Monday, October 23, 2006

Monday, October 16, 2006

کیوان انصاری را آزاد کنید



اعتراض دانشجویان پلی تکنیک به بازداشت دکتر کیوان انصاری


دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک روز دوشنبه به دعوت انجمن اسلامی این دانشگاه، در اعتراض به بازداشت دکتر کیوان انصاری، تجمع اعتراض آمیزی بر پا کردند. دکتر کیوان انصاری عضو پیشین انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک، سه هفته پیش دستگیر شد از وضعیت وی اطلاع مشخصی داده نشده است

دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک روز دوشنبه به دعوت انجمن اسلامی این دانشگاه، در اعتراض به بازداشت دکتر کیوان انصاری، تجمع اعتراض آمیزی بر پا کردند. دکتر کیوان انصاری عضو پیشین انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک، سه هفته پیش دستگیر شد از وضعیت وی اطلاع مشخصی داده نشده است.به گزارش «خبرنامه ی امیرکبیر»، این تجمع ابتدا با تحصن جمعی از اعضای انجمن در صحن مرکزی دانشگاه آغاز شد که پس از آن دانشجویان در محوطه دانشگاه راهپیمایی کردند. در طی راهپیمایی دانشجویان با در دست گرفتن عکس دکتر کیوان انصاری سرودهای “یار دبستانی” و “ای ایران” را می خواندند و شعار می دادند که این امر موجب همراهی دانشجویان حاضر در دانشگاه با متحصنین شد.دانشجویان در حین راهپیمایی شعارهایی از قبیل “دانشجوی زندانی آزاد باید گردد”، “زندانی سیاسی آزاد باید گردد”، “انجمن منتخب حمایتت می کنیم” ، ” انجمن بسیجی ملغی باید گردد” سر می دادند.پس از بازگشت دانشجویان به صحن مرکزی دانشگاه، برخی از دانشجویان اقدام به سخنرانی برای جمع بیش از ۵۰۰ نفره حاضر کردند.پس از راهپیمائی، علی صابری دبیر انجمن اسلامی دانشجویان با تشریح عملکرد غیرقانونی مدیریت دانشگاه در رابطه با برخورد با فعالین دانشجویی سخنانی را بیان کرد.همچنین علی عزیزی نائب دبیر انجمن اسلامی منتخب دانشجویان نیز با تشریح فضای کنونی حاکم بر دانشگاه، بازداشت دکتر کیوان انصاری را پروژه مشترک دانشگاه و نهادهای اطلاعاتی در ضربه زدن به فعالیتهای دانشجویی و حذف این فعال دانشجویی عنوان کرد. وی وظایف دانشجویان را در دانشگاه تبیین نمود و از دانشجویان درخواست حضور مستمر در صحنه را کرد.یکی دیگر از اعضای انجمن اسلامی نیز با اشاره به ایام ضربت خوردن امام علی، حکومت فعلی و شیوه های حکومتی آنرا در دانشگاه با عدل و حکومت مولای متقیان قیاس نموده و با بیان دروغین بودن شعار عدالت در دولت فعلی دانشجویان را به هوشیاری بیشتر دعوت نمود.گفتنی است خواسته اصلی این تجمع روشن شدن وضعیت دکتر انصاری و آزاد شدن هرچه سریعتر ایشان بود. همچنین دانشجویان از عدم پیگیری وضعیت دکتر انصاری از سوی ریاست دانشگاه شکایت داشتند.دیگر درخواست های دانشجویان عبارت بودند از: بازگرداندن اموال و ساختمان انجمن اسلامی به نمایندگان منتخب دانشجویان که در انتخابات خرداد ماه گذشته با رای بیش از ۲۸۰۰ نفر از دانشجویان انتخاب شده بودند؛ الغای انجمن موازی که با همکاری بسیج و نهاد های امنیتی ساخته شده است و کاهش سختگیری ها و دخالت های حراست در حوزه خصوصی دانشجویان.همچنین دانشجویان نسبت به عدم پیگیری خواسته هایشان از سوی مدیریت هشدار دادند و اعلام کردند که فردا در جلوگیری از برگزاری برنامه سیاسی انجمن اسلامی موازی در صحن دانشگاه حاضر شده و درخواست هایشان را پیگیری می کنند.گفتنی است یکی از خبرنگاران حاضر در این تجمع که قصد داشت از مراسم عکس‌‏برداری کند، با مخالفت حراست مواجه شد و زمانی که می‌‏خواست محل تجمع را ترک کند، با فریادهای «دزد دزد» وی را متوقف و پس از آن که وی را ساعتی در یک اتاق بازداشت کردند و از او سوالاتی پیرامون تجمع فوق الذکر پرسیدند، وی را آزاد کردند.در پایان این برنامه بیانه انجمن اسلامی دانشجویان در اعتراض به بازداشت دکتر انصاری قرائت شد

Sunday, October 15, 2006

من معلول نيستم


محمدباقر افشاري در اولين ساعات روز 22 بهمن سال 1355 چشم به جهان گشوده است. او پنجمين فرزند پدر و مادرى است كه به غير از او 7 فرزند دختر و پسر ديگر هم دارند. تنها دو ماه سن داشته كه بر اثر يك سهل‌انگارى دچار ضايعه استخوانى و بعد از آن دچار مشكل جسمى مى‌شود. محمدباقر افشارى نمونه واضح و كامل يك انسان موفق است. او فارغ‌التحصيل رشته رياضى كاربردى دانشگاه صنعتى شريف است و در كنار تخصصش به كارها و فعاليت‌هاى متنوع ديگرى هم مشغول است. گفت‌وگوى ما با اين انسان توانمند در طبقه همكف يكى از خانه‌هاى كوچه شهيد «حسن اسماعيلي» خيابان دانشگاه هوايى انجام شد. يك گفت‌وگو پر از اعتماد به نفس، ايمان، اعتقاد و اراده. گفت‌وگو با مرد جوانى كه عقيده دارد
معلول نيست. اين گفت‌وگو را به تمام آنها كه از داشته‌هايشان غافلند، تقديم مى‌كنم
اگر موافق باشى از ابتداى قضيه شروع كنم. چطور معلول شديد؟ راستش من خودم چيزى به ياد نمى‌آورم. چون آن
زمان فقط دو ماه سن داشته‌ام. اما اين طور كه بابا و مامان مى‌گويند، اين اتفاق به يك‌باره و از همان ابتداى تولدم رخ داده است. چند و چون اين قضيه را آنها هم خيلى واضح نمى‌دانند. در كل خيلى اطلاع چندانى ندارم
يعنى پيگيرى هم براى كشف اين موضوع انجام نداديد؟ پدرم در پيگيرى‌هاى بعدى فقط با اين پاسخ مواجه شده كه به دليل نخوردن شير اين مشكل براى من بوجود آمده است. اما گويا در بيمارستان براى من اتفاقى افتاده كه بعدها منجر به معلوليت شده است
خودت از كى به اين ضايعه پى بردي؟ تقريباً از 5‌ـ6 سالگى. با توجه به روحيات كودكانه‌ام رفته رفته متوجه فرقى كه بين من و همسالانم بود، شدم. خواهر و برادرانم را مى‌ديدم كه راه مى‌روند، بيرون مى‌روند، بازى مى‌كنند ولى من نمى‌توانم
قضيه درس خواندن و علاقه به مدرسه از كجا آغاز شد؟ از 12 سالگى شروع به درس خواندن كردم. به دليل مشكل جسمى كه داشتم، نمى‌توانستم به مدرسه بروم و اين كار برايم خيلى سخت بود. با اصرار خواهر بزرگترم در كلاس‌هاى نهضت سوادآموزى ثبت‌نام كردم و دوره مقدماتى را در آنجا پشت سر گذاشتم. يك ماه بعد دوره تكميلى و در همان يك سال دوره چهارساله دبستان را با موفقيت پشت سر گذاشتم. پنجم دبستان و اول راهنمايى را متفرقه و به همراه ساير بچه‌ها خواندم. يادم است كه خرداد ماه بود و در خانه درس مى‌خواندم و به مدرسه مى‌رفتم و امتحان مى‌دادم. از دوم راهنمايى هم وارد مدرسه عادى شدم. دوران راهنمايى و دبيرستان را در همين محله خودمان و در كنار ساير بچه‌ها گذراندم
كنكور هم سرانجام اين درس خواندن‌ها بود؟ بله. البته يك سال پشت كنكور ماندم. چون سال اول فقط رشته‌هاى كامپيوتر و برق را انتخاب كرده بودم و قبول نشدم. به دليل اينكه فقط بايد در «تهران» قبول مى‌شدم. سال بعد دوباره شركت كردم و در رشته «رياضى كاربردي» قبول شدم
ميان اين همه رشته چطور رياضى كاربردي؟ خيلى رشته‌ام را دوست داشتم. خيلى برايم مفيد بود و به خاطر متفاوت بودنش آن را دوست دارم از ابتدا خيلى با دروس عمومى ميانه نداشتم
در اين اوضاعى كه همه از رياضى فرارى‌اند، چه شد كه اين علاقه بوجود آمد؟ در دبيرستان، رشته تحصيلى‌ام رياضى و فيزيك بود. مى‌توانم بگويم كه دروس رياضى را خيلى سريع و راحت‌تر ياد مى‌گيرم. همان طور كه گفتم با دروس عمومى خيلى مشكل دارم و يادگيرى‌اش نه اينكه برايم سخت باشد، اما خيلى ميانه‌اى با دروس خواندنى نداشتم
چه سالى وارد دانشگاه شديد؟
1376.
با اين حساب بايد سال 1380 فارغ‌التحصيل شده باشيد؟ نه خير سال 1382
. يك مقدار بيشتر طول كشيد، به دليل اينكه شرايط حضور در كلاس را هميشه نداشتم،‌ تحصيلم بيشتر از سايرين طول كشيد
رفت و آمد برايت سخت نبود؟ قطعاً همين طور بود، خيلى سخت بود. يك مدت مجبور بودم از خانه به دانشگاه بروم. با همين وسايل نقليه عمومى و با كمك پدرم، برادرم و خواهرم. مى‌رفتم و مى‌آمدم. البته چون سخت بود، نمى‌توانستم در همه كلاس‌ها حاضر باشم. با استادان صحبت مى‌كردم و حتى بيشتر واحدها را تنها پايان ترم حاضر مى‌شدم و امتحان مى‌دادم. ولى خوشبختانه با مساعدت رئيس محترم دانشگاه در آن زمان، اين شرايط برايم فراهم شد تا از خوابگاه دانشجويان استفاده كنم
خوابگاه كجا بود؟ نزديك دانشگاه شريف در «طرشت» بود. آنجا كه رفتم تقريباً مشكلات كمتر شد. راه نزديك بود و راحت به دانشگاه مى‌آمدم و مى‌رفتم ولى در كل مشكلات پابرجا بود.
چه مشكلي؟ همين كه آدم در مسير رفت و آمد تا دانشگا، يك راه مخصوص عبور معلولان و آدم‌هايى با شرايط خاص نمى‌بيند. اين موضوع مشكل بزرگى است براى من كه از ويلچر استفاده مى‌كنم، هيچ امكاناتى در سطح شهر وجود ندارد تا بتوانم حداقل خودم را از اين طرف جوى آب به آن طرف برسانم. متأسفانه شهردارى هيچ كارى براى حل اين مشكل نكرده است.
معدل ليسانست چند بود؟ خيلى خوب نبود. حالا در گوشى به ما بگو ما هم به همه مى‌گوييم. (مى‌خندد) از دانشگاه با معدل 14 فارغ‌التحصيل شدم. البته اين را هم بگويم كه دبيرستان معدلم 17 و خورده‌اى شد و راهنمايى هم با معدل 5/18 فارغ‌التحصيل شدم.
دانشگاه كه معدل خوبى گرفتى. تازه الان همه خودشان را مى‌كشند، زير 10 نمره نگيرند! آره، انصافاً رشته سختى بود. اين را بايد بگويم. شايد من هم خيلى فعال نبودم. البته مشكلات حضور نيافتن در كلاس باعث اين قضيه شد وگرنه مى‌توانستم بهتر از اين هم باشم.
وسوسه نشدى فوق‌ليسانس هم بخواني؟ نه، ديگر انگيزه‌اش وجود نداشت.
چرا؟ ببينيد بايد از طرف جامعه يك سرى حمايت‌ها انجام شود تا آدم انگيزه پيدا بكند. براى مثال: اگر حالا فوق‌ليسانس هم داشته باشم، بايد قبول كنيد كه باز هم سرنوشتم همين است. يعنى كارى براى من وجود ندارد و كسى هم اعتماد نمى‌كند كه كارهايش را به من بسپارد تا در خانه انجام بدهم. يعنى مى‌خواهم بگويم داشتن فوق‌ليسانس تأثيرى بر روى زندگى من ندارد. حتى اگر دكترى هم داشته باشم همين گونه است. چون با توجه به آنچه گفتم، شرايط مهيا نيست. ولى خوب حداقل خاصيتش مى‌توانست اين باشد كه خود آدم از نظر ذهنى ارضا شود. آخر وقتى كه من مى‌بينم آينده ليسانسم اين است، به طور طبيعى انگيزه‌ام را از دست مى‌دهم وگرنه براى من خيلى راحت است كه ادامه تحصيل بدهم و درس بخوانم. البته از طرف سازمان بهزيستى حمايت‌هايى مى‌شدم كه در دانشگاه آزاد ادامه تحصيل بدهم، اما اين همه زحمت، رفت و آمد، مشكلات بى‌شمار ختم مى‌شود به اينكه 2 سال ديگر فوق‌ليسانس بگيرى و بنشينى توى خانه و بيكار باشى. همين انگيزه را از من گرفته است.
حالا كه صحبت به كار و بيكارى رسيد، جداى از حمايت‌هايى كه مى‌گويى انجام نمى‌شود، خودت يا خانواده اقدامى براى جست‌وجو كار كرده‌ايد؟ جست‌وجو كرده‌ام اما همانطور كه گفتم كسى حاضر نيست به خاطر شرايط من كه موجب عدم حضورم در محل كار مى‌شود، چنين ريسكى بكند. يك نكته.
خود دانشگاه شريف هم حاضر نيست به عنوان يك فارغ‌التحصيل موفق از شما استفاده كند؟ ببينيد. خوب مثلاً شما پيش مسئولان دانشگاه برويد، مى‌گويند ما نيروى فوق‌ليسانس و حتى دكترى زياد داريم كه خيلى فعال‌ترند،‌ كوشاترند و شرايط جسمى خوبى هم دارند و ترجيح مى‌دهيم از آنها استفاده كنيم. خوب با اين شرايط و اين بيكارى بى‌سابقه، سر كار رفتن من، اجحافى در حق آنهاست و من هم با اين موضوع منطقى برخورد مى‌كنم. آنها بچه‌هايى هستند كه واقعاً مى‌توان به آنها لقب «مخ» داد و در واقع آنجا ديگر جاى عرض‌اندام نيست. شكسته نفسى مى‌كنيد. خب شما هم مخ بودى كه هم وارد شريف شدى و هم تا اينجا پيش آمدى.
به هر حال بهتر از من مى‌دانى وارد شريف شدن يعنى چه؟ پس كسى كه وارد آنجا مى‌شود، قطعاً توانايى‌هايى داشته. درست است؟ ولى قبول كنيد كه به هر حال مقايسه مى‌شود. به هر حال آنها كه توانايى‌شان از من بيشتر است، شايد به نوعى كار كردن هم با آنها راحت‌تر باشد.اكنون زمانه‌اى است كه تا كسى را در جايى نداشته باشي، مشكل است كه بتوانى كارى براى خودت دست و پا كنى
خب حالا يك كم هم از خوبى‌ها صحبت كنيم. شنيدم كه اهل نوشتن هستى. بله، در اوقات بيكارى معمولاً مى‌نويسم و اگر خدا بخواهد تا چند وقت ديگر اولين كتابم هم منتشر مى‌شود
در چه زمينه‌اى است؟ براى كودكان نوشته‌ام. مجموعه شعرى است كه بصورت تصويرى در كنار اشعار كار شده است و تمام كارهاى تصويرگرى آن را هم خودم انجام داده‌ام. پس بجز رياضى اهل ادبيات هم هستى! بله، به ادبيات خيلى علاقه دارم. من از دوران دبيرستان، جداى از اينكه همان موقع خيلى شعر دوست داشتم، براى خودم شعر مى‌گفتم و مى‌نوشتم. شايد براى شما عجيب باشد ولى اكثر بچه‌هايى كه رياضى خوانده‌اند و با آن سر و كار دارند، روحيه لطيف‌ترى هم دارند. گرايش به ادبيات در بين رياضى‌دان‌ها خيلى زياد است. من هم از نوجوانى به شعر و ادبيات خيلى علاقه داشتم. حالا چه ارتباطى اين ميان است؛ شايد خلاقيت‌هايى كه در رياضى است،‌ موجب مى‌شود تا آدم به اين سمت گرايش پيدا كند.
فضاى شعرها چطور است؟ شاد و مفرح است و حالت طنزگونه‌اى هم دارد. البته اين را هم اضافه كنم كه چيزى در حدود 3 سال است كه اين كتاب آماده است اما كسى حاضر به چاپ نمى‌شد. خيلى جاها بردم و به ناشران زيادى مراجعه كردم تا اينكه بالاخره موفق شدم و با همكارى دوستان توانستم به چاپ كتاب نزديك شوم. كمى هم درباره حال و هواى دانشگاه بگو.
رابطه‌ات با بچه‌هاى هم‌دوره چطور بود؟ رابطه خيلى صميمى نداشتم.
چرا؟ به خاطر عدم حضور و كمتر در دانشگاه بودن؟ اين يك دليلش بود. من خودم خيلى در ارتباط برقرار كردن با آنها كوشا نبودم.
در دبيرستان چطور، وضع همين طور بود؟ نه آنجا دوستان خيلى خوبى داشتم. 4 دوست صميمى داشتم كه خيلى با هم رفيق بوديم و آنها هم خيلى كمك حال من بودند.
هنوز هم با هم ارتباط داريد؟ نه، متأسفانه خيلى وقت است ديگر خبرى از هم نداريم. اما خيلى دوست دارم دوباره ببينمشان.
رابطه‌ات با استادان دانشگاه چطور است؟ هنوز به دانشگاه سر مى‌زني؟ دلم كه خيلى براى دانشگاه تنگ مى‌شود و هرچند وقت يك‌بار سرى به آنجا مى‌زنم. رابطه‌ام با استادها خيلى خوب بود،‌ حالا نمى‌دانم شريف اين طور بود يا جاهاى ديگر هم اين طورى هستند. واقعاً به من محبت داشتند و شايد اگر كمك آنها نبود، من اين مراحل را طى نمى‌كردم. مخصوصاً‌ اولين استادم، آقاى «يحيى تابش» شايد اگر پيگيرى و محبت‌هاى ايشان نبود، همان ترم اول ترك تحصيل مى‌كردم.
حالا بعد از همه اين سال‌ها و اين تلاش‌ها و تمام صحبت‌هايى كه كرديم، دوست دارم بدانم حالا كه يك جوان 30 ساله هستي، چگونه با اين معلوليت كنار آمده‌اي؟ اين طور مى‌توانم بگويم كه خدا خانواده خيلى عزيز و خوبى به من داده هيچ وقت احساس نكردم كه كمبودى دارم. باز مى‌توانم بگويم كه هيچ ضعفى احساس نمى‌كنم
حتماً با اين سؤال ذهنى هم روبرو بودى كه خدايا چرا من اين طورى هستم؟ بله صددرصد. ولى بايد بگويم كه از ديد ديگران اين موضوع سخت به نظر مى‌آيد ولى انسان موجودى است كه خودش را با همه سختى‌ها تطبيق مى‌دهد و اگر بخواهد مى‌تواند پيروز شود. انسان موجودى است كه خودش از توانايى‌هاى بى‌شمارش خبر ندارد ولى وقتى در موقعيت سخت قرار بگيرد، مى‌بيند كه مى‌تواند از تمام اين توانايى‌ها استفاده كند
بعد از اين سال‌ها به پشت سر كه نگاه مى‌كنى برايت رضايت‌بخش است؟ بله، مى‌توانم بگويم كه هست. از همه توانى كه داشتم استفاده كردم و همين براى من رضايت‌بخش است. اعتماد به نفسم خدادادى است و در همه حال الطاف خدا را از نزديك مشاهده كرده‌ام. آشنايى من با «قرآن» كه بوسيله دبير قرآن راهنمايى‌ام شكل گرفت. آرامش خاصى به من داد كه توانستم مسيرم را ادامه بدهم.
اگر ناراحت نمى‌شوى مى‌خواهم بپرسم كه نظرت درباره جمله معلوليت محدوديت نيست، چيست؟ كاملاً با اين جمله موافقم. هيچ وقت صفت معلوليت را براى خودم نپذيرفتم و معتقدم كه درست است كه نمى‌توانم كارهايى را كه ديگران انجام مى‌دهند،‌ انجام دهم، ولى عقيده دارم كه كارهايى كه من انجام مى‌دهم را خيلى‌هاى ديگر نمى‌توانند انجام بدهند. پس من يك معلول نيستم! گفتگو ازمسيح علوى

