه خيلی دلت گرفته. می خواستی بگويی وقتی دلت می گيرد بد نمی نويسی. گفتم آره حيف شد فروغ.
آخر بار در بيمارستان ديدمت. خوابيده بودی. نه اما بيدار بودی مثل هميشه. هيچ وقت در عمرت به راستی نخفتی. ناله می کردی. آيدا مانند هميشه بالای سرت بود. از اين دنده به آن دنده شدی. در رنج بودی پيدا بود. آيدا صدايت کرد: احمدم... مسعود آمده است بلند شو به او بگو اين سه زن را خواندی چی گفتی... از اين دنده به آن دنده شدی . لبانم را گاز گرفتم نه برای اين که بغضم را فروخورم، فکری از سرم گذشت. فروخوردمش. به ياد آن حرف افتاده بودم بعد سی و چهار سال. که گفتی يکی هم برای من بنويس. لب گزيدم از تصور اين واقعيت تلخ تر از زهر که داشت چهره می نمود. دست کشيدم به موهايت آرام. همان بود که از سی سال پيش. پله پله و پر پشت. درد می کشيدی. آه می کشيدم در پنهان.
از پله های بيمارستان ايرانمهر که آمدم پائين، بغض را رها کردم. نه برای خاطره هايم که محو نمی شوند، بل به بزرگيت گريستم و به ناگفته ها و ناننوشته هائی که از آن خلقی محروم ماند. به زخم ديرپای قلبت. به کلمه که بی تو يتيم می شود. به شهر که بی تو حبس است محبوس می شود.
از آن روز تا روزی که سپان تلفن کرد و پيام محمود دولت آبادی را داد، در انتظار موذی و دردآوری بودم بيش تر روزها به يادت، شب ها در خواب می ديدمت.
در خوابت ديدم، کودکی بودی پنج شش ساله. موفرفری و تپل. در خانه سازمانی افسران خاش، نزديک پادگان. سرزمين فقير و خالی که از سلطنت پهلوی به سربازخانه و ساخلوئی رسيده است برای مهار مردمی که هيچ خبری از جهان به آن ها نمی رسد، همچنانند که سده ها بوده اند. خالی، خشگ و خشن. مصدری لاغر اندام کودکيت را برای تفرج به باغ دولتی می برد، به سربازخانه. آن جا سربازی را بر تحت دمر کرده بودند، يکی بر گردنش نشسته و ديگری بر پاهايش. او را شلاق می زدند، صدای فريادش در محوطه می پيچيد: يا حضرت عباس. تو چسبيده بودی به مصدر جناب سرهنگ. در راه خانه بودی، با گريه پر تشنجی که مهربانی های مکرر مادر هم آن را قطع نکرد، تب کرده بودی انگار، تا بعد از ظهر که پدر چکمه پوش با سيلی محکمی به هق هق های بی پايانت پايان داد. تا بگويد که تنها پسر جناب سرهنگ نبايد چنان نازک باشد. اين نخستين خاطره زندگيت بود که با درد آغاز شد و با سيلی پايان گرفت و اين سرنوشت تو بود که در همه عمر بايد آن درد را فرياد می کردی و برای آرام گرفتن سيلی می خوردی. چرا خو نمی کنی به ظلم، به شلاق، به فرياد، موهايت سپيد شده. دنيا دگرگون شده و باز بی تابی. پير شده ای اما دنيا را به نظاره خوانده ای به نظاره انسانی که همچنان درد می کشد، شلاق می خورد. ضجه اش را در گوش داری مدام و بغض در وجودت مزمن شده است تا حال که در تخت خفته ای، از اين دنده به آن دنده. چه می گذرد در خاطرت که درد می کشی. کسی را شلاق می زنند آيا.
می بينمت در خواب، که پشت انباری کثيف و چرب و پر از هيزم ها و پيت های خالی نفت دکان نانوائی در مشهد دراز کشيده ای و فارغ از دنيا داری شوپن گوش می کنی که آن دو دختر ارمنی همسايه می نوازند. صدای پيانو و اوکتاو ها، پلونزيا، بندی در وجودت می کشد، می کشد، و آن قدر می کشد که يکسره هوائی صدا شده ای. آن موسيقی چنان بندبند وجود می گشايد که ديگر بستنی نيست.
تو در حسرت می مانی، در حسرت موسيقی دانی. و اگر به آن کس که سيلی هايش در يادت مانده التماسی کرده باشی، برای همین بوده است فقط. برای این که امکان یافتن معلمی، خرید پیانویی بگيری، بزرگترین آرزوی توست. «من باید موسیقی دان شوم» اما صدای استغاثه ترا فقط مادر می شنود او هم راهی نمی شناسد مگر گریستن و آرام کردن تو که برای شنیدن یک قطعه موسیقی حاضری گرامافون خانه آن همسایه ارمنی را بدزدی.
خواب دیدم که ناله می کنی، ناله ای بلند و دراز، به بلندی آوازه ات که جهان را گرفته و به درازای عمرت. عمری که در درد زیسته ای. کودکیت را می بینم که چون سنگی غلتان به دنبال سرنوشت پدر می غلتی که جز سیلی و شلاق زبانی برای پدری و ادب کردن نمی داند و سرانجام نیز عصیان مقدس فرزند را نشناخت و مرد. مرد و ندانست که این یاغی کوچک که در خانه او پرورش می یافت، بی آن که با وی شباهتی داشته باشد، در سرش چه می گذشت که درسی را چنان می آموخت که در همان اول سال کتاب را تمام کرده و معلم را پشت سر گذاشته بود و در درسهای دیگر هم توانش را که به کار می برد، نمره اش از 2 و 3 بالا نمی رفت. چگونه است که کودکی چنین هفتصد سال پیش در خانه سلطان ولد آن اعتبار را می یابد که خداوندگارش بنامند. اما این خداوندگار دیگر را نصیب از کودکی جز سیلی و شلاق نیست.