Saturday, October 14, 2006

سرمايه گذار پارس جنوبی 21 ميليون دلار جريمه می دهد


بازتاب : با پايان يافتن تحقيقات يك ساله وزارت دادگستري و كميسيون امنيت و مبادلات آمريكا، يك شركت نروژي محكوم به پرداخت سنگين‌ترين جريمه‌هاي تجارت خارجي آمريكا به اتهام دادن رشوه به يك مقام ايراني شد.به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از خبرگزاري اقتصادي «بلومبرگ»، شركت «استات اويل»، بزرگ‌ترين شركت نفتي نروژ، با پرداخت 21 ميليون دلار جريمه به خاطر دادن رشوه براي بستن قرارداد با ايران موافقت كرد. پرداخت رشوه برخلاف قانون آمريكاست.«استات اويل»، مسئوليت اين رشوه را بر عهده گرفته و امروز در بيانيه‌اي در اسلو، اعلام كرد كه همه عواقب اين كار را پذيرفته و اعلام كرده كه كنترل داخلي خوبي نداشته است.جريمه «استات اويل»، جزو سنگين‌ترين جريمه‌هايي است كه به خاطر نقض قانون خارجي رشوه آمريكا از سوي دولت آمريكا اعمال شده است؛ قانوني كه با هدف جلوگيري از پرداخت رشوه براي بستن قراردادهاي خارجي بسته شده است. تحقيقات انجام گرفته در مورد «استات اويل» در سال 2003، باعث استعفا و بركناري بسياري از مقامات اين شركت شد.شركت در بيانيه خود گفته است كه اين پرداخت‌ها در سال‌هاي 2002 و 2003 به يك مقام ايراني انجام شده تا از نفوذ خود براي اختصاص قرارداد فازهاي 6، 7 و 8 ميدان گازي پارس جنوبي به «استات اويل» استفاده كند.اين نتيجه پس از دو سال تحقيق توسط كميته امنيت و تبادل ارز (SEC) وزارت دادگستري آمريكا به دست آمده است.به اين ترتيب، «استات اويل» موافقت كرد كه 5/10 ميليون دلار جريمه را به وزارت دادگستري و 5/10
ميليون دلار ديگر را به
«SEC»
بپردازد. اين شركت همچنين بايد مبلغي را نيز براي جريمه به دولت نروژ پرداخت كند.اين شركت همچنين در ژوئن
2004 به همين دليل توسط دولت نروژ به پرداخت سه ميليون دلار جريمه محكوم شده بود.«استات اويل» در سال 2001 دفتري را در تهران تأسيس و دو سال پيش نيز به عنوان پيمانكار بخشي از پروژه ميدان گازي پارس جنوبي، بزرگ‌ترين ميدان گاز طبيعي بدون نفت جهان، آغاز به كار كرد. «
استات اويل» اعلام كرده كه آنها راهنمايي‌ها را از مهدي هاشمي رفسنجاني، رئيس يكي از بخش‌هاي شركت ملي نفت
ايران دريافت كرده‌اند كه يك شركت مشاور به نام
شركت
«Horton investment»
هم به مديريت فردي به نام عباس يزدي در اين روند نقش داشته است. مبلغ 2/5 ميليون دلار را در دو نوبت به
حساب بانكي شركت «هورتون» در
يك كلوني انگليسي در درياي كارائيب واريز كرده است. «Turk and Caicos»
سخنگوي شركت گفت: «ما
پرداخت اين رشوه‌ها را در سال 2002 و 2003 تأييد مي‌كنيم».«اولا مورتن آنا استاد» گفت: «رفسنجاني و هورتون دو طرف اصلي ما در ايران بودند».«استات اويل» براي همكاري در روند تحقيقات قضائي سه ساله وزارت دادگستري و «SEC» اعلام آمادگي كرده است. به گفته وزارت دادگستري، اگر اين شركت به طور كامل با آن همكاري كند، دو عنوان مجرمانه آنها قابل عفو است

Saturday, October 07, 2006

جرم جوان بودن در ايران

.گزارش لارپوبليکا از تهران
آنتونللو ساکتتي
نظرت درباره ايران چيست؟ چه تصوري از اين کشور داري؟ درحالي که در يکي از مراکز خريد، با همراه شانزده ساله ام مي گشتم، مي خواستم به او نشان بدهم که يکي از شگفتي هاي اين سرزمين بي نظير، جوانان تهران هستند. در فيلم ها و گزارش هاي زيادي از آنها صحبت شده است، اما مواجه شدن و زندگي کردن با آنها، چيز ديگري است. يکي از قهرمانان فيلم "ماهي ها هم عاشق مي شوند" در آخر فيلم مي گويد: "اين روزها، جوان بودن جرم است." با توجه به اينکه هفتاد درصد جمعيت ايران را جوانان را تشکيل مي دهند، بايد به اين نتيجه رسيد که در ايران، زندگي کردن جرم است. قوانين جمهوري اسلامي واضح اند: مهماني رفتن، مصرف الکل، شنيدن موسيقي راک، قدم زدن دختر و پسر ها دست در دست هم، بوسيدن در مکان هاي عمومي، داشتن رابطه جنسي قبل از ازدواج. اما به اطراف خودم نگاهي مي اندازم: آيا اينجا ايران است؟ هزاران ترفند بکار رفته است که اجناس مغازه لباس زير زنانه از جشم مردان در امان باشد، اما نگاه ها آنچنان است که لحظه اي فکر کردم در يکي از سکس شاپ هاي آمستردام هستم. يکي از دوستانم يک تاپ کوتاه تا بالاي نافش مي خرد. چطور ممکن است؟ طبق قوانين اسلامي زنان فقط بايد لباسي را بپوشند که تمام بدنشان را بپوشاند و روسري هم روي سر بگذارند. پس اين تاپ به چه دردي مي خورد؟ دوستم که متوجه تعجب من شده بود گفت: "آن را در پارتي مي پوشم. در ايران بين مکان هاي عمومي و خصوصي فرق وجود دارد." کم کم داشتم متوجه مي شدم. شب جمعه بود و جوان هاي خانواده هاي متوسط تهراني، خودشان را براي مهماني آماده مي کردند. آنان در خانه اي جمع مي شوند و تا صبح مي رقصند. تا چند وقت پيش، معروف ترين دي جي تهران، مرجان، دختر يک روحاني بود. اما بعد، به لطف دستمزدش که شبي 500 يورو بود، به يکي از آرزوهاي جوانان ايراني رسيد و به ترکيه رفت و قدم بعدي او يا انگليس و يا آمريکا خواهد بود. در اين مهماني ها الکل هاي بي نام و نشان مي نوشند و رابطه جنسي برقرار مي کنند. دو جواني که با هم ازدواج نکرده اند، نمي توانند در هتل اتاق بگيرند و موقعيت زيادي براي با هم بودن ندارند. اما همگي تمام هفته در انتظار مهماني شب جمعه هستند. اما هميشه بايد مواظب باشند که گير بسيجي ها نيفتند. آنها نظاميان مذهبي هستند که جوانان را مي گيرند و يک شب در زندان نگه مي دارند و به دليل نقض موازين اسلامي، شلاق مي زنند. اين کنترل ها نسبت به ده سال گذشته، کمتر شده است. بعضي وقت ها فقط کافي است که به پاسدار ها سي يورو باج بدهند. مشکل اينجاست که بچه هاي انقلاب تعداشان زياد است و کنترل کردنشان، مشکل. نسبت به سال 1979، سال سقوط شاه و انقلاب (آيت الله)خميني، جمعيت ايران دوبرابر شده است و مشکل بزرگي به اسم بيکاري هم بوجود آمده است. پسر ها در مترو خوشان را شبيه به پانک ها درست کرده اند و دختر ها هم که بايد روسري هايي سرشان کنند که تمام موهايشان را بپوشاند، اين روسري ها رنگي و کوچک است. اين جوان هاي ماماني و بيکار، آدم را به ياد قيلم هاي اوايل دهه نود مي اندازند. ايران با بزرگترين نرخ بيکاري روشنفکران، مواجه است. سيستم دانشگاهي ايران، هر سال تعداد زيادي فارغ التحصيل بيکار وارد اجتماع مي کند که اين يک تراژدي واقعي است. با اين حال اين امکان وجود ندارد که همه حرف هايشان را بدون ترس بزنند و خود سانسوري نکنند. انتخاب محمود احمدي نژاد تا کنون سايه اي از ترس بر زندگي جوانان نيانداخته است. شايد دليلش اين است که احمدي نژاد نمي خواهد در اين موقعيت حساس بين المللي و مناقشات اتمي اش که باعث تنش در سرتاسر خاورميانه شده است، اکثريت جامعه را از خودش برنجاند. محمد علي که 24 ساله و دانشجوي مهندسي است. او مي گويد: "انرژي هسته اي حق ماست، اما جانم را فداي آن نمي کنم." از ضبط صوتش صداي موسيقي جووانوتي و مدونا و خوانندگان ايراني و ترک، پخش مي شود. موسيقي غربي غدغن است و از راديوي احمدي نژاد، پخش نمي شود. جوانان تهران، وقتي درباره آينده کشورشان حرف مي زنند، افسردگي شان را پنهان نمي کنند. بعد از هشت سال رياست جمهوري خاتمي، حالا دچار نااميدي شده اند. بعد از آن نا اميدي، جوانان بيش از پيش به خلوت خود گريختند و به ناهنجاري هاي جامعه غرب پناه بردند. مواد مخدر، معضلي است که گريبان چهار ميليون ايراني را گرفته است. مواد مخدر از همه نوع در دسترس است، چه موادي مثل ترياک، چه مواد توهم زا. دولت، پوسترهايي را درباره خطرات تعويض سرنگ، که اولين عامل ايدز در ايران است، پخش کرده است. از سال 2005 هم شمار فروش کاندوم به لطف يک تشکيلات خصوصي، افزايش پيدا کرده است. رابطه جنسي ديگر درميان جوانان ايراني تابو نيست. براي برقرار کردن ارتباط، جوانان جمله اي از يک سريال پرطرفدار انتخاب کرده اند: "سلام عزيزم، خوب هستي؟" با اين جمله پسرهاي جوان حدس مي زنند که دخترها با آنها ارتباط برقرار خواهند کرد يا نه. تقريبا اين يک جمله ملي است. روابط جنسي قبل از ازدواج، دست کم در ميان قشر متوسط، عادي شده است. بسياري از دخترهاي جوان، براي حفظ آبرو، پرده بکارتشان را ترميم مي کنند. اين عمل جراحي حدودا 50 يورو خرج دارد و مدت زمان عمل هم بسيار کوتاه است. نکته ديگر اين است که جامعه ايران يک جامعه سکولار است: 70 درصد از جوانان اعتراف مي کنند که اعمال مذهبي را انجام نمي دهند، دستکم تا مدتي در برنامه هاي سياسي شرکت نمي کنند و ترجيح مي دهند خشم و نااميدي شان را از طريق وبلاگ ها نشان بدهند، زيرا وبلاگ مجاني است و نامشان هم فاش نمي شود. ايران واقعي ، بسيار پيچيده تر از تصويري است که دولت ايران دوست دارد نشان بدهد و از آنچه رسانه هاي غربي آن را حکومت ديني تاريک مي نامند. در تاريخ اين کشور، تغييرات بزرگ هميشه روندي طولاني را طي کرده اند تا اينکه ناگهان و به سرعت منفجر شوند. هواي تهران دارد تاريک مي شود. در حال حاضر، جوان ها پارتي مي گيرند و مخالفتشان را از اين طريق نشان مي دهند
منبع: لارپوبليکا، 13 سپتامبر 2006

Tuesday, September 26, 2006

زندگی را دزدیده اند

در بیابانی که نامش زندگیست
سگ رها و سنگ را دزدیده اند
بهر محو عشق از فرهنگها
عشق نه فرهنگ را دزدیده اند
زنده ها جای شهیدان وطن
افتخار جنگ را دزدیده اند
ننگ روی ننگ مانده تا ابد
چونکه سطل رنگ را دزدیده اند

Monday, September 25, 2006

گفتنی‌‌ها کم نیست

رستنی‌ها کم نیست
من و تو کم بودیم
،خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
!گفتنی‌‌ها کم نیست
،من و تو کم گفتیم
،مثل هذیان دم مرگ
،از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
.دیدنی‌‌ها کم نیست
،من و تو کم دیدیم
،بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم
.چیدنی‌ها کم نیست
،من و تو کم چیدیم
،وقت گل دادن عشق روی دار قالی
‌،بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم
.خواندنی‌‌ها کم نیست
،من و تو کم خواندیم
،من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم
،من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم
!ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم
!ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم
!ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم
!ما به اندازه‌ی ما می‌روییم
!من و تو کم نه
، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
!من و توخم نه
و درهم نه و کم هم نه، که می‌بايد با هم باشیم
!من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم
!من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم
!گفتنی‌‌ها کم نیست

Tuesday, September 19, 2006

صدای جرج بوش

«ما اندکی از سالگرد حملات تروریستی یازدهم سپتامبر گذشته ایم، در زمانی که تروریست ها نزدیک به سه هزار نفر از مردم بی گناه را در آمریکا به قتل رساندند. نوعی دیگر از افراط گرایان جنگی را به مانند همان القاعده در لبنان آغاز کردند. اینک صحنه بین الملل صحنه ای است بین افراط گرایانی که از خشونت برای پیشبرد اهدافشان استفاده می کنند و افراد معتدلی که معتقد به راه های صلح آمیز هستند. این چالش بزرگ زمان ما است و من امروز می خواهم درباره دنیای پرامیدتری صحبت کنم که در ورای ترور قرار دارد. دنیایی که زنان و مردان آزاد هستند تا سرنوشت خود را تعیین کنند و صداهای اعتدال قدرت را تعیین می کند، جایی که نیروهای افراطی توسط اکثریت مسالمت جو به حاشیه رانده شده اند. این دنیایی است که ما می توانیم به دست بیاوریم، اگر با هم همکاری کنیم.
اصول چنین نظامی در اولین جمله منشور حقوق بشر سازمان ملل یافت می شود. این سند اعلام می کند که تمام بنی بشر حق مساوی دارند، برای بهره مندی از صلح. نویسنده این منشور یک دیپلمات لبنانی بود و او بود که رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. در 60 سال گذشته که منشور حقوق بشر سازمان ملل تصویب شد، ما دیدیدم که چقدر جنگ های زیادی روی داد، ولی اینک با گذشت 60 سال اروپا در صلح به سر می برد و آسیا هم شاهد معجزه ای بود که بسیاری از مردم را از فقر نجات داد. آنچه که در منشور حقوق بشر سازمان ملل آمد، همان زمان همان قدر حقانیت داشت که اکنون دارد. در زمانی که می بینیم آزادی در همه جا شکوفا می شود.
آزادی در خاورمیانه اینک ریشه دوانده است. تغییراتی که هم اینک در خاورمیانه انجام شده شگفت انگیز هستند. پنج سال پیش افغانستان توسط گروه طالبان اداره می شد. اینک کرسی افغانستان توسط دولت آزاد افغانستان اداره می شود. پنج سال کرسی عراق توسط شخصی اداره می شد که به همسایگانش حمله می کرد و مرتکب قتل های زیادی شده بود و هدف قطعنامه های زیادی در شورای امنیت قرار گرفته بود اما اینک کرسی عراق در نشست عمومی سازمان ملل توسط دولتی پر شده که رئیس جمهوری آن پرزیدنت طالبانی است. با این تغییرات بیش از 15 میلیون نفر صدایی یافته اند برای بازگو کردن دیدگاه هایشان.
برخی تغییرات دیگر تدریجی تر هستند، ولی واقعی. از جمله در الجزایر که انتخاباتی را برگزار کرده و در آنجا ارتش همچنان بی طرف مانده. امارات متحده عربی اعلام کرده در شورای ملی هم نیمی از کرسی ها توسط شوراها برگزیده می شود. در کویت انتخابات برگزار شد و زنان برای نخستین بار حق رای دادن داشتند. شهروندان عربستان هم توانستند در انتخابات شرکت کنند، در بحرین هم همچنین. دولت های خاورمیانه نشان می دهند حاضر هستند تن به اصلاحات بدهند. هر ملتی که تن به آزادی بدهد، با آهنگ متفاوتی گام برمی دارد و دموکراسی هایی که آنها ایجاد کنند البته بازتاب دهنده سنت ها و فرهنگ های متفاوتی خواهد بود. اما سرنوشت همه یکسان خواهد بود. سرنوشتی مملو از صلح که آنها همراه با همه جهانیان زندگی خواهند کرد.
تحولاتی هم در خاورمیانه بر اساس پیش فرض های اشتباه صورت گرفته. خاورمیانه اینک دچار بی ثباتی شده و قبلا ثبات داشت. ثباتی که ما قبلا در خاورمیانه می دیدیم، تنها یک سراب بود و ثباتی بود که باعث شد یک نسلی دچار آسیب دیدگی شود. آن ثباتی بود که باعث شد یک گروه بزرگی از افراط گرایان و تندروها در خاورمیانه پا بگیرند. شما تصور کنید در جایی زندگی کنید که 21 سالتان است و هنگامی که همتایان شما در کشورهای دیگر می توانند آزادانه در انتخابات شرکت کنند، اما شما به علت نبود دموکراسی نمی توانید سیاست های دولت خود را تغییر دهید. شما جوانان خاورمیانه وقتی می بینید همتایانتان در دیگر نقاط جهان آموزش می بینند که بتوانند مشارکت کنند در پیشبرد امور جهانی، اما به خاطر نبود آزادی اینک مجبور هستید شاهد خشونت ها و ترور های زیادی باشید. اینک شما صداهایی می شنوید از افراط گرایان که به شما وعده می دهند می توانید از این مصبیت خارج شوید، اما این وعده های پوشالی هستند.
برای بسیاری در خاورمیانه این گزینه ای است که در برابرشان قرار دارد؛ رویکرد به دموکراسی یا رویکرد به افراطی گرایان. اینک دنیا باید به آنهایی کمک کند که گزینه بهتری را به مردم ارائه می دهند. وقتی مردم آینده بهتری داشته باشند، کمتر احتمال دارد به عنوان بمگذار انتحاری خود و دیگران را منفجر کنند. اینک ما احتیاج به کسانی داریم که غرور و افتخار ملی را در پیشبرد و تعالی زندگی شهروندانشان ببینند. بنابراین ما باید از رهبران معتدل در خاورمیانه حمایت کنیم و به آنها بگوییم آنچه که برای فرزندانشان می خواهند، همان است که ما نیز برای فرزندانمان می خواهیم. ما باید ثبات را در خاورمیانه به دست بیاوریم از طریق ایجاد یک خاورمیانه منصف و آزاد. جایی که افراط گرایان به حاشیه رانده شدند.
من می خواهم مستقیما با مردم خاورمیانه صحبت کنم؛ افراطی گرایان در بین شما اینک دچار تبلیغاتی شدند که می گویند غرب می خواهد علیه اسلام فعالیت کند. این تبلیغات اشتباه است. این تبلیغات هستند که توجیه کننده اقدامات تروریستی آنها می شود. ما به اسلام احترام می گذاریم، اما با آنهایی مبارزه می کنیم که اسلام را در جهت تخریب منحرف می کنند. ما می خواهیم به طرف جامعه ای حرکت کنیم که مردم تمام مذاهب را مورد احترام قرار می دهد.
به مردم عراق؛ دوازده میلیون نفر از شما در انتخابات شرکت کردید. دنیا دید که شما چگونه انگشت های مهرزده خود را جلوی دوربین های جهانی گرفتید. دنیا تجلیل می کند از عزم شما برای پیشبرد آزادی و ایستادگی شما برای جریاناتی که خواهان خشونت های قومی هستند. ولی ما شما را تنها نخواهیم گذاشت در مبارزه برای به دست آوردن یک کشور آزاد. آمریکا و همکارانش در ائتلاف در کنار دولت دموکراتیک شما خواهد ایستاد. ما کمک خواهیم کرد شما بتوانید کمک های بین المللی را جلب کنید برای اشغال بیشتر. کمک خواهیم کرد شما از طریق سازمان ملل و با فعالیت دیگر بین المللی آموزش ببینید تا بتوانید با دشمنان آزادی مبارزه کنید. ما اجازه نخواهیم داد آینده کشور شما در گروی فعالیت های تروریستی باشد. رهبران شما باید در برابر چالشی که در برابرش قرار دارید برخیزند و به طرف صلح و دموکراسی حرکت کنید و ما کمک می کنیم شما در این راه موفق شوید تا بتوانید کانونی باشید برای امید دیگر ملت های مسلمان خاورمیانه.
مردم افغاانستان ما حکومت طالبان را سرنگون کردیم، حکومتی که برای شما جز فقر و ویرانی و تروریسم به ارمغان نیاورد. از پنج سال پیش ما دیدیم که شما چگونه رهبران خودتان را آزادانه انتخاب کردید. شما می توانید از این دستاوردها مغرور باشید. ما تجلیل می کنیم از عزم شما برای به دست آوردن آزادی و ما در کنار شما ایستاده ایم تا بتوانید آزادی خود را همچنان کسب کنید و پیش ببرید. اینک کشورهای زیادی در ائتلاف ناتو در کنار شما ایستاده اند تا مقابل تروریست ها و افراطی گرایانی بایستند که می خواهند ثبات را از عراق بربایند. ما افغانستانی ایجاد خواهیم کرد که در آن هرگز افراطی گرایان نتوانند به شما ظلم کنند و پناهگاهی باشد برای تروریست ها.
مردم لبنان؛ سال گذشته شما الهام بخش بسیاری از مردم دنیا بودید، وقتی علیه تسلط سوریه در لبنان به خیابان ها ریختید و دموکراسی را در کشور خود برقرار کردید. از آن زمان تاکنون شما در برابر آزمون دیگری قرار گرفتید که ناشی از حمله غافلگیرانه حزب الله به اسرائیل بود. بسیاری از شما در جریان یک تبادل آتش قرار گرفتید و همه شما زجر کشیدید و دنیا دارد به همه شما کمک می کند برای بازسازی کشورتان و کمک می کند که شما چطور برخورد کنید با یک گروه مسلح تروریستی که مانند یک دولت در دولت دارد اقدام می کند. شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه ای را همینک تصویب کرده که در آن هدفش این قرارداده شده که دولت لبنان بتواند تسلط خودش را در لبنان برقرار کند. برای سالها لبنان یک الگوی دموکراسی بود، یک الگوی پیشرفت و دموکراسی در خاورمیانه بود و اینچنین هم خواهد شد.
جرج بوش خطاب به مردم ایران می گوید:
ایالات متحده به شما احترام می گذارد، ما به ایران احترام می گذاریم. ما تجلیل می کنیم تاریخ تمدن قدیمی شما را، فرهنگ پویای شما را و کمک های شما را به تمدن جهانی. شما درخور این هستید که فرصتی داشته باشید تا آینده خود را تعیین کنید. اقتصادی داشته باشید که بتوانید در آنجا امکانات و نیروهای بالقوه خود را به مرحله اجرا در بیاورید. نیروهایی هستند که می خواهند آزادی را از شما دریغ کنند و می خواهند از منابع کشور شما، از بیت المال شما برای کمک به تروریست ها و پیشبرد برنامه های هسته ای خودشان و تولید سلاح های هسته ای استفاده کنند. شورای امنیت قطعنامه ای را تصویب کرده که از رژیم ایران خواسته است به تعهدات بین المللی خود گردن بگذارد. حکومت ایران باید فعالیت های نظامی هسته ای خود را کنار بگذارد. بر خلاف آنچه که رژیم ایران به شما می گوید، آمریکا هیچ مخالفتی با استفاده صلح آمیز ایران از انرژی هسته ای ندارد. ما در پی یافتن راه حلی دیپلماتیک برای این بحران هستیم و در عین حال ما رو به سوی آینده ای می کنیم که شما بتوانید در آزادی زندگی کنید. روزی که ایران و آمریکا بتوانند در جهت پیشبرد آزادی با همدیگر همکاری کنند.
مردم سوریه؛ شما هم کشوری هستید که میراث تاریخی پرافتخاری دارید، اما اینک کشور شما به گذرگاه تروریست تبدیل شده است. سازمان حماس و حزب الله می کوشند منطقه را دچار بی ثباتی کنند و دولت شما، سوریه شما را به ابزاری در دست جمهوری اسلامی قرار داده است. این امر انزوای شما در صحنه بین المللی افزایش داده است. دولت شما باید راه بهتری را برای زندگی صلح آمیز شما با همسایگانش ایجاد کند و آینده بهتری را برای زندگی مسالمت آمیز شما با کشورهای دیگر.
مردم دارفور در سودان؛ شما شاهد خشونت های بی سابقه ای بودید. دولت من، دولت آمریکا گفته است این خشونت ها چه واژه ای را بر می تابند؛ نسل کشی. در دو سال گذشته آمریکا تلاش های زیادی را کرد که بتواند کمک های غذایی بکند از طریق حافظان صلح اتحادیه آفریقا، اما زج شما ادامه دارد. جرج بوش می گوید دنیا باید گام بردارد تا بتواند کمک های انسان دوستانه بیشتری را به شما مردم دارفور کند و ما باید به سربازان اتحادیه آفریقا کمک هم بکنیم که بتواند صلح را در آنجا برقرار کند، اما ظاهرا آنها آن قدرت را ندارند که بتوانند این کار را انجام دهند. به همین دلیل شورای امنیت قطعنامه ای را تصویب کرده که اینک اتحادیه آفریقا و سربازان اتحادیه را قدرت بیشتری می دهد. من امروز اعلام می کنم فرستاده ویژه ای را منصوب کردم که تلاش کند در جهت ایجاد صلح در منطقه دارفور.
من می خواهم منطقه ای داشته باشیم که دو کشور اسرائیل و فلسطینی در آنجا وجود داشته باشند. فلسطینی که به طور مسالمت آمیز با جمعیت یهودی اسرائیل زندگی کند. این ایده ای است که در نقشه راه وجود داشت و این هدف دولت من بوده است. مردم فلسطینی دهه ها دچار تحقیر شده اند. شهروندان اسرائیل هدف اقدامات تروریستی زیادی قرار گرفته اند از هنگامی که کشورشان تشکیل شد. بسیاری از مردم شجاع و متعهد، تعهد خودشان را به صلح اعلام کردند، اما نیروهای افراطی می خواهند نگذارند این صداهای معتدل غالب شوند. همینک این منازعه در مناطق خودگردان فلسطینی ادامه دارد. مردم فلسطینی اخیرا در یک انتخابات آزاد شرکت کردند و دولت حماس توانست با شعار مبارزه با فساد و کمک به بهبود زندگی فلسطینی ها بر سر کار بیاید. دنیا اینک نشسته است تا ببیند آیا حماس واقعا به وعده های خود عمل خواهد کرد یا می خواهد یک برنامه افراطی را در پی بگیرد. دنیا به دولت حماس پیام روشنی می فرستد؛ تروریسم را کنار بگذارید، حق موجودیت اسرائیل را به رسمیت بشناسید و به تعهداتی که قبلا اعلام شده بود پایبند شوید. محمود عباس گفته است که متعهد است به صلح، متعهد است به تلاش برای ایجاد کشوری مستقل در فلسطین.
آزادی به خودی خود نمی تواند تحمیل شود، آزادی باید انتخاب شود. از بیروت تا بغداد مردم می خواهند آزادی را انتخاب کنند. کسانی که اینک در مجمع عمومی سازمان ملل جمع شده اند نیز باید گزینه خود را انتخاب کنند. آیا ما از نیروهای معتدل و اصلاح طلب در خاورمیانه حمایت خواهیم کرد یا تسلیم تروریست ها خواهیم شد و آینده را به افراطی گرایان خواهیم سپرد. آمریکا گزینه خود را انتخاب کرده است. ما در کنار نیروهای معتدل و اصلاح طلب می ایستیم.
اخیرا گروهی از روشنفکران عرب نامه ای را به من نوشتند و از اصلاحات و لزوم تعهد به اصلاحات برای رسیدن به دموکراسی صحبت کردند. ما باید به آنهایی کمک کنیم که آرزو دارند این منطقه بحران زده را از این بحران خارج کنند».