می بینمت موفرفری و تپل با چشم های شیطان که نشسته ای سر کلاس دوم دبستان آقای مضافتی نه. مه ضآف...تی دیکته می گوید با لهجه ای که فقط تو می دانی که مال بم است و با لهجه کرمانی و خاش فرق دارد. انگار ضبط کرده ای گفتگوهایش را با آقای سالاری مدیر مدرسه. راستی آقای مه ضآف...تی خرداد ماه با آن پالتو ماهوت مشکی امتحان می گرفت که علامت فروشگاه پیرایش و قیمت آن بر پشت یقه اش بود. می بینمت با آن لبخندی که در چشمانت برق می زند، وقت امتحان هم سر هر جمله یک یی گذاشته ای همان طور که آقای مه ضآف...تی با صدای بلند اول هر جمله می کاشت یی باران... یی بابا... یی نان...
انگار نه چهل سال گذشته، هنوز وقتی حوسین گولدم می نوشت " از یقه اش گرفتم" همان برق در چشمانت می افتد یا وقتی به آذین نوشت" اسب، آبی را که از دندانش می چکید می جوید." تا وقتی با عمونجف می افتادی به خواندن "انحطاط کم و بیش همه" – همان که بعدها شد چنین کنند بزرگان. یا وقتی برای اخوان قصیده ملک را می خواندی با لهجه مشهدی: مو موخام... لبام غنچه کونوم شرقی تو گوشت بزنوم. می بینمت در هر شهر که جناب سرهنگ ماموریت می گیرد، معلم های مدرسه بعد از چند روز عارض می شوند، به مدیر. و آقای مدیر سرهنگ زاده محترم را صدا می کند به دفتر که اين ادای ما را در می آورد. وقتی ظرفیت همه تمام می شود، یک سیلی ابهت ارتش شاهنشاهی را به یادت می آورد. چقدر مصدرها را تحریک می کنی آن مصدر مازندرانی بیچاره از ترس همولایتی اش" شاخ بزرگ"، به بیرون روش افتاد و تو دست بردار نبودی از آن مارش که به جای سلام شاخنشاهی ساخته بودی و آن بیچاره ناچار بوده گوش کند و در جای مناسب بر قابلمه بکوبد بام... بام... بام. و آن ترانه «صبح ها که شاخ بیدار میشه یواشکی واویلا... واویلا.» بیهوده نبود وقتی کارنامه کلاس سوم دبیرستان آمد و معلوم شد با تمام ارفاق ها پسر جناب سرهنگ رفوزه شده، یاور قوز بالا خان به سرهنگ توصیه فرمود به جای صدور چک آبدار، فرزندی را به مدرسه موزیک نظام بفرستید. از میان آن همه آدم بزرگ فقط میرزا شریف خان عراقی پدر بزرگ انگار می فهمید که این نوه ناآرام دارد لای این کتابهای درسی، مساحت ذوزنقه، آداب طهارت، بنادر مهم اسکاتلند، جنگهای بزرگ شاه اسماعیل و محصولات عمده سیستان و بلوچستان، تباه می شود، می پوسد... فقط بابا بزرگ است که در می یابد انگار خبری است که این موفرفری به هر شهر که می رود ترانه های عوام آن شهر را پیدا می کند زود، هر مصدری که به خانه می آید باید همان اول بنشیند و به پسر جناب سرهنگ بگوید که در ده یا شهرستان آنها چطور لالایی می خوانند یا چوپان ها چه می زنند با نی. چه رسد که یکیشان ساختن نی را بلد باشد و در هر فرصت باید یکی درست کند، هر دفعه یک جور با یک صدا چون احمد قصد دارد از بچه های کلاس یک ارکستر سازهای بادی درست کند و مثل همیشه برود بالای چهارپایه و ارکستر را هدایت کند. چه باک اگر هر چند وقت مصدر بیچاره مجبور به اقرار می شود و با اولین نهیب جای نی ها و سازدهنی را نشان می دهد و... سیلی. تو نمی توانی اعتبار و آبروی یک خانواده سلحشور قدیمی را به هدر بدهی.
می بینمت که آتشی و همچنان که گفته ای عصیانی که راز خلقت آن را خدا نمی داند، با آن ترانه ها و ریتم ها. همه سینما می روند با پدر و مادر. همه سوار درشگه می شوند و به سینما می روند، سینما مایاک. همه شب سوار درشگه می شوند و بر می گردند. چرا تنها تویی که به آن پیانیست سینما تمدن خیره می مانی که کنار پرده نشسته. تنها تویی که موسیقی فیلم ها را در یاد نگه می داری و فردا در مدرسه با بچه هایی که یکی تارزان می شود و دیگری شه زم، دیگری دزد بغداد، تنها تویی که موسیقی فیلم را با سوت تکرار می کنی و همراه برخورد چرخ های درشگه و سم اسبان صدایی می شنوی که آن را با نوک انگشت روی زانوان خود دنبال می کنی. همه صداهای موزون را می شنوی.
می بینمت در خواب که دیگر پانزده ساله ای و همچنان همان موفرفری که با نظم خانواده، مظلومیت مادر، دیکتاتوری پدر و بیچارگی مصدرها در جنگ.
حالا که هیچ مفری برای راه یافتن تو به دنیای موسیقی نیست، حالا که کسی حاضر نیست آبروی یک خانواده سلحشور قدیمی را به خطر اندازد و ساعتی تو را بفرستد پیش همان آقای چاق که دخترهای همسایه را پیانو می آموخت، حالا که فقر نمی گذارد گرامافونی به خانه آید تا بتوان شوپن و بتهوون شنید، سکوت مهم ترین فریادی است که می توانی از دل برآری. می بینمت، روزها و روزها که روزه سکوت گرفته ای. دریغ از کلمه ای مادر و خواهرها نگرانند، دیگران محل نمی گذارند. و آیا در پایان همین صبر و ثبات است که معجزه ای می شود و نجات دهنده معلم فرانسه مدرسه پهلوی مشهد است. موسسیان با آن عینک ته استکانی کتاب قرائت فرانسه (لکتور) را به تو داد و تو را از زندانی که دوری از موسیقی برایت ساخته بود، بیرون برد.