Saturday, September 16, 2006

اوريانا فالاچی درگذشت



فالاچی شهرت خود را مديون شيوه تهاجمی در مصاحبه با شخصيتهای جهانی بود
اوريانا فالاچی، روزنامه نگار و نويسنده ايتاليايی که به خاطر مصاحبه هايش با بسياری از شخصيت های جهانی و نظرات بحث برانگيز خود شهرت داشت، در گذشته است.روز جمعه، 15 سپتامبر، گزارش شد که خانم فالاچی که از چند سال پيش به بيماری سرطان مبتلا بود، شامگاه پنجشنبه در سن هفتاد و شش سالگی در بيمارستانی در شهر فلورانس، ايتاليا، درگذشته است.اوريانا فالاچی در ماه ژوئن سال 1929 در شهر فلورانس متولد شد و در جريان جنگ دوم جهانی، به چريک های مخالف دولت فاشيست اين کشور پيوست.وی در حاليکه هنوز به سنين بيست سالگی نرسيده بود حرفه روزنامه نگاری را برگزيد و از اواسط دهه 1960، به عنوان خبرنگار جنگی به فعاليت پرداخت.در اين شغل، خانم فالاچی گزارش هايی را از جنگ ويتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائيل و جنگ های آمريکای لاتين تهيه کرد.با اينهمه، اوريانا فالاچی شهرت خود را مديون مصاحبه های غالبا جنجالی با بسياری از شخصيت ها و رهبران کشورهای جهان است.شيوه مصاحبه های خانم فالاچی، که از آن با عنوان روشی "تهاجمی" و "گزنده" ياد می شود، باعث شد تا گفتگوی با وی به نوعی چالش برای سياستمداران تبديل شود و به نوبه خود، باعث افزايش شهرت او شود.کتابهای فالاچی به زبانهای مختلف ترجمه شده استاز جمله کسانی که اوريانا فالاچی با آنان مصاحبه کرده است می توان از شاه سابق ايران، آيت الله خمينی، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پيشين پاکستان، ياسر عرفات، رهبر سابق فلسطينيان، معمر قذافی، رهبر ليبی، اينديرا گاندی، نخست وزير پيشين هند، و هنری کيسينجر، وزير خارجه پيشين ايالات متحده، نام برد.نحوه برگزاری مصاحبه ها و شيوه سئوال و جواب ها در اکثر آنها هر يک از مصاحبه ها را به وسيله ای برای کشف جنبه ای از شخصيت و ديدگاه مصاحبه شونده تبديل می کند که معمولا برای سايرين شناخته شده نبوده است.به عنوان مثال، هنری کسينجر در مصاحبه با فالاچی اعتراف کرد که جنگ ويتنام را "جنگی بی فايده" می داند و افزود که خود را "يک کابوی می بيند که به تنهايی سوار بر اسب پيشاپيش کاروان دليجان ها حرکت می کند."مصاحبه های فالاچی نه تنها جوايز متعددی در زمينه روزنامه نگاری را نصيب وی کرد، بلکه گاه بحث و جدل هايی را نيز در پی آورد.در سال های اخير، به خصوص پس از حملات انتحاری يازدهم سپتامبر در آمريکا، اوريانا فالاچی به ابراز نظراتی بحث برانگيز در باره مسلمانان پرداخت.از جمله ديدگاه های وی در باره مسلمانان و اسلام در کتاب های "خشم و غرور" و "قدرت تعقل" انتقاد شديد و حتی شکايت قضايی تشکل های مسلمانان را در پی داشته است که نويسنده را به برانگيختن خصومت عليه مسلمانان متهم کرده اند.برخی از اظهارنظرهای اوريانا فالاجی در کتاب خشم و افتخار توهين مستقيم به مسلمانان محسوب شده و وی در قدرت تعقل، دولت های اروپايی را به خاطر آنچه که تسليم در برابر هجوم مسلمانان می خواند مورد انتقاد شديد قرار می دهد و کليسای کاتوليک را متهم می کند که در برابر جهان اسلام ضعف نشان می دهد.در فرانسه، يک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب خشم و افتخار در اين کشور شد اما اين درخواست مورد قبول دادگاه قرار نگرفت.از اوريانا فالاچی، علاوه بر گزارش ها و مصاحبه های متعدد، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه های وی باقی مانده که به بسياری از زبان های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.برخی ديگر از کتاب های فالاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند عبارتند از: جنس ضعيف (در باره موقعيت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می رود (پيرامون همجنس گرايی در دهه 1960)، اگر خورشيد بميرد (راجع به سفر فضانوردان آمريکايی)، زندگی، جنگ و ديگر هيچ (حاوی خاطراتی از جنگ ويتنام و بازی های المپيک 1968 مکزيک)، به کودکی که هرگز زاده نشد (راجع به سقط جنين)، يک مرد (خاطرات سه سال زندگی نويسنده با يکی از مخالفان حکومت سرهنگها در يونان)، انشاءالله (خاطراتی از جنگ لبنان در دهه 1980) و مصاحبه با تاريخ (مجموعه مصاحبه ها).

Friday, September 15, 2006

مامان



مادر بی تو تنها و غریبم

عجيب گيلان قشنگه








آخرین اخبار

http://www.iranpressnews.com/f-news.js

Wednesday, September 06, 2006

نیلوفر

آزادی

صمد بهرنگی



ناصرزرافشان
صمد بهرنگی روشنفكری كه در زمانو سرنوشت ما جاری است
وقتی خبر غرق شدن صمد بهرنگی در رودخانه ارس به تهران رسيد، قطعا ناصرزرافشان نيز در ميان همان نسل عاصی بود كه هر شكار نسل در صحنه سياسی ايران شاهنشاهی، عزم آنها را برای پر كردن جای خالی از كف رفتگان استوارتر می ساخت. اكنون و در سالمرگ صمد بهرنگی، آن قصه نويس صادق روستاهای آذربايجان، زرافشان موسپيد، از او ياد می كند. زرافشان های آينده نيز از بهرنگی ياد خواهند كرد. اين ميراث نسل به نسل، دست به دست خواهد شد. راز اين ماندگاری را از زبان زرافشان در گفتگو با خبرگزاری های داخلی و در سالمرگ بهرنگی بخوانيد:
راز ماندگاری صمد بهرنگی، رازی ساده است كه با همه سادگی‌‏اش، باور كردن آن و به ويژه كاربرد آن در عمل و زندگی اجتماعی برای خيلی ها ساده نبوده است
در طول تاريخ حكومت‌‏های بسياری آمده و رفته‌‏اند، اما مردم تداوم تاريخی دارند و از اين رو آنان كه نام و آثارشان با حكومت‌‏ها پيوند خورده باشد، خود نيز با زوال آن حكومت‌‏ها زوال می يابند، اما آنان كه نام و آثارشان با مردم پيوند يافته باشد، ماندگارند
صمد از مردم بود و در ميان مردم ماند و برای شناختن جامعه خود و تمايلات و نيازهای ضبط نشده و نامفهوم مردم خود نيز دست به دامان "پوپر" و" هايدگر" زمان خود ‏نشد، بلكه اين شناخت را از بطن زندگی خود مردم به دست می آورد و از اين رو رابطه او با آنان، رابطه‌‏ای طبيعی و اثر گذار بود
او در شرح حال خويش گفته است: "وقتی دوره دانشسرا را تمام كردم و برای شروع كار علمی آموزش به روستا برگشتم و به سرعت دريافتم كه بايد همه آن سخنان بيهوده را كه در دانشسرا در زمينه كار آموزشی، بدون توجه به محيطی كه بايد در آن كار می‌‏كرديم از روی جزوه‌‏های آمريكايی ترجمه شده است، دور بريزم و با توجه به محيطی كه می‌‏خواستم در آن كاركنم و در نظر گرفتن امكانات و نيازهای آن محيط راه و روش كار خود را بيابم"
چون صمد در جبهه مردم بود، ناچار با قدرت حاكم كه در برابر مردم قرار داشت، رو در رو شد. او جوهر و شجاعت اين رو در رويی را داشت. او به قدرت حاكم و نمايندگان آن "نه" گفت و با آن به مبارزه برخاست. ضمنا چون صاحب استعداد و قدرت خلاقه هنری بود، نيازی نداشت با تكيه عصای حاكميت خود را سرپا نگه دارد
صمد نيازی نداشت كه با ضرب و زور تبليغاتی ضعف خود را جبران كند. از اين ديدگاه صمد به معنای واقعی كلمه، روشنفكر بود، زيرا رو در روی قدرت حاكم قرار داشت. گمان می‌‏كنم اين ويژگی ذاتی روشنفكری است كه بدون آن هر اپراتور و عمله فكری را نمی‌‏توان روشنفكر دانست
نظام حاكم در هر جامعه‌‏ای نگهبان وضع موجود و نظم و قانون موجود است. عملكرد دستگاه قدرت حفظ وضع موجود و رسالت روشنفكر باز كردن چشم اندازهای آينده در برابر جامعه است، از اين رو روشنفكر ذاتا در برابر نظم مستقر قرار می گيرد و صمد به اين معنا و از اين گونه روشنفكر بود
بسياری از اين ملاحظات ممكن است برای همسالان من، برای نسلی كه با صمد آشنا بود مسائل بديهی‌‏ای باشند، اما گمان می‌‏كنم تكرار آنها برای نسل جوان كنونی كه زير بمباران تبليغاتی سرگيجه آور و نوليبرالی و ياوه بافی پست مدرنيستی بوده است، ضروری باشد
مگر نه اينكه در هر جوامع در هر دوره‌‏ای پر بار زايندگی و تحول تاريخی آنها همين فضای انتقادی و همين برخورد بی تعارف عقايد، همين مبارزه انتقادی متفكران و روشنفكران جامعه را از زير يوغ و قيوميت سنت‌‏ها و قدرتهای مستقر گذشته آزاد ساخته و يكی از عناصر اصلی تحرك و پويايی و خلاقيت بوده است كه نشاء همه پيشرفت های بعدی آن جوامع به شمار می روند
اطاعت كوركورانه از باورهای حزبی و قدرت های حاكم يا رقصيدن به ساز آنها و برای جنايات آنها توجيه تراشيدن، و تحريف كردن تاريخ و حقيقت در ازای اينكه قدرت حاكم جای كوچكی را هم در زير سايه خود به اين قماش چاكران بدهد جز فرو بردن جامعه به اغمای فرهنگی، تاكنون چه اثری در تاريخ به بار آورده است؟
نه اينان و نه آنهای ديگری كه وجود خود را در پوشش بی اعتنايی به امور سطحی و دنيوی پنهان می‌‏كنند و در لفافه اداهای عرفانی يا مثلا تحقيق درباره طول لوله لول هنگ فلان شاعر عهد دقيانوس با نقاب از عرصه مبارزه جاری اجتماعی مردم زمانه خود عقب نشينی و فرار می‌‏كنند. هيچ يك به معنای درست كلمه روشنفكر نيستند و صمد از قماش اين ها كه در جامعه ما اكثريت‌‏اند، نبود
صمد در معنای زبان مردم و رنج ها و آمال آنها و در معنای آينده و چشم اندازهای آن روشنفكر و روشنگر بود. راز ماندگاری و پيوند او با جامعه و تاثيرگذاری او بر جريان های فكری اجتماعی در همين جا نهفته است. كار اينگونه روشنفكران سرمايه گذاری بلند مدت و اساسی است و البته حاصل آن نيز در بلند مدت به دست می‌‏آيد و پايدار است
كسی كه می‌‏خواهد برای فردا پيامی داشته باشد نمی‌‏تواند چندان پايبند و اسير اين جا و اكنون زمان و مكان حاضر باشد
صمد عمر كوتاه خود را در اين راه مايه گذارد و از اين رو ماندگار شد او در ميان مردم و سرنوشت مبارزان جاری است
(ناصرزرافشان از جمله وكلای خانواده قربانيان قتل های زنجيره ايست كه دوران محكوميت 5 ساله خود را زندان اوين طی می كند.)

شاپور جفرودی


عجيب گيلان قشنگه
شاپور جفرودی حالا دو ساله كه در امام زاده طاهر خوابيده

شاپور جفرودی، كه در اين شماره تاريخ سينمای ايران به نقش او در سينمای ايران اشاره شده، يكی از قديمی ترين و سرشناس ترين خوانندگان گليك ايران بود. علاوه بر آن هم شاعر بود و هم ترانه سرا.
سال 1307 در شهرستان رشت بدنيا آمد و 30 سال در تهران زندگی كرد. سال 1330 در گيلان روی صحنه تئاتر رفت و اين درحالی بود كه خود از بنيانگذران تئاتر گيلان بود.
وقتی خواستند راديو رشت را افتتاح كنند دست به دامن او شدند كه شهره شهر بود و به همين دليل راديو رشت با صدای او و اركستر ارتش كه مارش افتتاح را می نواخت اعلام موجوديت كرد! ارتش آن روزگار، مثل سپاه اين روزگار در هر كاری دست داشت. فيلمسازی، راديو، تلويزيون، معرفی خوانندگان. اصلا نيروی هوائی خودش يك راديو مخصوص داشت كه تا سالها پس از 28 مرداد هم برنامه پخش می كرد و مرحوم سرهنگ حسين قوامی خوانندگی را از آنجا آغاز كرد. اينها را اشاره كرديم زيرا در مطلب تاريخ سينمای ايران به نوعی به نقش ارتش در سينمای ايران اشاره شد و در مطلب شادروان جفرودی نيز به نوع ديگری به نقش اركستر ارتش در راديو اشاره رفته است.
بهر حال، جفرودی پس از مراجعت به تهران در راديو ايران، دركنار اركستربزرگ راديو ايران به سرپرستی استاد مرتضی حنانه، حبيب اله بديعی قرار گرفت، و بعدها دركنار فخرالدينی، ياحقی و انوشيروان روحانی.
دركنار بيژن ترقی، جنتی عطايی ، شهدی لنگرودی و تورج نگهبان بيش از 90 ترانه به زبانهای فارسی و محلی خواند و همراه با شمس، ناصر مسعودی، ترانه های گيلكی خواند.
او نيز مانند ديگرا درگير كار و شغل معيشتی نيز بود و در بانك رهنی (مسكن) و وزارت فرهنگ (ارشاد فعلی) كار كرد و بعدها به تدريس روی آورد.
سال 1354 بازنشسته شد به رشت بازگشت و همكاری راديو تلويزيون مركز رشت شد. با انقلاب او نيز به حاشيه رانده شد. حاشيه ای كه 26 سال ادامه يافت و در خلوت و تنهائی گذشت، آنچه گذشت.
ترانه های در زندی - قديمی رشتی - جان مريم - آخدا - ماهی - چينی ام - من گم تو بيشمار - عجب گيلان قشنگه - كاروان عشق و لالايی يادگارهای فراموش نشدنی جفرودی اند.
سحرگاه چهارشنبه 13 خرداد 1383 دور از زادگاهش و در تهران خاموش شد.
اگر به امامزاده طاهر كرج رفتيد، يادتان باشد كه با چند وجب فاصله از غلامحسين بنان و چند متر دور تر از حنانه، شاملو، تجويدی ، دلكش، پوران، امير ناصر افتتاح، جفرودی خفته است.