می بینمت که در زیر چناری کهن نشسته ای با یک کتاب لغت کوچک و لامارتین را می خوانی و برای خود ترجمه می کنی. قصه مطرب اولین قصه ای است که موفق می شوی آن را از فرانسه برگردانی. در شب امتحان که همه زیر چراغ ها بیدارند به خواندن فیزیک و شیمی. تو چسبیده ای به یک لاروس کوچک. می باید همه این کتاب را حفظ کنم. آقای موسسیان می خندد و می گوید ویکتورهوگو هم این همه لغت حفظ نبود.
می بینمت که چهار سال است فقط دو کلاس بالا رفته ای در مدرسه، اما هیچ کتابی در کتابخانه مدرسه و فرهنگ و آستان قدس نیست که نخوانده باشی. در چمدانی که با خود به تهران می آوری، بچه ناخلف، آرزو به باد ده یک خانواده سلحشور قدیمی، فقط کتاب است و چند کتابچه از آن چه با کتاب لغت برگردانده ای از زبان فرانسه. شانزده ساله ای اما هنوز دوره دبیرستان را به پایان نبرده که متفقین می ریزند. شهریور 20 است و سیلی زن بزرگ، رضا خان سرحلقه آنهایی که فقط سیلی بلد بودند و فحش های چارواداری فرار کرد.حکومت نظامی است، آن نامه چیست که برده ای و انداخته ای در صندوق پستی حضرت اجل تیمسار فرماندهی که می دانی از مشهد با چادرنماز فرار کرد و بچه هایش که همبازیهای تو بودند، اثاث خانه و اشیای قدیمی را بار کردند و آمدند تهران. شعری هم ساخته بودی برایش: «بدو حسنی که کار ما خرابه، زندگیمون بر آبه...»
جهان جنگ گرفتار شده، در خانه ها رادیو آمده. تو که این همه با صدا، با موسیقی با ریتم درگیر بودی حالا گرامافون هیزمسترویس را دسته (هندل) می زنی و چون صفحه ای سیاه روی آن به دور می افتد و سر خود را می گیری دور اتاق می چرخی به شنیدن باخ و بتهوون، تو که با زینی و برادرهایش در خانه آن ها ساعتها می نشینی در کتابخانه و چایکوفسکی گوش می کنید، و انگار نه انگار اینجا خانه آیت الله زاده مازندرانی است، حالا چرا رادیو را گذاشته ای که شبها بزرگترها دور آن بشینند و با خش خش فراوان صدای برلین و لندن گوش کنند، چرا آنطور که تصور می رفت با این جعبه جادویی که خبر از چنگ می آورد و خبر از جهان و گاهی هم موسیقی پخش می کند، سرگرم نیستی، اصلا می روی در زیرزمین یا راه پله و ساعتها می نشینی چرا. چرا یک سالی است که ساکت شده ای و کسی از دستت به فغان نیست.این تنها بخشی از خواب زندگی توست که بی صداست انگار صامت است، چه می نویسی در آن کتابچه مشق. کسی را خیال آن نیست که معادله ریاضی حل کرده ای یا جدول مندلیف و یا شکل های هندسه، پس چیست در دستت که چنین در آن غرق شده ای. ساکت و آرام. باید بارها صدایت کنند که سر سفره حاضر شوی. نزدیکتر می شوم، کتابی است با جلدی از پارچه و چرم، حافظ خلخالی، کتاب فال مادر بزرگ. و تنها این کتاب است که تو را می نشاند، غرق می شوی در چه، در عرفان و رندی حافظ، نه. در آن کلام جادویی، شعر ناب نه. این موسیقای درون غزلهاست، همان که سالها بعد، شبی در بهارخواب خانه آقای جهانی در به نمیر بابل بازگشودی، رویایی، بیژن الهی و دو سه تا از شاعران دربند قافیه هم بودند، از اهل عروض و بدیع و به گفته خودت هزاران سال متحیر در اثیرالدین اخسیکتی و آهوی کوهی در دشت چگونه دوزا. آنها هم مسحور شدند، همگی. وقتی از موسیقای حافظ گفتی. و شبی دیگر را به یاد دارم با باغچه بان و حسینعلی خان ملاح که می گفتی و می گفتند. آری حافظ است آن نسخه خلخالی که آرامت گرفته، یعنی گریبانت گرفته و کسی نمی داند که همین سرنوشت توست و تا پایان رهایت نمی کند. می بینمت که غرق شده ای از همه گسسته، انگار دفترچه نت است و همان طورش هم می خوانی. در سرت می بینم که پیچیده است موسیقی باخ و بلا بارتوک با شعر حافظ. چندان غرق شده ای که صدای غرش توپها را نمی شنوی. نمی شنوی که شبها مشتری رادیو برلین بیشتر شده و سرهنگان رضاشاهی چه به شوق آمده اند از خیال پیشرویهای پیشوا. نمی بینی که دارند صدای بهرام شاهرخ را می شنوند وقتی که نسخه های گوبلز را به فارسی بر می گرداند و آن جعبه جادو، رادیو فیلیپس صدایش را می آورد. چندان در حافظ غرق شده ای که فراموشت شده با زینی دونفری نامه ای با کمک معلم فرانسه او نوشته اید به مدرسه موسیقی وین و تصمیم گرفته اید که فرار کنید.
در خواب دیدم نشسته ای در چهارچوب پنجره ای گشوده. باران می آید. ساختمان آجری قدیمی وسط شهر رشت، درست همان است که سی سال پیش نشانم دادی، خزه بسته و رو به ویرانی، اما تو در خوابی با آن چشم ها که داری و رنگش نمی دانم و موهای پله پله، کتابچه ای دستت بود و در صفحات آن می نوشتی و شکل دیگران را می کشیدی. آن حضرت آقا با بینی درازش و حاج آقا نقیب که سر سجاده نشسته بود و سالدات روسی که کم مانده بود از اثر تلقینات حاج آقا نقیب مسلمان شود. دور تا دور ساختمان را سالدات روسی پر کرده بودند. یکیشان داشت از آن سینی غذا که برای زندانیان آورده بودند کش می رفت، لقمه ای بزرگ در گلویش گیر کرده بود و لگد به دیوار می زد. دیدمت برای زندانیان شعر می خواندی گاهی از حافظ و گاهی شعرهایی که همان وقت می ساختی و می خواندی. و باز دیدمت در اتاق هم کف نشسته ای جلو افسر روسی و روسی بلغور می کردی و او سر تکان می داد و نگاهش دنبال چیزی می گشت و بالاخره گفت پاپروس و تو سیگار نداشتی تا به او بدهی، اما همین را بهانه کردی و برای خرید سیگار بیرون آمدی. دو نخ پاپروس صلابت ارتش سرخ را در هم ریخت. اما راستی شب هنگام، دختر همسایه زندان برایت سینی شام فرستاده، برای تو که کسی به ملاقاتت نمی آمد.
باز می بینمت با کتابچه لوله شده ات در دست، که ایستاده ای در خیابان پهلوی رشت. با آن کلاه بره و داری انطاقیه می کنی. و جمعی جمع شده اند و لحظه ای بعد بالای چهارپایه ای، مثل قهرمان نهضت مقامت فرانسه که شدح آنها را خوانده بودی. وسط شعرت رسیدند گشتاپوها. پریدی پایین، همه در رفتند تو هم در رفتی، ولی یک شاگرد سلمانی نشانت داد به سالدات و دوباره برگردانده شدی به آن ساختمان آجری خزه بسته. در راه به سالدات گفتی پاپروس، ایستاد. سیگار خریدی، یکی را به سالدات دادی و بقیه را گذاشتی برای آن افسر که هنوز منتظرت بود.
و باز می بینمت در همان رشت، باران یکریز می بارد. با همان کلاه بره و کتابچه که حالا لوله شده و در جیبت گذاشته ای و در خانه ای را می کوبی. در خیالت انگار از دست گشتاپو گریخته ای و داری به جلسه نهضت مقاومت وارد می شوی. هر آن در انتظاری تا سایه بلند گشتاپو روی دیوار افتد و یا با موتورسیکلت پیداشان شود. در راه دوباره می زنی. همان که می خواهی در را باز می کند، رضا همدرست، تنها کسی که در رشت ممکن است در آن تاریکی و باران یکریز پناهت دهد. به درونت می برد. در اتاق جلسه است. همانطور که در خیال آورده ای چند نفر دور میزی نشسته اند، گیرم به جای چراغی با کلاهک که از بالا میزشان را روشن کند، فانوسی در میان دارند. با خود می گویی جلسه نهضت مقاومت چه خوب. اما آنها بزرگترند و شما بچه ها را به جلسه شان راه نیست باید در آن اتاق کناری، در تاریکی کز کنی با رضا و به صدایشان گوش بدهی. همپالگی های رضا روستا، با آن درد مزمن که پس از رفتن رضاشاه دوباره عود کرده است دارند گفتگو می کنند. عجب، آن گشتاپو که در وسط شهر زندان ساخته از نظر این ها رهایی بخش است و نمایندگان برادر بزرگ. می گویند حالا شهر در دست ماست. تو از خودت می پرسی شهر دست کیست و جوابی نداری. اولین تلنگر خورده است به کاسه خیال و رویاهایت. اما ساکت باش برزگترها جلسه دارند، خودت را در گوشه اتاق سرد، گرسنه به خواب بزن و گوش کن. حالا دارند از جوانی حرف می زنند مو فرفری که می گویند امروز در خیابان پهلوی داشت برای مردم حرف می زد و چه خوب. یکیشان می گوید خودمانی است. بقیه آرام می خندند و تو هم می خندی. رضا هم می خندد. چه خوب که آنها رفیقش را می شناسند. اما اگر بفهمند سالدات نگهبان زندان، ببخشید گشتاپوها، در تعقیب تو هستند چه کتکی می خورد رضا طفلک که تو را پناه داده است. صبح خودت را به بابای رضا معرفی می کنی اصغر صبح آویز، باید با لهجه رشتی بگویی. و این نام را تا سالها حفظ می کنی.
می بینمت در جنگل، جنگل های ماسوله با دو سه تای دیگر هم سن و سال خودت. یکی تفنگی هم آورده است با شش هفت تا فشنگ. تمرین تیراندازی. اما رسیدند. عده شان هم کم نیست. باید فرار کرد، تفنگ را بینداز و بدو. اما آنها خیلی گلوله دارند. لای درختهای جنگل شلیک می کنند بی هدف. یکی از بچه ها به گریه می افتد. تو می افتی ولی بلند می شوی به فرار، بی خبر از آن که از پاچه شلوارت خون می ریزد. بچه سرهنگ، خانه راحت را رها کرده ای در اینجا که چه.