Tuesday, August 29, 2006

كشتار تابستان ۱۳۶۷

يكي از جان‌به‌دربردگان شمار اعدام‌شدگان را «هزاران نفر" برآورد مي‌كند، ديگري آن را بين پنج تا شش هزار نفر
مي‌داند، هزار نفر از گروه‌هاي چپ و بقيه از مجاهدين، يكي ديگر باز بر «هزاران نفر» تأكيد مي‌كند و به عقيده‌ي ا تنها در گوهردشت 1500 نفر به هلاكت رسيده‌اند. عفو بين‌المللي در برآورد خود، رقم كل را بالاي 2500 نفر قرار مي‌دهد
پيش‌گفتار
شگفت‌ترين رويداد ايران امروز، در تابستان 1367 (1988) اتفاق افتاد. براي نخستين‌بار در ايران، صدها نفر به اين عنوان كه به خدا، جهانِ بعد از مرگ و روز رستاخيز اعتقادي ندارند، به‌دار آويخته شدند. حتا شمار بزرگ‌تري بنام «محارب با خدا» به‌روي چوبه‌هاي دار رفتند. اين اعدام‌هاي مخفيانه با فتواي پُرسر و صدايي كه در محكوم‌ساختن سلمان رشدي به جرم ارتداد ـ كه براساس يك تعبير خشك‌انديشانه از شريعت يك گناه كبيره به‌شمار مي‌رود ـ مقارن بود. با آن‌كه بسياري از مردم جهان با تهديدي كه متوجه جان سلمان رشدي شد، آشنايي دارند، ولي كم‌تر كسي از اين حقيقت، كه از همان احكام كهنه‌ي مذهبي براي توجيه يك كشتار جمعي بهره‌برداري به‌عمل آمده، آگاه است.اين مقاله سه هدف را دنبال مي‌كند. با بهره‌گيري از مصاحبه‌ها و خاطراتي كه انتشار يافته، به تشريح جريان تفتيش عقايدي كه به محكوميّت قربانيان انجاميد، خواهد پرداخت.1با ردّ توجيه ساده‌انگارانه‌ي «بنيادگرايي اسلامي»، دلايلي را كه در پشت‌صحنه‌ي اين كشتار وجود داشت، تحليل خواهد كرد. از ياد نبايد برد كه همان مذهبيون ـ كه به چنين كشتاري دست زدند ـ طي يك دهه مخالفان خود را به جرايمي مانند شورش مسلّحانه، خراب‌كاري، خيانت و جاسوسي و حتا «مفسدفي‌الارض‌بودن» متهم مي‌كردند، ولي به احكام پوسيده‌ مربوط به ارتداد توسل نجستند.دست‌آخر، مقاله‌ي حاضر در علّت اين‌كه چرا هيچ‌كس در غرب و به‌ويژه از ميان كارشناسان مسايل ايران، به بحث درباره‌ي اين اعدام‌ها نپرداخت و حتا ذكري هم از آن‌ها به‌ميان نياورد، كاوش خواهد كرد. اين كارشناسان در قبال يكي از برانگيزاننده‌ترين رويدادهاي تاريخ ايران به سكوت كامل رضايت دادند.در جريان كاوش پيرامون اين مسأله، بر اين استدلال تكيه خواهد شد كه در دوران معاصر پرده‌پوشي‌ها و دگرگون‌سازي‌هاي خيانت‌كارانه صورت مي‌گيرد كه به‌مراتب از آن‌چه كه در كتاب راه‌گشاي «اوريانتاليسم» اثر ادوارد سعيد تشريح شده، پُردامنه‌تر است. اين تحريف حقايق و اين پرده‌پوشي‌هاي جديد، دقيقاً از اين جهت خيانت‌كارانه‌ترند كه تحقيق‌ نشده و مكتوم باقي مي‌مانند، در حالي‌كه اكثر پژوهشگران، ديگر اكنون از پيوند و ارتباطي كه در گذشته ميان امپرياليسم و پيش‌داوري فرهنگي در محافل دانشگاهي و دستگاه سياست خارجي رواج داشت، آگاهي دارند.تفتيش عقايددر نخستين ساعات روز جمعه 28 تيرماه 1367 (19 جولاي 1988)، حصارهاي آهنيني بر گرد زندان‌هاي اصلي در سرتاسر ايران كشيده شد. دروازه‌ها بسته و تلفن‌ها قطع شد. تلويزيون‌ها را از برق كشيدند و از توزيع نامه‌ها، روزنامه‌ها و بسته‌هاي دارويي (در زندان‌ها) خودداري ورزيدند. ساعات ملاقات منحل شد و بستگان زندانيان را از حول و حوش زندان‌ها پراكنده ساختند. به زندانيان دستور داده شد كه در سلول‌هاي خود باقي بمانند و از صحبت با نگهبانان و كارگران افغاني خودداري كنند. رفت‌وآمد به مكان‌هاي عمومي، مانند درمانگاه‌ها، كارگاه‌ها، قرائت‌خانه‌ها، تالارهاي تدريس و حياط‌ها ممنوع شد. از آن‌جايي كه زندان‌بانان هر كدام مأمور مهاركردن دسته‌هاي مشابهي از زندانيان بوده‌اند، اين امر سبب گرديد كه زندانيان سياسي از غيرسياسي، چپي‌ها از مجاهدين، سلطنت‌طلبان از غيرسلطنت‌طلبان، «توابين» (زندانياني كه توبه كرده و به‌صورت خبرچينان دستگاه درآمده بودند) از غيرتوابين، مردان از زنان، كساني كه به زندان‌هاي طولاني محكوم شده، از آن‌هايي كه محكوميت كوتاه‌مدّت يافته بودند، كساني كه تازه محكوم‌شده، از آن‌ها كه مدّت ‌ها قبل دوره‌ي محكوميت خود را گذرانده بودند، جدا شدند. گروه اخير به نحو طنزآميزي نام «ملي‌كش» بر خود گذاشته بودند و مي‌خواستند اين معنا را القا كنند كه به‌طور رايگان از كيسه‌ي ملّت تغذيه مي‌شوند.يك زنداني زيرك، دستگاه بي‌سيمي براي خود ساخت و هدف او اين بود كه از جرياني كه مي‌گذرد، آگاه شود. اما متوجه شد كه ايستگاه‌هاي راديو هيچ‌گونه گزارشي درباره‌ي زندان‌ها پخش نمي‌كنند و به اين‌وسيله پرده‌اي سيا بر روي همه‌ي خبرها كشيده شده است. براي شدّت‌بخشيدن هرچه بيش‌تر به اين حالت انزوا، دادگاه‌ها بدون اعلام قبلي، جلسات خود را تعطيل كردند تا راه كسب هرگونه خبري بر روي بستگاه زندانيان سد شود. اينان با حالتي وحشت‌زده براي توسل به آيت‌الله منتظري به قم هجوم بردند. منتظري با آن‌كه هم‌چنان در مقام جانشيني برگزيده‌ي خميني باقي بود، اما به ‌تأكيد بر لزوم يك رفتار انساني اسلامي با زندانيان سياسي شهرت داشت. بدين‌گونه بود كه يك اقدام بي‌سابقه‌ خشونت‌آميز، هم از نظر شكل و هم محتوا، در ايران امروز آغاز شد كه شدّت و دامنه‌ي آن حتا از اعدام‌هاي جمعي بين سال‌هاي 1357ـ1360 (1979ـ1981) نيز به‌مراتب فراتر رفت.درست قبل از آغاز شدّت عمل در زندان‌ها، فرمان مخفيانه‌اي از طرف خميني صادر شد كه اين فرمان يك فتواي رسمي بود و طي آن به يك كميسيون ويژه اختيار داده شد كه اعضاي سازمان مجاهدين خلق را به‌عنوان «محارب» و افراد وابسته به سازمان‌هاي چپ را به‌عنوان «مرتد» اعدام كند. در كميسيون تهران كه اعضاي آن به 16 نفر مي‌رسيدند، نمايندگاني از جانب شخص امام، رييس‌جمهور، دادستان كل دادگاه‌هاي انقلاب، وزارت‌خانه‌هاي دادگستري و اطلاعات و هم‌چنين اداره‌هاي دو زندان اصلي ويژه‌ي زندانيان سياسي، يعني اوين و گوهردشت، عضويت داشتند.آيت‌الله اشراقي، رييس اين كميسيون، دو دست‌يار مخصوص داشت كه يكي حجت‌الاسلام نيّري و ديگري حجت‌الاسلام مبشّري بود. در جريان پنج ماه بعدي، اعضاي اين كميسيون با هليكوپتر بين زندان‌هاي اوين و گوهر دشت در رفت‌وآمد بودند و به همين سبب نام آن به «كميسيون هوابرد مرگ» شهرت پيدا كرد. كميسيون‌هاي مشابهي نيز در شهرستان‌ها تشكيل يافت.كميسيون تهران كار خود را با مجاهدين و توابين در ميان آن‌ها آغاز كرد. ابتدا به آن‌ها اطمينان دادند كه محاكمه‌اي در كار نيست، بلكه اين جرياني است كه به‌منظور اعلام عفو عمومي و جداكردن مسلمانان از غيرمسلمانان صورت مي‌گيرد. پس از اين جلب‌اطمينان، از افراد خواسته شد تا نام سازماني را كه قبلاً به آن وابسته بودند، اعلام دارند. اگر آن‌ها در پاسخ مي‌گفتند «مجاهدين»، بازجويي پايان مي‌گرفت، اما اگر اعلام مي‌كردند «منافقين» ادامه مي‌يافت. سؤال‌هاي بعدي كميسيون از گروه دوم به شرح زير بود:«آيا حاضريد رفقاي سابق خود را تقبيح كنيد؟آيا حاضريد اين‌كار را جلوي دوربين (تلويزيون) انجام دهيد؟آيا حاضريد به ما در به‌دام‌انداختن رفقاي خود كمك كنيد؟آيا حاضريد نام كساني را كه پنهاني به سازمان‌ سمپاتي دارند، فاش كنيد؟آيا حاضريد به جبهه‌ي جنگ ايران و عراق برويد و از ميان ميدان‌هاي مين‌گذاري‌شده‌ دشمن عبور كنيد؟»در گوهردشت، زندانيان مي‌توانستند چهره‌ي بازجويان را ببينند، ولي در اوين آن‌ها را با چشم بسته به بازجويي مي‌بردند.اين پرسش‌ها، آشكارا به‌گونه‌اي طرح شده بود كه به احساس مناعت و شرف زندانيان و احترام‌شان به خود آسيب برساند. زني از گروه‌هاي چپ‌گرا مي‌نويسد كه هيچ‌يك از 50 مجاهدي كه با او در يك بخش زنداني بودند، به بندهاي خود بازنگشتند.2 به نوشته‌ي مردي متعلق به همان گرايش، هيچ‌كدام 195 تن از 200 مجاهدي كه در يكي از بخش‌هاي زندان گوهردشت نگه‌داري مي‌شدند، بازنگشتند.3 گزارش ديگري حاكي است كه حجت‌الاسلام نيّري مصمّم بود حداكثر صدمه را (به مخالفان سياسي) وارد كند. در حالي‌كه آيت‌الله اشراقي با حالتي نه‌چندان قاطع، سعي داشت راه اعتدال به‌پيمايد.4كساني كه پاسخ‌هاي نامساعد مي دادند، يا حاضر به زبان‌آوردن «منافقين نبودند»، بي‌درنگ به اتاق ويژه‌اي هدايت مي‌شدند. در آن‌جا انگشترها و عينك‌هاشان ضبط و به آن‌ها گفته مي‌شد كه وصيت‌نامه‌ي نهايي خود را بنويسيد. آن‌گاه آن‌ها را به‌سوي چوبه‌هاي دار كه پنهاني، هم در تالار سخنراني گوهردشت و هم در حسينيه‌ي اوين برپا شده بودند، مي‌بردند و در گروه‌هاي شش نفري به دار مي‌آويختند. جان‌كندن بعضي از آن‌ها تا 15 دقيقه به‌طول مي‌انجاميد، چون به‌جاي اين‌كه دريچه‌اي پنهاني از زير پاي‌شان در رود و به پايين بيافتد، به همان شيوه‌ي قديمي حلق‌آويز مي‌شدند. پس از گذشت چند روز، مأموران اعدام كه بيش از حد خسته شده بودند، تقاضا كردند كه محكومين تيرباران شوند، ولي با اين تقاضا، به اين عنوان كه: طبق حكم شرع مرتدين و دشمنان خدا بايد حلق‌آويز شوند، مخالفت به‌عمل آمد. البته اين بهانه‌اي بيش نبود، چون طي يك دهه، محكومين به «فسادفي‌الارض» به‌وسيله‌ي جوخه‌هاي آتش اعدام شده بودند. دليل اصلي استفاده از طناب، حفظ سكوت و پنهان‌كاري كامل، هم در قبال دنياي خارج و هم در برابر بخش‌هاي ديگر همان زندان بود. به چپ‌گرايان گفته شد كه مجاهدين به زندان‌هاي ديگر انتقال يافته‌اند، اما بعضي از زندانيان با مشاهده‌ي كاميون‌هاي مجهّز به سردخانه و پاسداران ماسك‌به‌صورت كه به آمفي‌تئاتر رفت‌وآمد داشتند، جريانات مشكوكي را حدس زدند. با وجود اين، آن‌ها نمي‌دانستند كه علّت استفاده از ماسك توسط پاسداران اين است كه دستگاه‌هاي «فريزر» در مرده‌شوي‌خانه‌ي زندان از كار افتاده است. يكي از پاسداران ادعا كرد كه «آن‌ها فقط مشغول تميزكردن سلول‌ها هستند.» معني اين حرف دوپهلو، مدّت‌ها بعد آشكار شد. يك كارگر افغاني كه غذا به زندان مي‌آورد، علامت آگاهي‌دهنده‌اي به دور گردن خود ترسيم كرد. اما زندانيان باز هم تا مدتي بعد معناي آن را درنيافتند. برخي گمان بردند كه او مي‌خواهد بفهماند كه خميني مرده است. براي آن‌ها تصور اعدام جمعي، آن‌ هم در هنگام شادي و سرور عمومي، دشوار بود. چون در روز 29 تير (20 جولاي) يعني درست يك روز بعد از شروع شدّت عمل در زندان‌ها، خميني سرانجام با پذيرفتن آتش‌بس پيشنهادي سازمان ملل متحد، به جنگ با عراق پايان داده بود. يكي از بازماندگان موج اعدام اعتراف مي‌كند كه او مي‌پنداست علّت بازجويي از همه اين است كه به‌موقع و مقارن با برگزاري جشن‌هايي كه به‌زودي به‌مناسبت استقرار صلح برپا خواهد شد، آزاد شوند.5 پس از پنجم شهريورماه (27 آگوست)، كميسيون، توجّه خود را به چپ‌گرايان متمركز ساخت. كميسيون ضمن دادن اطمينان به اين‌كه فقط مي‌خواهد مسلماناني را كه به فرايض ديني خود عمل مي‌كنند، از كساني كه اين فرايض را به‌جاي نمي‌آورند، جدا كند، از آن‌ها خواست كه به اين پرسش‌ها پاسخ گويند:«آيا شما مسلمانيد؟آيا به خدا اعتقاد داريد؟آيا به بهشت و جهنم معتقد هستيد؟آيا محمد را به‌عنوان خاتم انبياء قبول داريد؟آيا در ماه رمضان روزه مي‌گيريد؟آيا قرآن مي‌خوانيد؟آيا در ماه رمضان روزه مي‌گيريد؟آيا ترجيح مي‌دهيد با يك مسلمان هم‌بند شويد و يا يك غيرمسلمان؟آيا حاضريد زير ورقه‌اي را داير بر اين‌كه به خدا، به پيغمبر، به قرآن و به روز رستاخيز ايمان داريد، امضاء كنيد؟و پُرمعناتر از همه:آيا در خانواده‌اي بزرگ شده‌ايد كه پدر در آن نماز مي‌خواند، روزه مي‌گرفت و قرآن مي‌خواند؟»تعداد كساني كه به معناي مرگ‌بار اين سؤال پي بردند، بسيار اندك بود.