و باز می بینمت، باز کتابچه ای لوله کرده در دست داری، در آن پنجاه غزل حافظ را نوشته ای. و شعرهای خودت که به تقلید حافظ است. بتهوون نشدی، لامارتین نشدی، چریک نهضت مقاومت نشدی و حالا غمگین نشسته ای در اردوگاهی در اراک، دور تا دور آن سیم خاردار. این بازداشتگاه انگلیسی هاست و جمعی از سیاست پیشه گان و بزرگان را آورده اند. محمد سجادی وزیر راه، مهندس شریف امامی رییس راه آهن، آیت الله کاشانی، سرتیپ زاهدی، تیمساران رضاشاهی. همه در دنیای خود سر و سامانی دارند. عصرها جمع می شوند در اتاقی به بازی نرد. در اتاق دیگر سجادی و آیت الله کاشانی و عده ای دیگر جدی ترند. در حیاط یک عده کارگر چاپخانه و راه آهن وول می خورند. تو چه می کنی در این میان که هنوز بیست ساله نیستی.دو هفته است که در این اردوگاهید. دیگر سالداتی نیست که بتوان سر او را کلاه گذاشت. تازه در بیرون هم کسی منتظر تو نیست. فراموش شده ای، همه رهایت کرده اند. مجبوری به غذای اردو بسازی، دیگران از خانه خود سهم ناهار دارند. تازه حالا محمد سجادی به زبان می آید «این بچه را هم صدا کنید، ترا چرا گرفته اند پسرم» بزرگان می دانند که چرا گذارشان به زندان انگلیس افتاده، اما تو چرا. وقتی می فهمند که این نوجوان مو فرفری در زندان روسها در رشت هم بوده است، نگران می شوند، اما جدیش نمی گیرند. اما تو بزرگان را دوست نداری. همان احمد مشوق کارگر چاپخانه برایت جذاب است، او که سلولهای زندان رضاشاهی را هم دیده، بسیار حرف ها دارد که همگی شنیدنی است. احمد همنام توست و توده ای است. چقدر محکم، چقدر مهربان. آیا او نیست که شوقی را در جانت می ریزد و سال بعد در تهران تو را هم در کنار حزبی ها می نشاند در صف تماشاچیان تاتر نوشین.
تهران در آستانه بیست سالگی تو، از پرشورترین شهرهای جهانی است که در پایان جنگ جهانگیر، در همه سویش شعله هایی بلند است. جانی شیفته چنان که تو داری در تهران زندگی می یابد. تاترها، سینماها، انجمن های ادبی، حزب ها، شلوغی بازار سیاست، یارگیریها، و تو که با همه جوانی در آن پنج سال، راهی دراز را پیموده ای چه می کنی در این دریا. دیر نیست که روزنامه نویسی به خودت می خواند. همه آنچه که در طول این دوران عشق به مطالعه و کتاب به جانت ریخته، چون در قالب حروف سربی ریخته می شود، جاذبه ای مست کننده دارد. در گوشه ای از تهران صادق هدایت است و دفتر مجله موسیقی که چند بار بدانجا سرک می کشی. مین باشیان شباهتی به چکمه پوشانی که می شناسی ندارد. در گوشه ای نیمايوشيج کز کرده است و آن طرف هدایت، جذاب ترین چهره شهر. از این میان نیماست که ترا راه می دهد. نوشته هایت را می خواند و شهامت شکستن عروض را می آموزد. چنانش شیفته می شوی که به زودی این شعر تازه، این کلام غیرمتعارف که آمده است به شکستن قالب های هزاران ساله، مدافعی پرشورتر از تو نمی یابد. تویی که دست نوشته های نیما را به هر دفتر روزنامه و مجله ای می بری- کاری که نیما خود نمی تواند- تویی که با صدای دلفریب، هر شب، در هر گوشه که هستی نیما را می خوانی. از میان آنها که به پیر یوش دلبسته اند هیچ کسی پرشورتر و محکم تر از تو نیست. «آهنگ های فراموش شده» نخستین کتابی است که به نام تازه تو الف.بامداد منتشر می شود، اما چه کسی باید سیاه مشق های جوانی را که خود در مقدمه اش نوشته « در حقیقت بایستی سوزانده می شد» بخواند تو خودت در مقدمه کتاب نوشته ای که «این قدم های اولین کودکی است که می خواسته راه بیفتد.» اما در «قطعنامه» است که تاثیرت از نیما آشکار می شود و پيداست سر پرواز داری. اما چه خيالی همان جامعه ای که راهت را برای ورود به دنيای موسيقی که چندان شيفته و بی تابش بودی بست، در آن روزهای شور و فرياد هم کليد خانه ای را در دستت گذاشت که در آن پرنده های عشق در پرواز نبودند، در خانه تازه ات هم غريب ماندی. اما در خيابان، در جمع، در کافه نسل تو که پرواز گرفته بودند مجالی بود، کوتاه بود اما سازنده. به ويژه آن جا که به جان های شيفته می رسيدی به مرتضی کيوان، به وارطان و به همه آن ها که سرهای پرشور داشتند و بايد بزودی برايشان سوگواره بسرائی. درست در زمانی که شعر در تو می جوشيد، کاسه ای که از رودخانه نيما برداشته بودی و آشنائيت با ادبيات جهان می رفت تا تو را بسازد، خزان رسيد. غمگين نبودی وقتی به کنج زندان در افتادی، زندان زرهی جای نام آوران بود، تو هم با زندان ناآشنا نبودی، اما چه غمی سنگين تر از آن که هر روز در باز می شد و آشنايان می آمدند، استعدادهای نوررس اين شهر مگر چقدرند که حکومت کودتا داس برگرفته می زند.
می بينمت در آن صبح غمگين، در جمع زندانيان وقتی بلندگو خبر اعدام مرتضی را اعلام کرد، پس آن صدای رگبار شب قبل جان مرتضی را گرفت. آن که با جانت آشنا بود و با همه جان های شيفته و از همه آن ها به مهربانی نگهبانی می کرد. شعر سال بد، آغاز فريادهای تازه است. حالا آن کودکی که به ديدن شلاق وقتی بر گرده آن سرباز می نشست، گريه اش بند نمی آمد، حالا زبانی دارد به وسعت ادبيات فارسی بلکه بزرگ تر که می تواند دردش را بسرايد.
در "آهن ها و احساس" بغض بودی اما دير نپائيد که ترکيدی، "هوای تازه" اعلام حضور کسی بود که تا چهل سال بعد که زنده ماند ديگر کسی انکارش نتوانست. در تيره ترين روزگار يک نسل، در شوره زاری که سر بر آورد، تو روئيدی. اگر غم نانت نبود اگر اختناق نبود که مجال به هيچ آزاده ای نمی داد، می بايد در همان زمان صدايت به جهان می رسيد اما بيست سالی بعد رسيد. فقر سياه تاريک و سرد يا در به دری و بسته بودن درها حتی مجال نمی داد در آن تفنن – روزنامه نگاری – لختی بياسائی. ده سال بعد از روزگاری که صادق خان هدايت کليد وجود خود را زد و خاموش شد، ده سال بعد از آن زمهرير سکوت و سانسور و تاريکی، اينک به نوری که آيدا به خانه ات انداخت، کليد زده شدی تازه. از آن پس زندگی را به وجود آيدا ابتدا کردی، گوئی تولدی تازه، متولد شده بودی. آيدا شريک سختی ها و آوارگی ها، روزهائی که همه درها بسته بود، حتی در کار نوشتن سناريوهای انچنانی برای فيلم فارسی نيز کاری کردند که صاحب کرم ها پشيمان شوند و در همين فاصله چون می رفتی که بخت را در ساختن فيلم های مستند و جدی بيازمائی باز آن دستگاه عريض و طويل، در آخرين لحظه به اشاره بودجه کم می آورد. يازده بار ذوق در اين باب آزمودی، چنان شد که عمونجف به طعنه نوشت که در هر زمان در کار ساختن نشريه ای هستی و همان حال در حال تعطيل آن. نوشت شاملو نسخه ای دارد که به هر نشريه مرده دهد شفا می يابد به اقبال مردم، و به هر نشريه زنده دهد می ميرد – و ننوشت به فرمان حکومت اما همه منظور او دانستند -. چه عجب اگر شعرت، در پی اعدام مرتضی همه از ياس بود و دلمردگی از مردمان و بازارگان دنيا. الف. بامداد که در سياه ترين شعرها و ترانه هايش منادی صلح بود و آزادی، حتی وقتی انسان و درد او را به تصوير می کشيد، باز خبر می داد زندانا داغون می شن. زنجيرا واميشن. اما حالا ديگر همه جا را در هيات زندانی تو در تو می ديدی که بر آن راهی نيست.
با طلوع آيدا، عشق فرياد رس آمد، نه فقط عشق که زندگی. ده سال رنج و سختی که هر يک روزش برای بريدن هزار بهانه داشت؛ آيدا سرانجام آن دستی شد که بايد با آن را بر سر می نهادی و آرام می شدی.
می بينمت در روزی در بنای قديمی مهرآباد، از دردی که در گردن داری به خود می پيچی، مگر سربازی برگردنت نشسته که به خود می پيچی احمد. می روی برای درمان آن درد. دردی که از همان نخستين خاطره بر جانت افتاد. اين اول بار است که داری پا از ديار بيرون می نهی. در مهرآباد ساعدی هست و مجابی و من. و اين ساعدی است که بر خود می پيچد. بی تو تنها می شود، چرا که باری صعب بعد از مرگ آل احمد بر دوش شماست. ديگران يا چندان نيستند که فريادشان بنای ظلم را بلرزاند يا به گوشه ای فرارفته اند. اما تو باز می گردی تا همچنان آن سکوت را بسرائی و شاهد آن باشی که کاخ پوشالی دراوج غرور ازدرون می پوسد.
باز می بينمت در خواب، روزی را که گيج نشسته ای در ميان کتاب ها و صفحه هايت – آن چه از پنجاه سال مانده برايت – و نمی دانی چطور بايد از دسترس روزگار مصونشان داشت. آن قدرست که در آن اتاق جا نمی گيرد اما اين همه را گذاشتن و رفتن آسان نيست. تلفن را کشيده ای که صدای آن ها را که نمی خواهی از آن نشنوی. حالا ديگر برای شهر و اميدواران دشوارست خيال آن که داری برکنده می شوی، حالا ديگر آن نيستی که به زندان زرهی در افتادی و فقط مادر و خواهر منتظرت بودند، حالا سرخيل عاشقانی و جاودانه مرد شعر امروز می خوانندت. با سی کتاب، شعر و قصه و ترجمه و صدها مقاله و نقد که برجا نهاده ای چندان رفيع و سرآمدی که جهانت می بيند و شعرت را جهانيان به ده ها زبان خوانده اند که گرفتنت آسان نيست برای حکومتی که نگران نام و آوازه خودست در جهان. بی هوده می کوشند تا در کنارت نام ها را رديف کنند، فروغ خود می گفت که چقدر از تو اثر گرفته و سهراب را همه شنيده بوديم که با چه فروتنی به عظمت تو اقرار می کرد، اخوان اگر هم از ديد بسياری، از آن جهت که تبحر و تسلطی در ادب کهن داشت و طلبه وار خوانده و ملا بود، نامش در کنارت می آمد اما در ذهن جوانان همسنگ تو نبود با همه بزرگی. ديگران همه چند دوری دور مانده بودند. تو فرياد دو نسل بودی و همان زمان بچه ها در سلول ها ترا می خواندند و حکومت خوب اين را می دانست که بر ديوارهای زندان ها چه نوشته می شود.
سال ها تو وزنی داشتی که در کلامت آدم ها و اشيا جاودانه می شدند و اين را نصيب هر کس نبود. چندان که وقتی از حزب بريدی و پوچی، گم گشتگی در آن سراب را نماياندی، تصويری که تو ساخته بودی برای نسل بعد ماند.