كميسيون به همان شيوه‌ي مأموران تفتيش عقايد (انكيزاسيون) قرون وسطي، مشغول طرح سؤال‌هاي به‌دام‌اندازه‌اي، به‌ويژه براي دانشجويان دانشگاه بود كه با موشكافي‌هاي فقهي آشنايي نداشتند. اين سؤال‌ها، ايرانيان را درست به‌اندازه‌ي هم‌طرازان غربي آن‌ها شگفت‌زده كرد. اين پرسش‌ها قبل از آن هرگز در ايران و شايد در هيچ جاي ديگري از خاورميانه مطرح نشده بود. اين يك تفتيش عقايد به‌معناي كامل كلمه بود. تفتيشي كه منظور از آن، پي‌بردن به ايمان مذهبي افراد بود، نه وابستگي‌هاي سياسي و سازماني آن‌ها. مسايلي مانند «خيانت»، «تروريست»، «ارتباط با امپرياليسم» كه در كانون توجّه دادگاه‌هاي قبلي قرار داشت، به‌طور محسوسي از ميانه غايب بود. به‌گفته‌ي يك فدايي «در سال‌هاي پيش، آن‌ها از ما مي‌خواستند كه به جاسوسي اعتراف كنيم. اما در 1367 (1988) خواست آن‌ها اين بود كه ما ايمان خود را به اسلام اعلام كنيم.»6 يك فدايي ديگر اعتراف كرد كه عدم علاقه‌ي بازجو به دانستن عقايد، وابستگي‌ها و فعاليت سياسي وي، او را كاملاً بهت‌زده كرده بود.7 نخستين فدايياني كه به‌ حضور در كميسيون فرا خوانده شدند، محكوميت‌هاي سبكي داشتند و يا حتا دوره‌ي محكوميت خود را گذرانده بودند. اين رويه با توجّه به فهرست نهايي نام‌هاي اعدام‌شدگان به مجموعه‌‌ي اين جريان حالت يك بخت‌آزمايي مي‌داد. برخي از زندانياني كه در همان روز اول جان خود را از دست دادند، كساني بودند كه محكوميت‌هيا سبكي داشتند و بعضي از آن‌ها كه از بازجويي‌هاي بعدي جان سالم در بردند، كساني بودند كه به زندان ابد محكوم شده بودند. اين عدم تناسب قابل توضيح است. يك زنداني كه در گذشته درس طلبه‌گي خوانده بود، تنها كسي بود كه به‌معناي عميق آن سؤال‌ها پي برد. او تمامي شب هشتم شهريور (30 آگوست) را به فرستادن پيام‌هاي «مرس» به ديگر سلول‌ها گذراند و به ساكنان آن سلول‌ها در مورد خطري كه در كمين‌شان نشسته بود، هشدار داد. او بر اين نقطه انگشت گذاشت كه طبق موازين فقهي، فقط كسي را مي‌توان مرتد شناخت كه در يك خانواده‌ي معتقد مسلمان و در سايه‌ي پدري كه به‌طور مرتب نماز و قرآن مي‌خوانده و در ماه رمضان روزه مي‌گرفته، نشو و نما كرده باشد. كساني كه در خانواده‌هاي اسماً مسلمان بزرگ شده‌اند، قبل از اين‌كه هرگونه ظنّ مرتدبودن بتوان به آن‌ها برد، بايد در معرض اسلام واقعي قرار گرفته باشند. وي هم‌چنين اعلام خطر كرد كه خودداري از دادن جواب به اين عنوان كه اين يك موضوع خصوصي است، ممكن است به‌عنوان اعتراف به گناه تلقّي شود. در بخش‌هايي كه مخصوص زندانيان چپ‌گرا بود، تمام شب به بحث درباره‌ي اين‌كه چه‌گونه بايد به پرسش‌ها پاسخ داده شود، گذشت. برخي از آن‌ها خود را براي مرگ آماده كردند و بهترين لباس‌ها خود را پوشيدند. يك نفر حتا به نشانه‌ي يك مقاومت آشكار فرهنگي، كراوات زد.8 ولي ديگران تصميم گرفتند به دادن «پاسخ‌هاي تاكتيكي» اكتفا كنند.يكي از زندانيان در برابر كميسيون اعلام داشت كه در اتحاد شوروي، همان كشوري كه منكر وجود خداست، بزرگ شده است. يك تن ديگر به‌خاطر آورد كه پدرش كه شخصي سخت غيرمذهبي بود، هميشه تهديد مي‌كرد كه چنان‌چه او را در حال نمازخواندن غافل‌گير كند، مجازاتش خواهد كرد. ديگران ادعا كردند كه اگر در به‌جاآوردن فرايض ديني قصور ورزيده‌اند، علّت مسلكي نداشته، بلكه به اين سبب بوده كه تلاش معاش وقتي براشان باقي نمي‌گذاشته است. برخي ديگر نيز ادعا كردند كه هرچند اعتقادات چپي دارند، ولي اين لزوماً به‌معناي آن نيست كه منكر وجود خدا هستند. يك نفر به كميسيون گفت كه مي‌تواند هم مسلمان باشد و هم يك عضو تمام‌عيار حزب توده، چون در برنامه‌ي حزب هيچ‌وقت چيزي كه ضدّ مذهب باشد، وجود ندارد وي افزود: «حزب ضدّ سرمايه‌داري است، نه ضدّ خدا.» در ميان نخستين قربانيان مي‌توان به يك عضو حزب توده اشاره كرد كه از قضاي روزگار يك مسلمان معتقد نيز بود. او از پاسخ‌دادن به پرسش‌ها به اين عنوان كه كميسيون حق طرح «سؤال‌هاي شخصي» را ندارد، خودداري ورزيد. از سوي ديگر، تقريباً تمامي ساكنان بخش ششم زندان اوين كه به اعضاي حزب توده با پانزده سال محكوميت اختصاص يافته بود، با دادن پاسخ‌هاي تاكتيكي جان سالم به‌در بردند. آن‌چه به‌طور كلي مي‌توان گفت، اين است كه آيت‌الله اشراقي اصولاً مايل بود چنين پاسخ‌هايي را بپذيرد.اين بازجويي‌ها كه به مدّت سه ماه ادامه يافت، در اوين و گوهردشت در تالار اصلي دادگاه صورت گرفت. بخشي از بازجويي‌ها حالت شفاهي داشت و بخش ديگر به‌شكل پرسش‌نامه‌هاي ماشين‌شده انجام پذيرفت. بعضي از زندانيان مي‌توانستند بازجويان خود را ببينند، ولي ديگران در پشت پاراوان‌هاي بلند پنهان شده بودند. كساني كه جواب‌هاشان پذيرفتني بود، به‌سوي راست تالار دادگاه و آن‌ها كه پاسخ‌هاشان غيرقابل‌قبول بود، به سمت چپ تالار هدايت مي‌شدند. دسته‌ي نخست را به بندهاي خود بازمي‌گرداندند و به آن‌ها دستور نمازخواندن مي‌دادند، اگر زنداني از خواندن يك نوبت نماز خودداري مي‌كرد، از بابت آن ده ضربه‌ي تازيانه به او مي‌نواختند و مجازات كسي كه در روز از به‌جاآوردن هر پنج نوبت نماز خودداري مي‌ورزيد، پنجاه ضربه‌ي شلاق بود. آن‌هايي كه نتوانسته بودند با موفقيّت به پرسش‌ها پاسخ گويند و مردود شناخته شده بودند، بعد از يك وقفه‌ي كوتاه براي تحويل مايملك مختصر و نوشتن آخرين وصاياي خود به‌سوي چوبه‌هاي دار برده مي‌شدند. بعضي از آن‌ها به‌گفته‌ي خود توانستند جان سالم به‌در ببرند، چون در ازدحامي كه به‌وجود آمده بود، اشتباهاً به‌سمت دري كه نمي‌بايست هدايت شدند. جان‌به‌دربردگان به‌ياد مي‌آورند كه چه‌گونه صحبت مربوط به نوشتن آخرين وصيت‌نامه را شوخي مي‌پنداشتند، چون نمي‌توانستند تصوّر كنند كه چنان پرسش‌هايي ممكن است سرنوشت مرگ و زندگي يك نفر را تعيين كند.9رفتاري كه با زنان صورت گرفت، تا اندازه‌ي پيچيده‌تر بود. در حالي‌كه زنان مجاهد به‌عنوان «محارب خدا» به‌ دار آويخته شدند، به زن‌هاي متعلق به سازمان‌هاي چپ، حتا اگر در خانواده‌هاي مذهبي هم پرورش يافته بودند، فرصت ديگري ارزاني شد، چون آن‌ها (به‌عنوان زن) به‌طور كامل مسؤول اعمال خود شناخته نمي‌شدند. زن‌بودن در جمهوري اسلامي براي خود امتيازاتي دارد! آن‌ها در قبال هر نوبت نمازي كه نخوانده بودند، پنج ضربه شلاق «تغزير» مي‌شدند. بعد از مدتي، بسياري از آن‌ها پذيرفتند كه نماز بخوانند. يكي از آن‌ها سال‌ها بعد اعتراف كرد كه هرگاه خود را در حال نماز و به آن وسيله خيانت به شخصيت خويش را ياد مي‌آورد، دچار كابوس مي‌شود. برخي از زنان دست به اعتصاب غذا زدند و حتا از نوشيدن آب خودداري ورزيدند. يكي از آن‌ها بعد از 22 روز اعتصاب غذا و تحمل 550 ضربه‌ي شلاق، درگذشت. مقامات زندان براي او به‌عنوان خودكشي گواهي مرگ صادر كردند، چون در هر حال «او بود كه تصميم مربوط به خودداري از گزاردن نماز را اتخاذ كرده بود.»10البته خودكشي‌هاي واقعي نيز اتفاق افتاد. بعضي از زندانيان متوجه شدند كه مسؤولان زندان عمداً تعدادي تيغ در دسترس آن‌ها قرار داده‌اند كه خودكشي را تسهيل كند.11حالاتي كه توسط زنده‌ماندگان از اين فضا توصيف شده، همه نشانه‌هاي بعد از رهايي از يك بحران را دربردارد. افسردگي عميق، ناتواني در پذيرش آن‌چه روي داده بود، ترس فلج‌كننده از تكرار ماجرا، احساس شديد گناه از زنده‌ماندن، انكار اين موضوع ـ حتا در برابر خود ـ كه به «پرسش‌هاي تاكتيكي» تن در داده‌اند. يكي از آن‌ها صحنه‌هايي از يك كابوس كافكايي را تشريح مي‌كند و مي‌افزايد كه او و ديگران عهد كرده‌اند كه روزي تجربيات خود را به روي كاغذ بياورند، تا بدين‌گونه از جانب كساني كه در آن جريان جان باخته‌اند «شهادت داده باشند.»12وسعت و دامنه‌ي واقعي اين اعدام‌ها، بيش‌تر به اين سبب كه از آن‌چه در استان‌ها گذشته، سندي به‌جاي نمانده، نامشخص است. تا آن‌جا كه ما خبر داريم، كميسيون‌هاي مشابهي در استان‌ها نيز در فعاليت بودند. اصفهان به اين سبب كه اداره‌ي زندان در اختيار هواداران منتظري قرار داشت، يكي استثناي چشم‌گير به‌شمار مي‌رفت.يكي از جان‌به‌دربردگان شمار اعدام‌شدگان را «هزاران نفر»13 برآورد مي‌كند. ديگري آن را بين پنج تا شش هزار نفر مي‌داند، هزار نفر از گروه‌هاي چپ و بقيه از مجاهدين.14 يكي ديگر باز بر «هزاران نفر» تأكيد مي‌كند و به عقيده‌ي او تنها در گوهردشت 1500 نفر به هلاكت رسيده‌اند.15 عفو بين‌المللي در برآورد خود، رقم كل را بالاي 2500 نفر قرار مي‌دهد. اين سازمان هم‌چنين از قربانيان به‌عنوان «زندانيان عقيدتي» ياد مي‌كند، زيرا كه آن‌ها كساني بودند كه به انجام اقدامات و يا حتا طرح اقداماتي بر ضدّ حكومت متهم شده بودند. كساني كه اتهام مبادرت به چنين اقداماتي به آن‌ها وارد آمده بود، همه اعدام شدند.16 رقم واقعي هرچه كه باشد، دامنه‌ي عمل در مجموع از موارد قبلي حكومت وحشت كه طي آن برخي از قربانيان در جريان زدوخوردهاي مسلحانه جان باخته‌اند، به‌مراتب فراتر رفته است. در 1367، همه قتل‌ها با خون‌سردي و قساوت همراه بود.سازمان فداييان خلق، شاخه‌ي اكثريت، فهرستي از اسامي 615 قرباني انتشار داد و تا آنجا كه ممكن بود، وابستگي‌هاي سازماني و محل مرگ آن‌ها را نيز تعيين كرد.17 اما اين فهرست به هيچ‌وجه كامل نيست، زيرا تنها به زندان‌هاي اوين و گوهردشت محدود مي‌شود. از 615 تني كه نام‌شان در فهرست آمده بود، 137 نفر به مجاهدين، 90 نفر به حزب توده، 108 نفر به فداييان اكثريت، 20 نفر به فداييان اقليت، 21 نفر به ديگر گروه‌هاي منشعب از فداييان، 30 نفر به كومه‌له، 12 نفر به راه كارگر، 3 نفر به پيكار و 12 نفر به ديگر تشكيلات چپي تعلق داشتند.به خويشاوندان قربانيان تا بعد از تاريخ چهارم آذرماه (25 نوامبر)، هيچ اطلاعي درباره‌ي اعدام آن‌ها داده نشد. بعضي از آن‌ها با تلفن، به كميته‌ها و معدودي نيز به خود زندان اوين، احضار شدند تا اثاثيه‌ي شخصي و يا آخرين وصيت‌نامه‌هاي اعدام‌شدگان را در مواردي كه اين وصيت‌نامه‌ها بي‌زيان تشخيص داده شده بود، تحويل بگيرند. براي آن‌كه از ازدحام جلوگيري شود، آن‌ها را در گروه‌هاي جدا از هم و طي چندين هفته به مراكز مورد نظر فراخواندند. به بستگان اعدام‌شدگان صريحاً اعلام شد كه حق برگزاري مراسم چهلمين روز درگذشت آن‌ها و گردآمدن در گورستان‌هاي بهشت‌زهرا و گل‌زار خاوران را ندارند. در اين گورستان‌ها، ماركسيست‌ها را به اين عنوان كه «نجس» هستند، جدا از ديگران به خاك سپردند. به اين ترتيب، احكام مربوط به ارتداد درباره‌ي مردگان نيز به مرحله‌ي اجرا گذاشته شد.علّت اعدام‌ها چه بود؟در مورد اين‌كه اصولاً چرا اين اعدام‌ها صورت گرفت، فرضيات متعددي ارائه شده است. برخي چنين استدلال مي‌كنند كه رژيم به‌سبب اعتصاب‌هاي غذايي كه در زندان‌هاي لبالب از زنداني جريان يافته بود، تصميم به خانه‌تكاني گرفت. بنابر عقيده‌ي بعضي ديگر، هدف از اين كار خاموش‌كردن گروه‌هاي مختلف، ايجاد رعب و پديدآوردن حالت متابعت و يك‌نواخت عقيدتي و سياسي در بين توده‌ي مردم بود. با اين همه، جمعي ديگر، اين اعدام‌ها را با موضوع پذيرش پيشنهاد صلح سازمان ملل متحد توسط خميني، كه او آن را به‌منزله‌ي «نوشيدن جام زهر» توصيف كرد، در ارتباط مي‌دانند. براساس اين فرضيه، خميني از آن جهت به اين اعدام‌ها مبادرت ورزيد تا خشم پديدآمده از جنگي را كه مي‌بايست در سال 1361 (1982) پايان يافته باشد، ولي به‌علّت نقشه‌هاي جاه‌طلبانه‌ي او براي تصرف كربلا و بيت‌المقدس ادامه پيدا كرد، به مسير ديگري هدايت كند، كوتاه‌سخن آن‌كه با اين اعدام‌ها عقده‌هايي كه در اثر شكست گريبان‌گير يك ملّت شده بود، بر سر جمعي قرباني بي‌دفاع خالي گرديد. اما نظري ديگري هم هست كه اعدام‌ها را با حمله‌ي مجاهدين به نواحي غربي ايران، يك روز پس از قبول طرح صلح سازمان ملل متحد از طرف خميني، پيوند مي‌دهد. براساس اين نظر، رژيم كه دچار وحشت شده بود، احساس كرد كه تنها با توسل به اقدامات افراطي مي‌تواند آن وضع بحراني را پشت سر بگذارد.اين فرضيات در برابر يك بررسي دقيق و موشكافانه، اعتبار خود را از دست مي‌دهد. اعتصاب‌هاي غذا مدّت‌ها قبل از آن‌كه كميسيون تشكيل شود، پايان يافته بود و ازدحام در زندان‌ها هم در 1367 (1988) از هر زمان ديگري بعد از سال 1362 (1983) كم‌تر بود. واقعيت اين است كه قزل‌حصار به‌تازگي از همه‌ي زندانيان سياسي خالي شده بود. با توجّه به اين‌كه تمامي جريان در خفاي كامل برگزار شد، فرضيه‌ي مربوط به ايجاد رعب در ميان مردم نيز بي‌اعتبار مي‌شود. اگر هدف رژيم ايجاد وحشت در مردم بود، مي‌بايست به همان شيوه‌اي كه در سال‌هاي 1357 (1979) و 1360 (1981) عمل شد، در اطراف اعدام‌ها تبليغات و هياهوي فراواني صورت مي‌گرفت، اما اين‌بار تمامي پرسش‌هايي كه درباره‌ي اعدام‌ها مطرح گرديد، بدون پاسخ گذاشته شد. حتا امروز هم بعد از گذشت بيش از يك دهه، رژيم هم‌چنان وقوع چنان اعدام‌هايي را انكار مي‌كند. افزوده بر اين، هرچند كه پذيرش آتش‌بس اعلام‌شده توسط سازمان ملل متحد ممكن است براي خميني به منزله‌ي «جام زهر» بوده باشد، ولي براي بقيه‌ي كشور خبري آرام‌بخش و در خور شكر و سپاس به‌شمار مي‌رفت. با آن‌كه حمله‌ي مجاهدين، كه از همان نخستين مرحله با شكست كامل همراه بود، مي‌تواند به‌عنوان دليل توجيه‌كننده‌اي براي اعدام آن‌ها تلقّي شود، ولي به هيچ‌‌وجه توجيه‌كننده‌ي اعدام ديگران، به‌ويژه عناصر چپ‌گرا كه به مجاهدين سخت بدگمان بودند، نمي‌تواند باشد. سرانجام نگاهي به مجموعه‌ي جريان، و حالت نظم و فراغتي كه بر بازجويي‌ها حكم‌فرما بود، نشان مي‌دهد كه سراسيمگي و وحشتي در دستگاه به‌وجود نيامده بود. برعكس، در سال 1367 (1988) رژيم بيش‌تر از هر زمان ديگري قبل از آن تاريخ، به خود اطمينان داشت، چون از يك جنگ طولاني جان سالم به‌در برده و به سركوب مخالفان و ايجاد يك رشته نهادهاي جديد حكومتي توفيق يافته بود. چنين به‌نظر مي‌رسد كه تفتيش عقايد (و اعدام‌هاي متعاقب آن) نه محصول وحشت، بلكه نتيجه‌ي يك برنامه‌ريزي‌ِ حساب‌شده انجام گرفت.