اين مقام که چون شاعر انگشت اشاره شعر خود را به سوئی گيرد جاودانگی نصيب آن سو شود، همان رتبتی است که حافظ و سعدی و ديگر قله های شعر اين ديار – همان دو سه تن اما – بدان دست يافتند. به قله رسيده بودی الف. بامداد خسته، گرچه مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت منتظر. تو رسيدی. چهار نسل ترا زمزمه کرد. در شعر تو ياس و دلمردگی، مقاومت و ايستادگی، اميد سرمستی و زخم دلت را ديد. همين از دوبار تجربه هجرت به درت آورد. آمدی و سرانجام در اين جا آرام گزيدی. گفتی چراغم در اين خانه می سوزد و تو چراغ اين خانه بودی. و در همين جا ماندی با دردی در گردن، در پا و زخمی در جان.
در خواب ديدمت هنوز بغض نخستين خاطره را در گلو داری. اين از بازی روزگار بود که درد آن سرباز را سال ها بر دوش کشيدی، برگردنی که انگار همواره کسی بر آن نشسته بود و تو درازکش روی تخت شلاق. پايت بريدند پايی که يکی انگار بر آن نشسته بود هميشه. و چون به آستانه رسيدی، خاضغ و شکرگزار، سر فرود آوردی که در کوتاه بود.
در رثايت نوشته اند که جهانيان از ملک پر ادب ايران، نخست بار خيام را شناختند، پس آنگاه حافظ را و سرانجام ترا.
آن سال ها که آوازه در افتاد که تو را در جمع نامزدان جايزه نوبل نشانده اند، يکی آن خطابه را که بايد خوانده می شد در علت گزينش تو، در لوموند نوشت" سخن از مردی است که همه عمر را از بزرگی انسان، از عشق، از آزادی سروده است" و در آن خطابه نکته ای جا مانده بود به باورم. اين جوان ماندن و تازگی هميشه . غريب حکايتی است اين که لحظه ای در وجودت کهنگی راهی نيافت. پير شدی کهنه نشدی. بامداد صادق بودی خسته شدی، اما نمردی.
ای الف .بامداد، شعر بزرگ زمانه ما، بی تو کلمه يتيم شد. اين زبان که چنان به زيبائيش باور داشتی، به سروده هايت زندگی گرفت. حالا آن هزاران تن که آمده بودند تا پيکر درد کشيده ات را بدرقه کنند، با زخم دلت آشنا بودند. نديدی بر صفحه ای يکی نوشته بود " پريای نازنين چتونه زار می زنين" زار و زار می زدن پريا. مث ابرای بهار گريه می کردن پريا.
جادوانگی ارزانی تو باد که شايسته اش بودی و بی گمانم که نسل ها در واژه های تو رازی را جست و جو خواهند کرد و تو را به ساليان خواهند خواند. حتی اگر هنوز به راز آن هزاران صفحه فرهنگ کوچه های اين ديار دست نيافته باشند که تا آخرين دم بر سر آن بودی و حالا چون باری گرامی مانده است برای آيدا که در هر برگش يادی از تو می جويد و می بيند.
بگذار شبکوران از درد بميرند و از حسد. شاملو نامی است که از روزگاران ما به تاريخ نثار شد. از يک قرن، قرنی که او در آن زيست اگر دو نام ايرانی در خاطره تاريخ بماند يکی احمد شاملوست و از همه آن ها که بی قرار و بی تاب عنايت تاريخ بودند، آيندگان نامی نخواهند برد و اين اجر آن همه صبر و ثباتی کسی است که چراغش در اين خانه می سوخت. به سوگ تو اين دفتر بستم، گريان و ملتمس. تابستان 78
Posted by
Farzin Asefi
at
10:52 PM
0
comments
Wednesday, July 20, 2005
همسر گنجی در بیمارستان با او دیدار کرد
: وکیل گنجی برکناری دادستان تهران را خواستار شد اكبر گنجي، روزنامه نگار زنداني به گفته پزشكان معالج در بيمارستان ميلاد در وضعيت جسمي نامساعدي به سر مي برد و براي انجام عمل مينيسك زانو تحت نظر پزشكان قرار دارد. معصومه شفيعي همسر آقاي گنجي دوشنبه شب موفق شد همسرش را در بيمارستان ملاقات كند. عبدالفتاح سلطاني، وكيل اكبر گنجي با ابراز نگراني نسبت به وضعيت او به راديو فردا مي گويد: حراست بيمارستان ميلاد به دستور «غیرقانونی» و «شفاهی» سعيد مرتضوي دادستان تهران، از ملاقات وی با موكلش جلوگيري كرد. وی مي گويد: ما خواهان بركناري دادستان تهران (rm) صدا (wma) صدا [ 5:54 mins ] هستيم . شيرين فاميلي
اكبر گنجي، روزنامه نگار افشاگر قتل هاي سياسي پاييز 77 پس از 36 روز اعتصاب غذا از عصر روز يكشنبه در بيمارستان به سر مي برد و تحت درمان قرارگرفته است. اين در حالي است كه به گزارش خبرگزاري ها خانواده آقاي گنجي شب گذشته پس از ساعت ها انتظار موفق به ملاقات او شدند. معصومه شفيعي همسر آقاي گنجي به خبرگزاري دانشجويان ايران گفت: پزشكان اعلام كردند ساق و ران آقاي گنجي دچار تحليل عضلاني شده است. در همين حال تاكنون به وكلاي آقاي گنجي اجازه ملاقات با او داده نشده است. عبدالفتاح سلطاني وكيل اكبر گنجي در مصاحبه با راديو فردا مي گويد: قاضي مرتضوي بر خلاف قانون اساسي و حقوق شهروندي عمل مي كند.
شيرين فاميلي (راديو فردا): اكبر گنجي، روزنامه نگار زنداني به گفته پزشكان معالجش در بيمارستان ميلاد در وضعيت جسمي نامساعدي به سر مي برد و براي انجام عمل مينيسك زانو تحت نظر پزشكان قرار دارد. خبرگزاري ايسنا به نقل از معصومه شفيعي همسر آقاي گنجي نوشت: وي دوشنبه شب موفق شده همسرش را در بيمارستان ملاقات كند. پزشكان معالج آقاي گنجي به خانم شفيعي گفته اند به علت اين كه زانوهاي گنجي وضعيت مناسبي ندارد، بايد قبل از عمل زير نظر پزشكان آماده سازي شود. از اين رو آقاي گنجي در حال حاضر تحت نظر پزشكان قرار دارد.