پاسخ واقعي را در مورد اعدام‌هاي جمعي بايد در فعل و انفعالات درون رژيم جست‌وجو كرد. با تحقّق‌يافتن صلح، خميني ناگهان دريافت كه سيمان پُربهايي را كه به‌وسيله‌ي آن گروه‌هاي ناهمگون پيروان او، با هم‌ پيوند يافته بودند، از دست داده است. برخي از اين پيروان، ميانه‌رو، برخي تندرو، گروهي اصلاح‌طلب، بعضي جزمي و بنيادگرا، ديگران واقع‌بين و عامه‌گرا، بخشي معمم و بخش ديگر افراد غيرمعممي بودند كه نهاني احساساتي بر ضدّ طبقه‌ي روحاني در دل مي‌پروراندند. او هم‌چنين دريافت كه با وضع مزاجي متزلزلي كه دارد، ممكن است به‌زودي صحنه را خالي كند و پيروان خود را از وجود يك رهبر بلندپايه محروم سازد. افزوده بر اين، او متوجه اين واقعيت نيز بود كه در درون نظام عناصر متنفذي وجود دارند كه آرزو مي‌كنند شكاف پديدآمده بين رژيم و غرب و هم‌چنين با گروه‌هاي مخالف ميانه‌رو، از ميان برخيزد.به‌منظور تحكيم مباني وحدت (در دستگاه حاكمه)، خميني سياست دوسويه‌اي را طراحي كرد كه يك وجه آن فتواي (اعدام) سلمان رشدي و وجه ديگرش همين اعدام‌ها بود. با صدور فتواي قتل سلمان رشدي، نه تنها موجبات انزواي هرچه بيش‌تر كشور فراهم مي‌آمد، بلكه موانعي نيز در راه حصول تفاهم با غرب در آينده سر مي‌كشيد، كه اگر هم نه غيرقابل رفع، به‌سختي برطرف‌شدني بود. از اين مهم‌تر، همان كشتار جمعي بود كه ظرفيت واقعي پيروان خميني را در بوته‌ي آزمايش مي‌گذاشت. هواداران نيم‌بند را از معتقدان راستين، تذبذب‌پيشه‌گان را از انقلابيون واقعي و سست‌اراده‌گان را از آنان كه با تمام وجود احساس تعهد مي‌كردند، متمايز مي‌ساخت. به آن‌ها مي‌فهمانيد كه يا بايد پايداري كنند و يا اين‌كه همه با هم سرنگون شوند. كساني را كه از حقوق بشر و آزادي‌هاي فردي دم مي‌زدند، خاموش كرد. افزوده بر اين، با اجراي چنين سياستي پيوند ميان عناصر انقلابي مذهبي در درون جنبش تحت رهبري او با تندروان غيرمذهبي در خارج از جنبش بريده مي‌شد. واقعيت اين‌كه، از جانب حزب توده، به اين سبب كه مظنون به داشتن متحداني در داخل نظام بود، احساس خطر مي‌شد. كوتاه‌سخن اين‌كه، حمام خون با اين هدف برپا گرديد كه هم يك غسل خون باشد و هم يك پاك‌سازي دروني. اين هدف، با مجبورشدن منتظري به استعفا، دقيقاً به‌ تحقّق پيوست. در جريان يك ساله‌ي قبل از اين رويداد، ميان منتظري و شماري از مشاوران خميني بر سر مسايلي مانند محاكمه‌ي مهدي هاشمي ـ از نزديك‌ترين ياوران منتظري ـ جهاد ضدّ احتكار، تشكيل دادگاه‌هاي ويژه‌ي روحانيون، و انتصاب قضات، مدرسين حوزه‌هاي علميه، ائمه جمعه، برخورد و كشاكش برقرار بود. اما اين تنش‌ها را در پشت درهاي بسته و پنهان از چشم مردم نگاه داشته بودند. بنا به گفته‌ي يكي از زندانيان: «ما از تشخيص ميان رؤساي زندان‌ها كه موافق منتظري بودند و آن‌هايي كه در شمار مخالفان وي قرار داشتند، عاجز مانديم. ما به اين اشتباه خود فقط مدّت‌ها بعد پي برديم.»18اعدام‌هاي جمعي، حركتي بود كه سرانجام كاسه‌ي صبر منتظري را لب‌ريز كرد. او با شتاب، سه نامه، دو تا به خميني و يكي به كميسيون ويژه، فرستاد و با صراحت هرچه تمام‌تر «اين اعدام‌هاي خيانت‌كارانه» را محكوم ساخت.19 وي به دريافت‌كنندگان اين نامه‌ها خاطرنشان كرد كه خود او بيش از هر كس ديگري از ناحيه‌ي گروه‌هاي مخالف صدمه ديده است، چون پسرش به‌دست مجاهدين به قتل رسيده است. وي سپس كميسيون ويژه را متهم ساخت كه با اعدام توابين و مرتكبين جرايم بي‌اهميت، احكام اسلام را زير پا گذاشته است. زيرا گروه اخير اگر در يك دادگاه صالح محاكمه مي‌شد، مجازات آن چيزي بيش‌تر از يك سرزنش نمي‌بود. او هم‌چنين كميسيون را به اين سبب كه فشارهايي خارج از حد تحمل به زندانيان وارد ساخته و حتا آن‌ها را به گذشتن از ميدان‌هاي مين مجبور كرده است، به‌شدّت مورد نكوهش قرار داد. در بخشي از نامه‌ي خود نوشت: «اين اعدام‌هاي غيرقانوني، علاوه بر ايجاد انزجار در بسياري از مردم، بهانه‌ي خوبي عليه ما به‌دست دشمن مي‌دهد.» وي نامه‌ي خود را با تقاضاي «معاف‌شدن از مسؤوليت سنگين جانشين رهبر» پايان داد.*خميني بي‌درنگ اين تقاضا را اجابت كرد و با لحن سرزنش‌آميزي پاسخ داد كه «چنين مسؤوليتي به طاقتي بيش‌تر از آن‌چه شما از خود نشان داده‌ايد، نياز دارد.»20 او براي آن‌كه خود را مبرّا از هرگونه خطايي نشان دهد، ادعا كرد كه از همان آغاز، همواره در صلاحيت منتظري ترديد داشت، ولي با اكراه تصميم مجلس خبرگان را داير بر انتخاب وي به جانشيني خود، پذيرفت. در اين بخش از پاسخ خميني، چنين آمده بود: «من از همان ابتدا كه مجلس خبرگان شما را منصوب كرد، نارضايتي خود را نشان دادم.» در ماه‌هاي بعد از اين جريان، رژيم كوشيد تا استعفاي منتظري را از نظرها با انتشار قسمت‌هاي دست‌چين شده‌اي از نامه‌هاي او توجيه كند، اما نامه‌هاي نهايي منتظري را پنهان نگاه داشتند تا بتوانند وانمود كنند كه چنان اعدام‌هايي هرگز به‌وقوع نپيوسته است. منتظري بي‌درنگ بعد از استعفا، به هيچ تبديل شد و فعاليت او به تدريس در حوزه‌ي قم محدود گرديد. عكس‌هاي او را از مكان‌هاي عمومي برداشتند و نام او از رسانه‌هاي همگاني محو شد. بدين‌گونه در تيرماه 1368 (ژوئن 1989)، هنگامي‌كه خميني در حالت اغماي دايمي فرورفت، اين احساس اطمينان را همراه برد كه نظامي كه به‌دنبال خود باقي مي‌گذارد، از عناصر ليبرال پاك شده است. كساني كه سكان‌هاي رهبري را در دست گرفته‌اند، با پشتيباني از اعدام‌ها يا مشاركت در آن‌ها، طاقت و ظرفيت خود را به‌ثبوت رسانده بودند. به اين سبب است كه هرگز نبايد در نبوغ و خلاقيت خميني شكّي روا داشت!!!دليل سكوت چيست؟از 1368 (1988) تا كنون، در حدود هفت كتاب كامل، بيش از بيست مقاله‌ي دانشگاهي، گزارش‌هاي متعددي در كنفرانس‌ها و مقالات بي‌شماري به‌زبان‌هاي رايج كشورهاي غربي در روزنامه‌ها، پيرامون ايران امروز انتشار يافته است. اما حتا در يك مورد نيز به اين اعدام‌ها اشاره‌اي به‌عمل نيامده و اين در حالي است كه عفو بين‌المللي در وقت خود گزارشي به اين موضوع اختصاص داد. گروه‌هاي مختلف در انتشارات خود به‌طور وسيع درباره‌ي آن مطالبي نوشتند و بر سر همين ماجرا بود كه منتظري استعفا كرد. اگر قرار باشد دويست سال ديگر مورّخان بنا به اصطلاح به‌كار رفته توسط ميشل فوكو، با تأمل در اين انتشارات به يك «باستان‌شناسي آگاهي» مبادرت ورزند، هيچ‌گونه ردّپايي از اين رويداد شگفت‌انگيز نخواهند يافت. برعكس 1359 (1980)، نتيجه‌گيري آن‌ها اين خواهد بود كه چنين ددمنشي و قساوتي مي‌توانسته است در فضاي سال‌هاي دهه‌ي 1980 به‌وقوع به‌پيوندد. يكي از كارشناسان مسايل ايران كه دوست دارد از انقلاب 1979 با صفت «بنيادگرا» ياد كند، بنابراين توانسته است با استناد به اين آدم‌كشي، به‌گونه‌اي سطحي در جهت تأكيدنهادن بر چنين توصيفي بهره جويد، چنين افاده‌ي مرام‌كرده است كه در سال‌هاي پاياني دهه‌ي 1359 (1980)، «بنيادگرايان» به «ميانه‌روي» و «واقع‌بيني» بيش‌تري گراييدند و آن هم فقط به اين دليل كه از اعلام جنگ بر ضدّ امريكا در جريان بحران كويت خودداري ورزيدند.21 كارشناس ديگري، چه در مقاله‌ي مشروحي كه زيرعنوان «چالش چپ» نوشت و چه در كتابي كه موضوع آن يك‌سر در اطراف اوضاع سياسي در ايران معاصر دور مي‌زد، كم‌ترين ذكري از اين مقوله‌ي نامطبوع به ميان نياورد و اين در حالي بود كه يك فصل كامل از كتاب، به استعفاي منتظري اختصاص داشت22 بنا به ادعاي اين مؤلف، رژيم در قبال مجاهدين و گروه‌هاي چپ «با هوشمندي» عمل كرد. به همين‌گونه، يك مورخ فرانسوي در كتابي كه درباره‌ي شيعه‌گري در دوران معاصر نوشت، ادعا كرد كه در ساليان اخير ايران به‌سبب نشان‌دادن «بردباري روشن‌فكرانه» و «كنج‌كاوي روشن‌فكرانه» وضع شاخصي پيدا كرده است.23 اين احتمال وجود دارد كه او تفتيش عقايد كاتوليك‌ها را هم عملي آزادمنشانه تلقّي كند. چنين سكوت كوبنده‌اي را چه‌گونه مي‌توان توجيه كرد؟ بدبينان ممكن است پاسخ دهند كه كارشناسان (مسائل ايران) براي تحصيل ويزا ـ ترجيحاً همراه دسترسي به بليط رفت و برگشت هواپيما ـ به خودسانسوري دست مي‌زنند. اما اين نظر ديگر بيش از حد بدبينانه است. مضافاً به اين‌كه اكثريت كارشناسان مسايل ايران مردان شريفي هستند. براي پي‌بردن به علّت اين سكوت، بايد به‌گونه‌اي عميق‌تر به كاوش پرداخت. چنين سكوتي از جانب روزنامه‌نگاران به‌آساني قابل توضيح است. بيش‌تر روزنامه‌نگاران هيچ‌گونه آشنايي با زبان فارسي ندارند و بنابراين نمي‌توانند به‌طور مستقيم به مطبوعات گروه‌هاي مختلف رجوع كنند. آن‌ها ناگزيرند فقط داستان‌ها و ماجراهايي را دنبال كنند كه مراجع ديگر آن‌ها را به‌عنوان «واقعيت» پذيرفته‌اند. از آن‌جا كه چنان مراعي هرگز به اعدام‌ها، حتا به‌منظور تكذيب، اشاره‌اي نكردند، در نتيجه روزنامه‌نگاران نيز هرگز در گزارش‌هاي اصلي خود در مطبوعات جهاني، ذكري از آن‌ها به‌ميان نياوردند.براي تشريح علّت سكوت محافل دانشگاهي، مسأله را بايد در زمينه‌ي وسيع‌تر بحثي كه در غرب درباره‌ي ايران جريان دارد، قرار داد. محور اصلي اين بحث اين است كه آيا امريكا و جامعه‌ي اروپا بايد روابط خود را با ايران بهبود بخشند يا نه. در اين بحث گروهي از مشاوران سياست خارجي ـ كه بايد از آن‌ها با عنوان «بازها» ياد مي‌كرد ـ خواستار منزوي‌ساختن ايران هستند و استدلال‌شان اين است كه رهبران ايران از يك مشت عناصر «متعصب» تشكيل شده‌اند كه از تروريسم حمايت و در جريان مذاكرات صلح ميان اسراييل و فلسطيني‌ها خراب‌كاري مي‌كنند. حقوق بشر را منظماً زير پا مي‌گذارند و به‌دنبال برنامه‌ي توليد بمب اتم و ديگر سلاح‌هاي نابودكننده‌ي جمعي هستند. گروه ديگري از مشاوران كه مي‌توان از آن‌ها به‌نام «كبوترها» نام برد، چنين استدلال مي‌كنند كه غرب، در صورت برقرارساختن يك گفت و شنود سازنده با ايران در مسايل مورد علاقه‌ي دو طرف، از جمله نفت، مي‌تواند آن كشور را به جامعه‌ي بين‌المللي بازگرداند. اين بحث، هم در رسانه‌ها، هم در تالارهاي كنگره و هم در كنفرانس‌هاي متعددي در انستيتوي كارنگي، انستيتوي خاورميانه، انستيتوي سياست خاور نزديك، شوراي روابط خارجي، مؤسسه‌ي رند و هم‌چنين در دانشگاه‌ها و نهادهاي شبه‌دانشگاهي كه به‌طور مستقيم مورد حمايت مالي دولت ايران قرار دارند، مطرح بوده است. در اين بحث، اكثر كارشناسان مسايل ايران به‌گونه‌اي كه معقول و قابل درك مي‌نمايد، از موضع «بازها» پشتيباني مي‌كنند و بر اين اساس نمي‌خواهند بهانه‌اي در اختيار طرف مقابل بگذارند، و چه‌چيزي در اين روزگار ممكن است از اعدام‌هاي جمعي به‌خاطر ارتداد صدمه‌انگيزتر باشد. يك كارشناس ارشد مسايل ايران، چنين لب به شكايت گشوده است كه «امريكا بيش از حد در صدد شيطاني نشان‌دادن چهره‌ي ايران است. اگرچه «ايران» ممكن است بد ولي تا اين حد هم بد نيست.»24 ديگر اين‌كه اطلاعات (مربوط به اعدام‌هاي جمعي) مي‌توانست براي مغرضين دستاويزي شود تا اين تصوير ذهني را كه اسلام دين «تعصب» و «جزم‌گرايي» است، تشنه‌ي خون و نابردبار است و نمي‌تواند از حصار قرن هفتم عربستان پا را فراتر بگذارد، تقويت كنند، كارشناسان مسايل خاورميانه نمي‌خواهند وسيله‌ي دامن‌زدن به آتش غرض‌ورزي‌ها و پيش‌داوري‌هاي فرهنگي را فراهم آوردند در معرض اين اتهام كه به همان شيوه كهنه‌ي مستشرقين عمل مي‌كنند، قرار گيرند. در تمامي شمال امريكا، تنها دو كارشناس برجسته‌ي خاورميانه مي‌توان سراغ كرد كه از موضع «بازها» پشتيباني مي‌كنند و بنابراين از آن‌ها انتظار مي‌رود كه در اطراف اعدام‌ها هياهو راه بياندازند. اما آن‌ها هم به چنين كاري دست نيازيده‌اند، زيرا: يا هرگز نشريات گروه‌هاي مخالف نظام مذهبي حاكم بر ايران را نمي‌خوانند، يا اين‌كه اعتقادات خود آن‌ها چنين اقتضا مي‌كند كه «از اعدام‌ها سخني به ميان نياورند.» كساني كه تا اين حد راست‌گرا هستند كه نمي‌توانند ميان آلنده و هيتلر تمايزي قايل شوند. به احتمال زياد، به اعدام‌هاي 1367 (1988) نيز نمي‌توانند كم‌ترين توجهي داشته باشند. چنين بود كه غريب‌ترين رويداد دهه‌ي اخير بي‌آن‌كه كم‌ترين اعتنايي به آن مبذول شود، به‌وقوع پيوست و اين خود توانايي
دانشگاهيان را در تحليل اوضاع ايران امروز به‌شدّت در معرض ترديد قرار مي‌دهد
يرواند آبراهاميان

آرزوی من اين است که آنها در مقابل دادگاه قرار بگيرند

او در سال ۱۹۸۸ در برنامه اعدام های دسته جمعی در زندان اوين به دار آويخته شد؛ عليرغم آنکه در سال ۸۲ به دليل فعاليت سياسی عليه جمهوری اسلامی به ۲۰ سال حبس محکوم گرديده بود
.نام من سعيد عصمتی است. متولد ۲۶/۸/۱۹۸۱ در تهران. پدر من نامش رضا عصمتی است. متولد ۱۹۵۰ در تهران.او در سال ۱۹۸۸ در برنامه اعدام های دسته جمعی در زندان اوين به دار آويخته شد؛ عليرغم آنکه در سال ۸۲ به دليل فعاليت سياسی عليه جمهوری اسلامی به ۲۰ سال حبس محکوم گرديده بود.من بايد در باره تو حرف بزنم. چگونه می شود در باره کسی که نمی شناسی حرف بزنی. من سعی کرده ام که ترامجسم کنم. چگونه بودی؟به چه چيزهائی فکر می کردی؟ کار مشکلی است.خيلی دلم می خواهد بدانم، آيا به هم شباهت داريم؟ آيا سليقه مان مشترک بود؟ از خود سئوال می کنم اگر جای تو بودم چه می کردم؟ قدرت آن را داشتم که در مقابل آن همه فشار مقاومت کنم؟ از کسانی که دوست دارم جدا باشم؟ پيش از اين پاسخم منفی بود. قدرت تحمل درد و مقاومت در مقابل فشار خارج از حد تصورم بود. اما وادادن، پذيرش و انجام آنچه آنها می خواستند برای تو هيچگاه مطرح نبود.هميشه آرزو می کردم ترا يک بار ببينم. وقتی که بچه بودم، هرگاه درِ خانه‌ی مان به صدا در می آمد، آرزو می‌کردم که تو باشی که مخفيانه فرار کرده‌ای و به ما پيوسته ای. افسوس، چه آرزوی بيهوده‌ای! بعد نسبت به تو خشمگين شدم. چرا من نمی توانستم پدر و مادری معمولی داشته باشم؟ آن زمان نمی‌توانستم بهتر از اين فکر کنم.آرام، آرام توانستم بفهمم که تو و مادرم و همه ی آنهايی که خواهان تغيير بوديد، برای آرمانی بزرگ مبارزه می کرديد و در راه اين مبارزه، مسائل ديگر کوچک و بی اهميت بودند.می فهمم که تو نمی توانستی از مقاومت و مبارزه دست برداری و وا بدهی. تسليم شدن برای تو مثل از دست دادن هويتت بود، مثل آن بود که زندگيت را دور بيندازی. تو پای اعتقاداتت ايستادی.ومن خام بودم و نمی توانستم اين را بفهمم. من فقط می خواستم پدر داشته باشم؛ پدری که به من ياد بدهد چگونه دوچرخه‌ام را تعمير کنم. آن زمان برای من بی تفاوت بود که تو مردی مستحکم باشی. امروز اما، طور ديگری فکر می‌کنم. عليرغم اين که تو اينچا نبودی، از تو اين را ياد گرفته‌ام: به آنچه که باور داری تکيه کن و اجازه نده ترا وادار به تسليم کنند. شايد اگر تو زنده بودی، اين نصيحت‌ها را به من هم می‌کردی.بچه های ديگر پدر دارند، من يک قهرمان شخصی دارم. آنها اين احساس افتخار به پدر و مادر هاشان را ندارند. تو اسپارتاکوس منی و ايران رم توست.هزاران زن و مرد مثل تو زندگی شان را دادند. من فقط فهرمانانی را می بينم که برای اعتقاداتشان مبارزه کردند.اين تصويری است که من از تو ساخته ام. احساس زيبائی است، پدری مثل تو داشتن. آرزو داشتم اينجا بودی و ما ميتوانستيم اين احساس را با هم تقسيم کنيم.۱۳ سال است که اعدام های دسته جمعی در ايران در سکوت مرگ نگه داشته شده است. من آرزو ميکنم به خاطر پدرم و همه آنهای ديگر اين سکوت شکسته شود. اين روزها کسی مثل منتظری می نويسد که مسئولان اعدام های دسته جمعی در ايران رهبران حکومت بودند.خواست و آرزوی من اين است که آنها در مقابل دادگاه قرار بگيرند تا برای جناياتی که مرتک شده‌اند محاکمه و مجازات شوند
٭ متن سخنرانى سعيد عصمتى در مراسم سالگرد كشتار سال ١٣٦٧- برلن، آلمان

Monday, August 28, 2006

کسان و ناکسان


شهریور ۱۳۶۷ و آنان که روان واژه ها بودند
کسان و ناکسان
سوگنامه
مانی
mani@nevisa.de

شهریور ۱٣۶۷ ماه کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی به دست حکومت اسلامی در ایران بود. چند ده هزار زن و مردی که در آن ماه خونین اعدام و یا تیرباران شدند، همچون شما بودند، همچون تو، من، و ما. آنان در راه آزادی ایران گام نهاده بودند، برای عدالت و شادی رزمیده بودند، علیه جنگ بودند و برای صلح، کوشندگان برابری همه جانبه ی زنان و مردان در ایران بودند. آنان می خواستند کشور خود را از چنگ خونین روحانیون مسلمان و دار و دسته‌ی چماقدارش رها کنند. روح الله خمینی (آن خون آشام فراموش ناشدنی تاریخ معاصر ایران) به اتفاق قشر روحانیت حاکم بر کشور، دستور قتل عام زندانیان سیاسی را صادر کردند تا به گمان خود ملت ایران را از سرمایه‌های معنوی و فکری اش محروم کنند. تحلیل چگونگی آن فاجعه ملی بر عهده ی تحلیلگران مباحث سیاسی ایران است. آنچه که در اینجا به آن اشاره می توانم کرد، حضور تعدادی شاعر، نویسنده و هنرمند خوشفکر اما کم نام یا گمنام در میان آن درخون تپیده گان است. از آن میان می توانم به رفیقی اشاره کنم بنام محمد دریاباری که در دهه ی چهل برخی از شعرهایش در مجلات آنزمان منتشر شده بودند. او را از نزدیک می شناختم. چندسالی از من بزرگتر بود. بسیار خوانده بود و مهربان، ادب شناس و پایبند به انسان و ایران و زحمتکشان بود. از خطه ی خزر آمده بود و با خانواده‌اش در تهران می زیست. ادبیات و سیاست دغدغه ی روزمره‌ی او بودند. عینک ته استکانی را بر سیمای کشیده و خندانش جابجا می کرد و از تئودراکیس و شاملو و نرودا سخن می گفت. از کتاب «آزادی یامرگ» نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس که سرگذشت مبارزات آزادیخواهانه ی مردم جزیره کرت (یونان) حرف میزد. محمد از دوستان نزدیک مرتضا میثمی بود. میثمی – که او هم در زندان جمهوری اسلامی اعدام شد – شعر می گفت و اهل تئاتر بود. از آن قزوینی های شجاع و پرخوانده که در تحلیل ادبیات جانبدار و پرولتری تبحری خاص داشت. محمد از دیدارهایش با مرتضا می‌گفت و نامه ها و نقدهای او را بر شعرهای بشدت سیاسی آن روزهای من برایم می آورد. سال ۱٣۶۲ با نظر مشورتی محمد دریاباری زندگی مخفی را پیش گرفته بودم. به تهران رفته بودم و روزهای بسیار دردناک و تلخی را می گذراندم که در عین حال سرشار از سرزندگی، تلاش سیاسی، کار در کارگاه، و سرودن شعرهای تند سیاسی با پسزمینه ی سرخ بودند. جوانی بود و انرژی پایان‌ناپذیر. پس از کار بدنی توانفرسا، وقتی از کارگاهی در شرق تهران به مخفی‌گاه برمی گشتم، تازه کار ارتباط با رفقایم شروع می شد. محمد را در چنین اوضاعی می دیدم. در دیدارهای شتابزده و کوتاه خیابانی ، و یکی دوبار هم در خانه ی دوستی مشترک و یا در محفی گاه خودم. بهادر ملکی هم بود. مرد کهنسالی که ادبیات و سینما و نقاشی را به کمال می شناخت و از جوانسالی وارد مبارزه ی سیاسی علیه شاه و سپس خمینی شده بود. من هرگز مرتضا میثمی را ندیدم اما او در دیدارهای محمد و بهادر با من حضوری قاطع داشت. نظرات و نقدهای تشویق‌آمیزش بر شعرهای من را توسط محمد برایم می فرستاد. می خواندیم و در همدلی به نکات و جزئیات آن می پرداختیم. محمد پاسخها وشعرهای تازه ی مرا برای او می برد. مرتضا در تهران مخفی بود. بهادر و محمد سعی داشتند ردهای زندگی تشکیلاتی را از دور و بر خود پاک کنند. من به هر پناهگاه تازه‌ای که وارد می شدم، دنبال جائی برای پنهان کردن شعرهائی بودم که پیاپی می آمدند و می نوشتم. بحث ادبی ما چهارتن در باره‌ی رابطه‌ی ادبیات با مبارزات سیاسی، با زندگی، با زحمتکشان، و با روشنفکران بود. البته دیدگاه من که جوانترین آنها بودم و خوی سرکش وشهرستانی داشتم با برخی دیدگاههای خشک و یکسویه متفاوت بود اما در بسیاری از بنایان‌های نظری ، همنظر آنان بودم. این گفتگوها مرا زنده و شاداب نگاه می داشت، نیرومند و تسلیم ناپذیر و پرامید. یکایک ما سرچشمه ی انرژی و امید و تلاش بودیم، یکایک ما با شعر و هنر و کلمه سروکار داشتیم. در سال ۱٣۶٣ مرتضا را گرفتند و کمی بعد در زندان کشتند. او به خوبی در زیر شکنجه ها مقاومت کرده بود، و ردی از یارانش به شکنجه گران نداده بود. در سال ۱٣۶۷ محمد دریاباری را که سالی پیشتر گرفته بودند در زندان تیرباران کردند. آوازه ی دریاباری که تا دم مرگ مقاومت کرده و شکنجه گران و بازجویانش را از کسب اطلاعات در باره‌ی همرزمانش ناامید کرده بود، به نیکی در صحنه سیاسی پیچید. چندین و چندسال بعد بهادرملکی که توانسته بود از تعقیب حکومت اسلامی جان به در ببرد و در آلمان پناه گزیند به سرطان دچار شد. به استانبول رفت. فرزندان و بستگانش از ایران آمدند. آنها را دید و همانجا مرد. گور او در یکی از گورستانهای استانبول است. من مانده‌ام. اگر محمد و مرتضا لب می ترکاندند، بی گمان من از نخستین کسانی می بودم که دستگیر می‌شد. زندگی امروز من مدیون امانت داری و رازداری آن شیرمردان در برابر جانیان اوین است. مانده‌ام تا به اکنون . و ۲۲ سال دوری از میهن. در این ۲۲ سال بسیاری از چیزها عوض شده‌اند. چهره سیاسی جهان تغییرات شگفتی یافته است. جغرافیای ملل به هم خورده است، بخشی از حکومتها و نظامهای دیکتاتوری چپ وراست به زباله دان تاریخ افتاده‌اند. مبارزانی فروافتاده و چالشگرانی نوین سربرداشته‌اند، گروهی از تبعیدی نمایان در برابر رژیم اسلامی ایران زانو زده و در حال رفت و آمد به ایران‌اند. برخی از آنان سرگرم خوش‌وبش و داد و ستد با قاتلان و سرکوبگران ایران هستند، شماراندکی از «اهل قلم» از واژه های آزادی ،عدالت و برابری وحشت دارند و سرشان را دزدیده‌اند که چند سال آخر عمرشان را به عافیت بگذرانند... تنها چیزی که عوض نشده و تاریخ هم قادر به فراموشی آن نیست همانا فاجعه‌ی ملی سال ۱٣۶۷ در ایران است. سال خون، سال اشک، سال بد، سال کشتار، سال اهریمنی، سال خونخواری دراکولاهای اسلامی و روحانیون ملعون و ایرانی کش. حالا، هربار که سال به شهریور می رسد، سیمائی خونین اما شکفته دارد. تسلیم شدگان، زانوزدگان، خودفروختگان، ترسیدگان، خستگان و... ازیاد می روند اما دریاباری‌ها، میثمی‌ها و ملکی‌ها و... که عشق خود به ایران و انسان و آزادی را با زندگی خود امضاء کردند فراموش نخواهند شد. شهریور هرسال، نه تنها نام آنان را همچون رگه‌های نور از برابر دیدگان ما عبور می دهد، بلکه نام و یاد دهها هزار ایرانی فرهیخته و پاک را که طی ربع قرن اخیر به دست آخوندها و ایادی‌شان کشته شدند از خاطر ما، و از حافظه ی تاریخ گذر می دهد. برای ترسیم فضای آن روزها، یکی دوشعر از سرودهای مخفی گاه را در این جا بازنشر میدهم.
مرداد ۱٣٨٣
سوگنامه برای مرتضی میثمی. وهمه‌ی کشته‌شدگان در اوین
تورهای گسترده
شاه ماهی ِ‌شناور
. ربودند، ربودند آوازخوان ِ‌ما را
. درین خانه‌ی نابسامان
بسا کارها که به سامان می‌خواست
، در سرآسودگی
ِ‌جهان بسا‌ اندوه که بهره برد
، آواز ِمردمان را از دهان او می‌نوشیدم
. در چیرگی ددان آسایش
ِآدمی ‌را میان بسته بود
. در خوش فرمانی ِ‌تاریکمردان
، فروغ واژه‌ها و دستها را پی می‌جست
. سبز، آبی، فیروزه‌گون
به چه رنگی‌ اندر بودند چشمانش؟
خطابه‌ی ژندگان - بهارخوانی عاشقان -
فریاد نیرومند زمین
، کدامیک را می‌سرود گلویش؟
رنگ دیدگانش را تاب نیاوردند
، یا روشنی گفتارش را؟
شکنجه‌گاه - تُندر تازیانه - جلوه‌ی وحوش
، خورشید ِما پنجه در گریبان ِ‌نیستی فرومی‌برد
. آیا آنانی که زندگی را کُشتند حقیقت را یافتند؟
آیا آنانی که خورشید را تَرک گفتند روشنائی را یافتند؟
هلهله‌ی بی‌خردان - خطابه‌ی نیستی - پنج پنجره در سینه‌‌اش
. آوازخوان
، مرگ را ترانه‌ئی شنودنی کرد
. پنج پنجره
- پنج خیزگاه برای برآمدن: از نخستین، سردارِ‌سپیده دمانی
ِ‌زمان برون ‌می‌تابد
، در دومین،سرزمین
ِاندوهگینم
، درآوازهای فایز برهنه می‌شود
. از دیگری
، زنی به بیرون خَم می‌شود
تا بنگرد فروشد آرزویش را در هفت سوی ِجهان
. در دیگری
، ناروادیدگان دفتر ِرازناک سینه را
، در تُندباد می‌گشایند
. از فرجامین پنجره
پرنده‌ی شعر با بالهائی از ‌آتش برمی‌خیزد
، تا بر خرمنگاه ِ‌نادانی بنشیند
. پنج پنجره‌ی گشوده بر زمان
. آیا به راستی جهان از او تهی شد؟
کفن ِ‌تبدار - جسد شفاف - کشته شد
کوبه بَر دَر
. جامه‌های تهی‌‌اش را باز آوردند
! پرنده‌ی ترسخورده
، در تنه‌ی زمان جفتش را می‌جوید
بال بر پنجره‌های بسته می‌ساید
آیا به راستی جهان از او تهی شد؟
چرا نیفروزم خشم ِخویش را درین چارسو؟
چرا نیانگیزم ‌‌آشوب ِ‌سوگواران را درین دیار؟
چرا بنشکافم پرده‌های فروافتاده بر کشتار را؟
گورکنان از گورستان
، آسوده باز‌آمدند
، پرتو دانائی را در خاک نهاده
و آسوده بازآمدند
. گورکنان
، تنها مرگ را می‌شناسند
و فروزه‌‌ها،آتشفشان را
ربودند
، بردند
، کشتند آوازخوان را
نامش: سرود ِ‌تهی دستان
شعرش: ترانه‌ی کولی‌ها
یادش: ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌ئی که در زمین خواهد زیست
. ۷/۹/۱۳۶۳- تهران *** برخی آثار دیگر مانی را در نشانی‌های زیر می‌توان دید:
www.nevisa.de www.mani-poesie.de