از سوي ديگر عيسي سحرخيز، عضو تيم سه نفره مذاكره كننده با دادستان و مقامات زندان اوين درباره وضعيت جسمي آقاي گنجي به سايت امروز نزديك به جبهه مشاركت ايران اسلامي گفت: هر دو زانوني اكبر گنجي آسيب ديده است و احتياج به درمان فوري دارد. به گفته وي مينيسك زانوي پاي راست آقاي گنجي پاره شده و به پاندون هاي پاي چپ وي نيز آسيب هاي جدي وارد آمده است و از همه حائز اهميت تر بيماري ديسك كمر اكبر گنجي مي باشد كه پزشكان در اين باره براي وي يك ماه استراحت مطلق تجويز كرده اند. به گفته عيسي سحرخيز صدمات ناشي از اعتصاب غذا، واريس و آسم نيز وضعيت آقاي گنجي را دشوارتر كرده است.
در همين حال وكلاي اكبر گنجي تاكنون موفق به ملاقات با موكل خود نشده اند. عبدالفتاح سلطاني، وكيل اكبر گنجي با ابراز نگراني نسبت به وضعيت آقاي گنجي به راديو فردا مي گويد: حراست بيمارستان ميلاد به دستور سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب تهران از ملاقات او با موكلش جلوگيري كرده است.
عبدالفتاح سلطاني: ديروز (دوشنبه) حدود ساعت چهار و نيم بعد از ظهر به وقت تهران بنده به همراه شش هفت نفر از وكلاي دادگستري به بيمارستان ميلاد مراجعه كرديم و ظاهرا ايشان در طبقه 12 بيمارستان بستري است. هيچ اطلاعي تا اين لحظه بنده از سلامتي ايشان يا وضعيت روحي و جسمي ايشان ندارم. در بيمارستان به ما راهنمايي كردند به حراست بيمارستان برويد و سپس حضور يكي از مسئولين و مديران بيمارستان، آنها به ما گفتند آقاي سعيد مرتضوي، دادستان تهران دستور شفاهي داده كه جز با مجوز كتبي ايشان هيچ كس حق ملاقات با گنجي را ندارد.
ش . ف: آقاي مرتضوي از نظر قانوني چنين حقي را دارند؟
عبدالفتاح سلطاني: صدور دستور ولو شفاهي توسط دادستان تهران خلاف قانون است. وكيل حق دارد مخصوصا در اين ساعات و ايام بحراني يك زنداني كه در حال اعتصاب غذا است، با موكل خودش ملاقات كند. طبق آيين نامه زندان ها وكيل در ساعات اداري مي تواند مراجعه كند به زندان و با موكل خودش هر چند باري كه بخواهد مي تواند ملاقات كند. بنده حتي چند روز پيش كه به زندان هم مراجعه كردم، متاسفانه اجازه ملاقات به بنده ندادند. سي و چهارمين روز اعتصاب آقاي گنجي بود كه من مراجعه كردم، ولي متاسفانه با اين امر مخالفت كردند و ظاهرا همه اين دستورهاي جلوگيري از ملاقات را آقاي مرتضوي دادستان تهران صادر مي كنند. اين قبيل اقدامات آقاي دادستان نه در شان يك دادستان است و نه قانوني است. اميدواريم مسئولين قوه قضاييه به فكر چاره اي بيفتند و نگذارند عده قليلي در قوه قضاييه با آبرو و حيثيت يك مملكت بازي كنند.
ش . ف: شما به عنوان وكيل آقاي گنجي الان از نظر قانوني چه اقدامي مي توانيد انجام دهيد؟
عبدالفتاح سلطاني: متاسفانه ما در حال حاضر اقدام خاصي نمي توانيم بكنيم، غير از اينكه افشاگري كنيم عليه فرد يا افرادي كه قانون اساسي را نقض مي كنند، حقوق اساسي متهم يا محكوم را مراعات نمي كنند، چرا كه اگر ما بخواهيم شكايت ببريم، بايد نزد همين شخص ببريم كه خودش قانون را نقض مي كند. يعني ما اگر شكايتي بخواهيم بكنيم، بايد به دادستان تهران كنيم كه متاسفانه خودش ناقض قانون است. لذا ما فقط آنچه كه مي توانيم انجام دهيم اين است كه صدايمان را به گوش مسئولين عالي قوه قضاييه برسانيم. اميدواريم كه رئيس قوه قضاييه به فكر چاره اي بيفتد. اولا اين قبيل قضات هر چند كم بايد خلع شوند و كنار گذاشته شوند. چون اين آقا متاسفانه از اين قبيل اقدامات كم نداشته، حتي چند پرونده در دادگاه انتظامي قضات داشته، محكوم هم شده، ولي نمي دانم چرا هنوز در مسند قضا قرار دارد و مسئوليت به اين سنگيني را به ايشان داده اند.
Posted by
Farzin Asefi
at
11:53 AM
0
comments
لطفاً به خاطر خدا كمكهايتان را قطع كنيد
اقتصاددان آفريقايى در گفت وگو با اشپيگل
اشپيگل
روزنامه ايران / مترجم: فاطمه موثقنژادجيمز شيكواتى (James Shikwati) اقتصاددان ۳۵ساله كنيايى، معتقد است كمك هاى مالى به آفريقا، بيش از آنكه سودمند باشد، مخرب است. اين مدافع سرسخت جهانى شدن، در گفت وگوبا اشپيگل از آثار مخرب سياستهاى غرب براى توسعه آفريقا، حاكمان فاسد و تمايل به بزرگنمايى مشكل ايدز مى گويد.
Posted by
Farzin Asefi
at
11:39 AM
0
comments



